نیم نوشته

نیم نوشته های من

نیم نوشته

نیم نوشته های من

نیم نوشته

تجربیات 5 ساله ی من از زمانی که روی زمین فرود اومدم

طبقه بندی موضوعی

۱۷ مطلب در بهمن ۱۳۹۰ ثبت شده است

۲۸بهمن
تا حالا به این فکر کردید که چقدر رنجش رو دارید با خودتون حمل می کنید ؟ دقت کردید چقدر از دیگران رنجیده می شید ؟ این بار سنگین که از کودکی به دوش می کشیم چه تأثیری توی زندگی و روابط امروزمون گذاشته ... امروز می خوایم سعی کنیم نقش و الگوی رفتاریمون رو توی هر رنجش پیدا کنیم ... حقیقت عجیبی که تا به حال بهش فکر نکرده بودم این بود که "در هر رنجشی هر چند کوچک یا بزرگ من هم نقشی دارم . " این به این معنی نیست که لزوما دیگران نقشی نداشتن ولی من ... یه جمله که به رسیدن به این درک کمکم کرد این بود : "توقعات ما بذر رنجشهای ما هستند . " در هر رنجشی من کلی از نقص ها و کمبودهای اخلاقیم رو پیدا کردم که باعث شدن این رنجش بوجود بیاد ! من از دست معلمی که واسه 25 % منو تجدید کرد رنجش دارم و ازش متنفرم ... نقش من چی بود ؟ اول : پرتوقعی ... بعد این نقصها : خود بزرگ بینی ، زود رنجی ، حساسیت بیش از حد ، بی ملاحظگی ، تنبلی ، ... و و و ... اون معلم بود ، به وظیفه اش عمل کرد . به همین سادگی ! من درس نخوندم ، من پر توقع بودم ... الان که به نقش خودم ریز بینانه نگاه می کنم می بینم بیخود اینهمه سال این رنجش رو حمل کردم . نکته دیگه ای که واسه پیدا کردن الگوی رفتاریم بهش عمل کردم این بود که به این فکر کردم که این رنجش واسه فرار از چه احساساتی بهم دست داد ؟ فرار از حس حقارت ، شکستن غرورم ، ترس ... و من چیکار کردم ؟ پشت سرش بد گفتم ، از اون درس متنفر شدم ، سعی کردم حالش رو بگیرم و بدتر از همه ! خودخوری کردم ... می بینید یه دونه رنجش ساده چه تأثیرایی می تونه توی زندگی آدم و احساس ، روحیه و حتی آیندش بذاره ! لیستی از تمام رنجش هایی که به خاطر آوردم از کودکی تا امروز تهیه کردم و خیلی ریز و دقیق بهشون فکر کردم و نوشتم . خیلی هاشون رهام کردن و بعضی هاشون رو پذیرفتم ... و سبک تر شدن . نکته دیگه اینکه من در رنجشهام هیچوقت خودم رو جای طرف مقابلم نمی ذاشتم ! و امروز با یاد گرفتن تهیه این ترازنامه و پی بردن به الگوی رفتاریم سعی می کنم رنجش های جدید به دل نگیرم ...
نیم نوشته
۲۶بهمن
چقدر خودمون رو می شناسیم ؟ اگه بخوایم بگیم در این لحظه چه احساسی داریم چی میگیم ؟ خوب ، بد ، نمی دونم ؟ آیا می تونم اسم چهار تا احساس که الان دارم تجربه اش می کنم رو بگم ؟ چقدر با ترسهام زندگی می کنم ؟ چقدر از ترسهام واقعی و چقدرش فقط تخیلیه ؟ چقدر بار گناه و خجالت از کودکی تا امروز رو به دوش می کشم ؟ چقدرش مال منه ؟ چقدر بابت چیزی که اصلا مال من و مربوط به من نیست احساس گناه می کنم ؟ الگوهای رفتاریم رو می شناسم ؟ علت شکستهام رو چطور ؟ چقدر از دیگران رنجش دارم ؟ این رنجشها با من چه می کنن ؟ من توی بوجود اومدنشون چقدر نقش دارم ؟ از روابطم چی می دونم ؟ عشق رو می شناسم ؟ یه رابطه صحیح رو چطور ؟ چقدر از دیگران سؤ استفاده کردم ؟ کجاها به دیگران اجازه دادم از من سؤاستفاده کنن ؟ چرا ؟ داشته هام چی هستن ؟ ارزشهام ، اعتقاداتم ... همه این سؤالایی که با پیدا کردن جوابهاشون بار بزرگی از گذشته ام رو به زمین می ذارم ... آروم می شم ... عاقل می شم ... توی پست های بعدی همه اینها رو ریز می کنیم ... من شخصا با همه اینها آشنا شدم ، امتحان کردم و امروز دارم ازشون استفاده می کنم ... اگه خواستید پست های گام چهارم رو دنبال کنید .
