نیم نوشته

نیم نوشته های من

نیم نوشته

نیم نوشته های من

نیم نوشته

تجربیات 5 ساله ی من از زمانی که روی زمین فرود اومدم

طبقه بندی موضوعی

۱۶ مطلب در اسفند ۱۳۹۰ ثبت شده است

۲۵اسفند
تجربه عجیبی رو از سر گذروندم (یا دارم از سر می گذرونم ) . یک روز صبح از خواب بیدار شدم و بشدت افسرده بودم ... چیزی خوشحالم نمی کرد (مطلقا هیچ چیز ) و احساس می کردم جز خدا هیچ کس نیست که بتونه کمکی بهم بکنه . به وبلاگم نگاه می کردم و احساس انزجار می کردم از راه و اصول روحانی و هر آنچه که گفته بودم و تجربه کرده بودم ! دلم مرگ می خواست ... و عجیب بود ! انتظار چنین اتفاقی رو بعد یکسال و نیم پرواز روی ابرها نداشتم ! کجای کارم می لنگید ؟ کجا اشتباه کرده بودم ؟ و درس امروزم این بود ... من یه انسانم ، بدنی دارم که با زیاد شدن یه هورمون می تونم عاشق بشم و با نبود یکی دیگه می تونم افسرده بشم !!! ممکنه شامی بخورم که باعث افسردگی ام بشه (که به تجربه سوسیس و کالباس و ... چنین بلایی رو سرم میاره ) و فرداش ... به همین سادگی ! ظهر با آرزوی مرگ خوابیدم و عصر با آرامش همیشگی ام از خواب بیدار شدم ... من نیما هستم ، آدمی شاده و در مسیر رسیدن به بیداری حرکت می کنه .
نیم نوشته
۲۴اسفند
توی این شعر (از دکتر بهروز یاسمی - شاعر ایلامی ) چی هست که هزار بار شنیدنش باز هم دیوانم می کنه ؟؟؟ ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم دیرگاهی  است که هر شب به تو می اندیشم  به تو آری ، به تو یعنی به همان منظر دور به همان سبز صمیمی ، به همبن باغ بلور  به همان سایه ، همان وهم ، همان تصویری که سراغش ز غزلهای خودم می گیری  به همان زل زدن از فاصله دور به هم یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم  به تبسم ، به تکلم ، به دلارایی تو به خموشی ، به تماشا ، به شکیبایی تو  به نفس های تو در سایه سنگین سکوت به سخنهای تو با لهجه شیرین سکوت  شبحی چند شب است آفت جانم شده است اول اسم کسی ورد زبانم شده است  در من انگار کسی در پی انکار من است یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است  یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش  آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده بر سر روح من افتاده و آوار شده  در من انگار کسی در پی انکار من است یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است  یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش  رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است اول اسم کسی ورد زبانم شده است  آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟  اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟  حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش  آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود  اینک از پشت دل آینه پیدا شده است و تماشاگه این خیل تماشا شده است  آن الفبای دبستانی دلخواه تویی عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی
نیم نوشته
۲۴اسفند
دیروز هم باز یک درس ... خویشتن پذیری . بهش فکر کنید ! چقدر خودمون رو اونطور که هستیم پذیرفتیم و دوست داریم ؟ چه مقدار از روزهامون صرف حسرت ، حسادت ، فکر به نداشته ها ، از دست داده ها ، به دست نیاورده ها ، مقایسه و ... می گذره ؟ آیا نصف اون زمان رو به دوست داشتن خودمون اختصاص می دیم ؟ یک حلقه ی گم شده از آرامشم ... فراموش کرده بودم که نباید اینقدر به خودم سخت بگیرم . من همینم ! دارم تلاش می کنم ، زندگی می کنم ، توی هر لحظه دارم سعی می کنم بهترین کار رو بکنم ... من یه لیست اندازه قدم دارم بابت شکر گزاری ... من داشته هایی دارم که خیلی ها حسرتش رو می خورن ... خدایا بابت الان ... همین الان الان ... بابت همین چیزی که هستم ازت سپاسگزارم . خدایا بابت همه داشته هام و نداشته هام ازت ممنونم . خدایا بابت اینکه هستم ، نفس می کشم و "زندگی می کنم " ازت ممنونم ...
