نیم نوشته

نیم نوشته های من

نیم نوشته

نیم نوشته های من

نیم نوشته

تجربیات 5 ساله ی من از زمانی که روی زمین فرود اومدم

طبقه بندی موضوعی

۲۹ مطلب در دی ۱۳۹۰ ثبت شده است

۲۸دی
واقعا چقدر خودتو دوست داری ؟ چقدر به خودت احترام می ذاری ؟ چقدر به خودت می رسی ؟  واقعیت اینه که بسیاری از مشکلاتی که توی زندگی تحمل می کنیم به خاطر اینه که خودمون رو واقعا دوست نداریم . همیشه همه اطرافیان برامون مهم هستن ولی خودمون آخرین اولویتیم ... امروز من خودم رو دوست دارم ، به چیزی که هستم افتخار می کنم ، به خودم می رسم ، توی آینه به خودم سلام می کنم . هفته یک روز رو برای خود خودم کنار گذاشتم ، نیما رو به کوه می برم ، گاهی سینما ، گاهی یه قهوه دعوتش می کنم ... دارم نیما رو می شناسم و باهاش آشتی می کنم .  امروز می دونم تا وقتی عاشق خودم نشم ، عشقم به هر کس و هر چیز دیگه توهمی بیشتر نیست . تا وقتی به خودم کمک نکنم ، کمک کردن به دیگران خیال باطلیه .
نیم نوشته
۲۷دی
گمشده‌ی همیشگی ما آرامشه ... آرامش می تونه جای خالی‌ای که توی زندگی و وجودمون احساس می کنیم رو پر کنه ، آرامش می تونه لذت بخش ترین تجربه زندگی باشه ... تا اینجا که بدیهی به نظر می رسید . ولی چی می تونه آرامش رو به ما ببخشه ؟ جواب ممکنه لذت باشه ؟ ولی ما حتی لذت رو برای احساس آرامش می خوایم یعنی رابطه ی این دوتا برعکسه ! آرامش به آدم لذت میده . هر چه که توی بیرونمون گشتیم پیدا نکردیم ، هر که گشت پیدا نکرد ... چیزی که اون بیرون نیست رو نمی شه اون بیرون پیدا کرد ! پس آرامش کجاست ؟ ساده ترین چیزها گاهی ندیده گرفته می شن : آرامش یه احساس درونیه و تنها از درون ایجاد می شه ! آرامش به هیچ عامل خارجی وابسته نیست ! آرامش واقعی رو می شه در روحانیت (معنویت ، روح گرایی یا هر چیزی که اسمش رو می ذاری ) پیدا کرد .  وقتی طریق درست معنوی رو پیدا کنی و شروع به عمل کردن می کنی می تونی پولدار بشی ، پر قدرت بشی ، موفق بشی و شاد باشی ، آرام باشی ، عاشق باشی ... با انتخاب یه طریقه درست زندگی ، آرامش خودش به زندگی ات می آد ، از دردسر هایی که مردم شتابزده امروز دارن رها می شی ، عاشقانه فکر می کنی ، عاقلانه عمل می کنی ، زندگی ات سراسر لذت و موفقیت می شه ... فقط دیدگاهت رو تغییر می دی و در راستاش عمل می کنی ... من یه طریقه زندگی واسه خودم دارم که به یه طریق معنوی ختم می شه ! یه طریق دوازده مرحله ای ...
نیم نوشته
۲۶دی
تا حالا فکر کردی اینهمه که در تمام زندگیمون می دویم ، قراره به کجا برسیم ؟ اینهمه کار و زحمت و فشار و استرس و غصه برای چیه ؟ رسیدن به رفاه ؟ لذت ؟ آسایش ؟ ولی رفاه ، لذت  و آسایش رو برای چی می خوایم ؟ من آدمای زیادی رو دیدم که اینها رو دارن و باز راضی نیستن و دنبال بیشترش می گردن ! ما به دنبال "آرامش" می گردیم ... و جالبه که خودمون فراموش می کنیم . فراموش می کنیم که تنها داشته ما اینجا و الانه ... فراموش می کنیم جلوی چشممون آدمهایی هستن که اونی که ما داریم دنبالش می گردیم رو دارن و به آرامش نرسیدن ! فراموش می کنیم که دور و برمون آدمهایی هستن که آرامش دارن ولی مثل ما خودشون رو برای رسیدن به پول نمی کشن ! داستان زیبایی یادم اومد: لذت زندگی   یک تاجر آمریکایى نزدیک یک روستاى مکزیکى ایستاده بود که یک قایق کوچک ماهیگیرى از بغلش رد شد که توش چند تا ماهى بود! از مکزیکى پرسید: چقدر طول کشید که این چند تارو بگیرى؟ مکزیکى: مدت خیلى کمى ! آمریکایى: پس چرا بیشتر صبر نکردى تا بیشتر ماهى گیرت بیاد؟ مکزیکى: چون همین تعداد هم براى سیر کردن خانواده‌ام کافیه ! آمریکایى: اما بقیه وقتت رو چیکار میکنى؟ مکزیکى: تا دیروقت میخوابم! یک کم ماهیگیرى میکنم!با بچه‌هام بازى میکنم! با زنم خوش میگذرونم! بعد میرم تو دهکده میچرخم! با دوستام شروع میکنیم به گیتار زدن و خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با این نوع زندگى ! آمریکایى: من توی هاروارد درس خوندم و میتونم کمکت کنم! تو باید بیشتر ماهیگیرى بکنى! اونوقت میتونى با پولش یک قایق بزرگتر بخرى! و با درآمد اون چند تا قایق دیگه هم بعدا اضافه میکنى! اونوقت یک عالمه قایق براى ماهیگیرى دارى ! مکزیکى: خب! بعدش چى؟ آمریکایى: بجاى اینکه ماهى‌هارو به واسطه بفروشى اونارو مستقیما به مشتریها میدى و براى خودت کار و بار درست میکنى... بعدش کارخونه راه میندازى و به تولیداتش نظارت میکنى... این دهکده کوچیک رو هم ترک میکنى و میرى مکزیکو سیتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نیویورک... اونجاس که دست به کارهاى مهمتر هم میزنى ... مکزیکى: اما آقا! اینکار چقدر طول میکشه؟ آمریکایى: پانزده تا بیست سال ! مکزیکى: اما بعدش چى آقا؟ آمریکایى: بهترین قسمت همینه! موقع مناسب که گیر اومد، میرى و سهام شرکتت رو به قیمت خیلى بالا میفروشى! اینکار میلیونها دلار برات عایدى داره ! مکزیکى: میلیونها دلار؟؟؟ خب بعدش چى؟آمریکایى: اونوقت بازنشسته میشى! میرى به یک دهکده ساحلى کوچیک! جایى که میتونى تا دیروقت بخوابى! یک کم ماهیگیرى کنى! با بچه هات بازى کنى ! با زنت خوش باشى! برى دهکده و تا دیروقت با دوستات گیتار بزنى و خوش بگذرونى!!! داستان اینقدر قشنگ بود که باقی حرفام رو می ذارم توی پست بعدی ... اینکه چطور می شه این آرامش رو پیدا کرد ...
نیم نوشته
۲۴دی
روابط ما آدمها بر چه اساسیه ؟ معنی دوستیهامون چیه ؟ آیا عشق رو می شناسیم ؟چند بار عشق رو با سایر احساسات اشتباه گرفتیم ؟ چند بار هدفمون از برقراری یه رابطه سواستفاده بوده ؟ چقدر به دوستهامون فکر می کنیم ؟ چقدر عشق دادن بلاعوض رو تجربه کردیم ؟ ... اینها سوالایی هستن که منو توی فکر برد ، مجبور شدم روابطم رو آنالیز کنم و یه الگوی تکراری رو توی دوستیهام پیدا کنم و اصلاحش کنم ... امروز نوع جدیدی از دوستی رو دارم تجربه می کنم که به زندگی ام معنای جدیدی داده ... من و دوستهای جدیدم با هم هیچ داد و ستد مالی نداریم ! حتی یک شکلات هم که برای هم بخریم پولش رو با هم حساب می کنیم !!! اما رابطه ما حول محور رشد می چرخه ، توی چنین رابطه ای هر کس بیشتر ببخشه ، شادتر و راضی تره . به هم کمک می کنیم و هیچ چیزی از هم نمی خوام ... رابطه ای بر پایه عشق بلاعوض ... بعدها بیشتر درباره اش می خونید .
نیم نوشته
۲۲دی
نیم نوشته
۲۲دی
امروز درکی بهم دست داد که اونقدر بدیهی ولی مهمه که هنوز واسه خودم مبهمه ، پس تند تند فقط می نویسم : داستانی رو نقل می کنم که به این مبحث بی ارتباط نیست : دو تا راهب می خواستن به مراقبه بپردازن که هوس کردن سیگار بکشن ، ولی قبلش باید از استادشون اجازه می گرفتن ! جداگانه پیش استاد رفتن و برگشتن . استاد به یکی شون اجازه داده بود و به دیگری نه ! تعجب کردن ، و سوالاشون به استاد رو نقل کردن : یکی گفته بود استاد می تونم در حال سیگار کشیدن مراقبه کنم ؟ و استاد گفته بود بله ! و دیگری پرسیده بود استاد می تونم در حال مراقبه سیگار بکشم ؟ استاد گفته بود نه ... درک امروز من اینه : همزمان نمی شه با تمام فکر و ذکرت دنبال هوسها و لذتها باشی و دنبال خواسته های دلت بری و همون لحظه انتظار داشته باشی عاشق زندگی، خدا ، مسیر روحانی ات هم باشی ، از لحظاتت ، زندگی و عشق ورزیدن به جهان هم لذت ببری و نشئگی معنوی ات رو حفظ کنی و رشد کنی ! ظاهرا بدیهیه ولی وقتی درد آور می شه که تمام فکر و ذکرت مثلا دنبال برقراری یه رابطه است و با خودت می گی چرا حالم خوب نیست ؟ چرا نمی تونم با خدا (طوری که درکش می کنم ) ارتباط برقرار کنم ، چرا رنگ زندگی تغییر کرده ... به سادگی : در حالی که تمام فکرت دنبال لذته ، نمی تونی به روحانیتت هم برسی و ازش لذت ببری ولی وقتی ذهنت دنبال روحانیته و داری ازش لذت می بری  می تونی از باقی دنیا و لذتهاش هم لذت ببری ! یه تبصره هم داره : اگه به روشنیدگی نزدیک باشی ، اگه روحت کمی از خواب بیدار شده باشه ، لذتهایی که با وجدانت ، اصولت و اعتقاداتت منافات داره در هیچ حالی دیگه نمی تونه بهت حال بده ...
نیم نوشته
۲۱دی
یکی از درسهای بزرگی که توی 16 ماهی که به زمین اومدم این بود : رشد روحانی (معنوی) آدمها یا رو به بالاست یا رو به پایین و سکونی در کار نیست !  حقیقت داره ! من در هر لحظه یا در حال بهتر بودنم یا بدتر بودن ! به همین سادگی . یا اوج می گیرم ، یا سقوط می کنم . من خودم رو متعهد به مسیری به نام "به‌بودی " کردم . اینکه در هر روز ، هر ساعت ، هر لحظه بهتر از قبلم باشم . در هر لحظه بهترین کاری که می تونم رو انجام بدم ... من در این دنیا محکومم به خوب بودن ! لذت بردن و زیبا شدن .
نیم نوشته
۲۰دی
در طول روز چند بار دعا می کنیم ؟ چقدر با خدا (همون خدایی که خودمون درک می کنیم ) صحبت می کنیم ؟ اینروزا فهمیدم تمام دعاهایی که تا امروز می کردم جمله هایی تکراری و کلیشه ای و عموما درخواست کمکهایی هستن که بهشون ایمان ندارم . اینروزها دارم سعی می کنم با "باور" باهاش صحبت کنم . "تظاهر به ایمان آوری " یه روز به ایمان تبدیل می شه ... سعی می کنم دعاهام واقعی باشن ، شکرگزاری کنم ، و احساس بودنش رو تمرین کنم ... روزی چند دقیقه باهاش حرف می زنم ...
نیم نوشته
۱۹دی
با تشکر از علی عرب فیروزجانی که این متن قشنگ رو توی نظرات بهم هدیه داد ... به خدا گفتم: خسته ام: گفت: لا تقنطوا من رحمة الله... از رحمت خدا ناامید نشوید گفتم: هیچ کسی نمیدونه تو دلم چی میگذره: گفت: ان الله بین المرء و قلبه... خدا حائل است میان انسان و قلبش گفتم:هیچ کسی رو ندارم: گفت: نحن اقرب الیه من حبل الورید... ما از رگ گردن به انسان نزدیکتریم گفتم: ولی انگار اصلا منو فراموش کردی! گفت: فاذکرونی، اذکرکم... منو یاد کنید، تا یاد شما باشم با خدا باش تا خدا با تو باشد
نیم نوشته
۱۹دی
امروز روز تولدمه ! ولی با همه ی 29 تا تولد گذشته ام فرق می کنه ... اولین فرقش اینه که از اینکه از اومدن به این دنیا سپاسگذارم ... دومیش اینه که اینبار بالغ شدم ... بلوغ رو تجربه کردم و یکسال از عمرم رو صرف بهتر بودن کردم . احساس خوبی دارم ... " حس بودن " ! ادیشب اولین کادو تولدمو از خدا گرفتم ! بهم اجازه داد "مفید بودن" رو تجربه کنم . دوستی ساعت 1 صبح نیاز به کمک داشت ، افسرده بود و داغون ... خدا بهم این لطفو کرد که تونستم شادش کنم . وقتی از هم جدا شدیم داشت می رقصید ! " شاد کردن " دیگران چقدر لذت بخشه ... خدایا بابت اینهمه لطفت ممنونم .
نیم نوشته