نیم نوشته
۲۵بهمن
هنوز هم گاهی روزها حالم خوب نیست ... ولی فراموش نمی کنم زمانی سالها حال خوبی نداشتم . زمانی اگر مثل فولاد هم محکم به نظر می آمدم ، زیر فشار مشکلات شکستنی بودم ، امروز مثل آب جاری ام ، شکل می گیرم ، راهم را کج می کنم ، اگر لازم باشد می شورم و می برم ، اگر لازم باشد صخره ها را سوراخ می کنم ... من نمی شکنم . دیگر نمی شکنم ...
نیم نوشته
۱۹بهمن
امروز به این فکر می کردم : من کی ام ؟ تفاوت من با بقیه مردم چیه ؟ تفاوت من با بقیه موجودات چیه ؟ من و سوسک کوچولویی که داره غذا می بره خونش ... "من" انسانم ؟ خوب اونم سوسکه !!! "من" گرافیستم ؟ شغل دارم ؟ ارتباطات اجتماعی دارم ؟ شخصیت ؟ ادب ؟ ... خوب اونم واسه خودش سوسک موفقیه ، اونم واسه خودش غذا می بره خونش ، ازدواجم کرده احتمالا !!! دیدم همه اینا تعاریفیه که ذهنم می کنه تا منو متفاوت نشون بده . مثالی که زدم خیلی دور از ذهن بود ، اما حالا مقایسه کردنم با سایر آدمها راحت تره ... تمام اینها در تعاریفیه که "ذهن " (همون صدای آشنا ) می سازه ... واسه اینکه یه نقاب ، یه شخصیت برام بسازه و من خودم نباشم ... واسه اینکه یا بالاتر از کسی باشم یا پایین تر ، واسه اینکه حق خیلی کارها رو داشته باشم (که واقعا حقم نیست ! ) ... پس من واقعی کی ام ؟ جدا از همکار کسی ، همسر کسی ، دوست کسی ، استاد کسی ، شاگرد کسی ... من جدا از تعاریف اجتماعی و روانشناسی ... کی ام ؟ فقط وقتی می فهمم که سکوت رو تجربه کنم ...
نیم نوشته
۱۸بهمن
چقدر از زندگیتون رو صرف تلاش در تغییر چیزهایی می کنید که خارج از قدرت شماست ؟ چقدر نگرانی و استرس و ترس و اضطراب رو تحمل می کنیم برای چیزهایی که اصلا تغییر دادنش کار ما نیست ؟ وقتی تلاشم رو برای یه امتحان می کنم ، چرا تا لحظه ی دریافت نتیجه درد و استرس و اضطراب رو تحمل می کنم ؟ وقتی حل کردن مشکلی از توان من خارجه ، چرا تمام روزم رو براش حرص می خورم ؟ خدا رو فراموش کردم ... امروز می خوام بهترین تلاشم رو در راستای خواست و اراده خداوند ( که این اراده شامل همه ی کارهای خوبه ) بکنم و نتیجه رو بسپرم دست خودش ... چه باری از روی دوشم برداشته می شه ! چقدر خدای خودم رو شناختم ؟ چقدر بهش اعتماد دارم ؟ چقدر باورش دارم ؟ چقدر بهش ایمان دارم ؟ از من قوی تر ، مهربون تر ، عاشق تره ... پس وقتی من آنچه رو که اون خواسته انجام بدم ، نتیجه اش هر چی که باشه ، خوب یا ظاهرا بد ... باز هم خوبه ! دیگه لازم نیست بار عوض کردن دنیا رو به دوش بکشم ، لازم نیست درد و ترس رو تحمل کنم وقتی پشتیبانی مثل اون دارم .
نیم نوشته
۱۶بهمن
خداوندا , خود را تقدیم تو می دارم . با من کن و از من ساز آنچه خود اراده کنی. از اسارت نفس رهایم کن تا انجام اراده ات را بهتر توانم.باشد تا همیشه بر اراده تو گردن نهم ...روزگاری جرأت خوندن این دعا رو نداشتم ... ترس از دست دادن ها ، ترس آزمایش ، ترس از سختی اجازه نمی داد به خدا اجازه بدم توی زندگیم دست ببره ! ترجیح می دادم زندگی کوچک و بی هدفم رو ادامه بدم ولی ذره ای درد نکشم .امروز داشتم به این فکر می کردم که چرا اینقدر بدبین بودم ؟ چرا خدا باید بهم سختی می داد ؟ چرا باید آنچه خدا از من می خواست و می ساخت چیزی سخت ، درد آور و همراه با از دست دادن لذتهام بود ؟امروز ایمانم قوی تر شده ، امروز روشن بین تر شدم و احساس می کنم ... احساس می کنم که خدای مهربونم هیچوقت بدم رو نمی خواد ! می دونم تغییر گاهی درد داره ولی به قول پائولو کوئیلو برای اینکه یک تیکه آهن بی ارزش تبدیل به یه شمشیر زیبا بشه باید اول توی کوره بره ، قدر جهنم داغ بشه ، بعد بیرون بیاد ، کلی پتک تو سرش بخوره و اضافاتش بریزه ، بعد دوباره بره تو کوره ، بعد توی آب یخ کنه و پتک پتک پتک ... ولی آهنگر می دونه از شمشیر چی می خواد بسازه ... ولی در حقیقت این تعابیر کمی ترس همراه خودش داره ... من امروز دنیا رو کمی زیباتر می بینم ، خدای من هم از آهنگر خیلی مهربونتره و امروز ایمان دارم :"خدا هیچوقت بیش از تحملم بهم سختی نمی ده "درسته ، لذتهایی رو ازم گرفته ولی لذتهایی که جایگزینش شده قابل وصف نیست ! و این قابل وصف نبودنه که باعث می شد هرگز باورشون نکنم تا اینکه تجربشون کردم ...
نیم نوشته
۱۵بهمن
یه زمانی توقع داشتم در همه حال باید احساس خوبی داشته باشم ، اعتقاد داشتم همش باید لحظه های باحال داشته باشم ، به هر کاری دست می زدم که احساسم بهتر و بهتر بشه ... امروز تازه فهمیدم زندگی یعنی ترکیب احساسات مختلف ... احساس احساسه ... مهم اینه که باهاش چه می کنم  ... امروز نوع زندگیم اینطوره که عموما احساسای قشنگ رو تجربه می کنم ولی لحظات دردناک ، سخت و دلگیر هم هستن ! بودنشون رو به عنوان قسمتی از زندگیم می پذیرم ، فرق من امروز اینه که سعی می کنم احساساتم رو بخوبی بشناسم ، دلیل به وجود اومدنشون رو درک کنم ، و تمرین کنم که با هر احساس چطور مواجه بشم ...
نیم نوشته
۱۳بهمن
تا به حال چقدر به الگوهای رفتاری تکراری در زندگی خودتون  فکر کردید ؟ چقدر با این الگوها آشنا هستید ؟ روزگاری فکر می کردم چرا همه‌ی رابطه های من دارن مثل هم ختم می شن ؟ من که هیچ اشتباهی نمی کنم پس چرا آخر سر همه ‌ی دوستامو از دست می دم ؟ دوستی از زندگیش به شدت ناراضی بود ، می گفت می‌خوام از همه چیز فرار کنم ، خسته ام ، تحمل این زندگی رو ندارم ... با اینکه زندگیش از دید خیلی ها فوق العاده بود ... یادم اومد سه سال پیش در یک شرایط خیلی سخت دقیقا اینو ازش شنیدم ، دو سال پیش هم در یه شرایط معمولی اینو شنیدم ، امسال در یک شرایط خوب هم همینطور ... نارضایتی الگوی رفتاریشه ... با پی بردن به الگوها نگاهمون  رو به جای توجه و توجیه و گلایه از شرایط بیرونی به سمت  درونمون می چرخونیم و سعی می کنیم  به ریشه ها توجه کنیم ... همیشه مشکل از درون ماست ... چیزی که اون بیرونه اسمش "زندگی"ه و  تحت هر شرایطی زندگی امروز من  حاصل عملکرد و نگاه منه ! افکارم  ، گفتارم ، عملکردم ، زندگی و سرنوشتم سلسله وار به هم وصل هستن ... امروز می دونم در روابطم زیاده از حد خوب بودن نقطه ضعفم بوده . معنای جاذبه و دافعه رو نمی دونستم ، رابطه ام چهارچوب نداشت ، انگیزه درست نداشت  و ... الگو رو کشف کردم ، مشکل رو با مشورت پیدا کردم و امروز روابطی دارم که می دونم در اونها حق انتخاب دارم ... در زندگی و مشکلات به دنبال الگو های تکراری بگرد ... تکرار کردن یک عمل  معمولا نتیجه ای متفاوت به دنبال نداره ... و انتظار نتیجه‌ی متفاوت میشه دیوانگی ... دیوانگی ای که خیلیهامون داریم توش دست و پا می زنیم و نمی دونیم ...
نیم نوشته
۱۱بهمن
چقدر مشورت می کنیم ؟ چقدر کمک می گیریم ؟ چقدر قدرتهای بزرگتر از خودمون رو قبول داریم ؟ چقدر به فکرمون اعتماد و اتکا می کنیم ؟ ... چقدر اشتباهاتمون رو تکرار می کنیم و انتظار داریم نتیجه ای متفاوت بگیریم ؟ چقدر کارهای دیوانه وار می کنیم ؟ چقدر معقول رفتار می کنیم ؟ با مشکلاتم چطور مواجه می شیم ؟ ... اینا سؤالاییه که جواب دادن بهشون باعث می شه متوجه روال معمول زندگیمون بشیم . قبل از اینکه وارد دنیای امروزم بشم یه عقل کل به تمام معنا بودم ! نیازی به کمک گرفتن نبود ! نیاز به یاد گرفتن نبود ! من متخصص همه کارها بودم ، جواب همه سؤالا رو می دونستم ، کمکی نیاز نداشتم !!! و عجیبه که با اینهمه استعداد (که فکر می کردم دارم ) همه زندگیم یه آشفته بازار واقعی بود . از وقتی اومدم اینجا شروع کردم استفاده از ابزار مشورت (حتی واسه کوچکترین کارها ) ! کمک گرفتن رو تمرین کردم ، قبول کردم که چیزهایی بزرگتر از من هم هست ، چیزهایی قوی تر از من که می تونن کمکم کنن . این چیزها می تونستن خیلی چیزها باشن مثلا : فکر دیگران ، کمک متخصص ها ، کتابها ، گروه ها و از همه مهمتر خدا ! روحیه آموزش پذیری ام رو تقویت کردم ، دیگه عقل کل نبودم چون همه چیز را همگان دانند . دریچه افکارم رو باز گذاشتم و سعی کردم اشتباهاتم رو تکرار نکنم . به خودم اجازه می دم خطا کنم و تکرارش نه ! امروز زندگی آرومتری دارم و رفتار معقولتری ...
نیم نوشته
۱۰بهمن
دو روزه با آدمهای مختلفی برخورد می کنم که  صدای ذهنشون براشون یه دیوار انکار بلند ساخته که بگه وجود نداره !!! صدا بهشون می گه تصمیماتشون رو خودشون می گیرن ، همه دنیا شاید مقصر باشن ولی تصمیمات اونا عاقلانه است ... جالبه که از مشکلاتشون خسته ان ، ناراضی ان و خسته ولی باز این صدا نمی ذاره تغییری توی شرایط بدن . نشانه این حالت خیلی واضحه و تا حالا هزاران بار باهاش برخورد کردیم . می خواید بدونید نشانش چیه ؟ ... بعد از اینکه با چنین کسی از ذهن و صداش ، از واقعیت ها ، از معقول رفتار کردن و زندگی کردن و مشکلشون  صحبت می کنی یه "نههههههههه" کش دار ، یا در سخت ترین شرایط " آره ولیییییی " یا یه تأیید و بعد "اماااااااا " چاشنی حرفاشونه . و بعد از این سه چهار کلمه هر آنچه که می شنوی صدای خالص ذهنه ... الان که این مطلبو نوشتم یادم اومد روزگاری چقدر قوی ، با اعتماد به نفس و راضی در انکار بودم !!! فورا یاد خودم افتادم که در مقابل هر مطلبی ، هر انتقادی ، هر اعتراضی موضع می گرفتم و می گفتم نهههههههههههه .... این من نبودم که می گفتم ، صدای ذهنم بود ... تا روزی که تسلیم نشم نمی تونم صدای ذهنمو تشخیص بدم ... چون خیلی موذی ، قوی ، در حال رشد و مادام العمره ! مگه اینکه اجازه بدم کسی از بیرون کمکم کنه که تشخیصش بدم .
نیم نوشته