نیم نوشته
۲۳اسفند
امروز پیام قشنگی از خدا گرفتم ... همیشه در حال جستجو هستم ... همیشه دنبال عامل خارجی برای بهتر شدن حالم ، دنبال عشق ، لذت ، آرامش و همه رو اون بیرون جستجو می کنم .  امروز می دونم خیلی از چیزهایی که در بیرون دنبالشون می گردم بطور بالقوه در وجود خودمه ... فراموش کردم که وجودم پر از عشقه ، لذت بردن هنر منه و آرامش اولین چیزیه که خدا در قلبم قرار داد و خودمم که پنهانش کردم ... نمی خوام دست نیازم به اطرافم دراز باشه . به خودم عشق می ورزم ، از زندگی ام لذت می برم و آرامش رو تجربه می کنم .
نیم نوشته
۲۲اسفند
صداقت بخشی از اصول روحانی بود که وارد زندگیم کردم . باورم نمی شد باری به این بزرگی از روی دوشم برداشته بشه . وقتی لازم نبود دروغ بگم ، لازم هم نبود استرس های کوچیک و بزرگ اضافه رو تحمل کنم ! کاری به همین سادگی باعث شد که تا امروز تمام تماسهای تلفنی ام رو جواب بدم و استرس نداشته باشم کی هست و چی می خواد چون توانایی "نه" گفتن هم به من اضافه شده ... وقتی صادق باشی لازم نیست بپیچونی ، لازم نیست کلی خجالت رو با خودت حمل کنی ... باور نکردنی بود ! گاهی نه گفتن یا راست گفتن درد داشت ولی ارزش حال خوب بعدش رو داشت . وقتی دوستی چیزی نامعقول ازم می خواد یا چیزی که از عهده من بر نمیاد فورا نه می گم و دلیلش رو منطقی توضیح می دم . وقتی اشتباهی ازم سر می زنه بهش اقرار می کنم و دیگه احتیاجی به توجیح نیست و ... اما !!! درس قشنگ دیگه ای که گرفتم این بود : در گذشته خیلی وقتها صداقت من همون حماقت بود . فکر می کردم صداقت یعنی همه جا و در هر شرایطی راست بگی ... امروز سعی می کنم یادم باشه همه چیز و همه جا گفتنی نیست . گاهی لازمه راستش رو نگفت ! در این شرایط چون از دروغ متنفرم ترجیح می دم چیزی نگم ولی راستش رو نگم ...
نیم نوشته
۲۱اسفند
تایپ بخشی از شغل و علایق منه ، من چیزی در حدود 7 حرف در ثانیه و 450 کاراکتر در دقیقه تایپ می کنم ... جالبه که هر کسی می تونه به این توانایی برسه اما جالبتر اینه که در حدود 10 ساله که هر دوستی که تایپ کردن منو می بینه ازم می خواد که بهش یاد بدم ... و جالبتر اونه که در 10 سال گذشته حتی یک نفر نبوده که بتونه این رو از من یاد بگیره چون چیزی که نیاز داره "تمایل" و "پشتکار" ه ... همیشه با یک هوس شروع می شه ، با یک تلاش ادامه پیدا می کنه و با بی حوصلگی تموم میشه !!! جالب اینجاست که تایپ به روزی یکساعت وقت نیاز داره تا بتونی ظرف یکماه در حد یک تایپیست حرفه ای (120-150 حرف در دقیقه ) تایپ کنی ! توی زندگی ام درس بزرگی درباره پشتکار گرفتم : موفق ترین آدمها لزوما باهوشترینشون نیستن ، بلکه با پشتکارترین آدمها هستن که همیشه موفقن ... هوش و استعداد به تنهایی کافی نیست ! ولی کسانی رو می بینیم که با کمترین بهره بردن از هوش و استعداد و با پشتکارشون موفقیت های عجیبی رو کسب می کنن ! توی هر بخش از زندگی ام که نگاه می کنم ، فقط وقتی موفقیتی پایدار بدست آوردم که صبر و پشتکار رو تمرین کردم ، امروز دارم تلاش می کنم اینها رو وارد تمام زندگی ام کنم .
نیم نوشته
۱۷اسفند
باز هم آرامشم رو پیدا کردم ... به درک جدیدی رسیدم که می نویسمش برای روزی که فراموشش کنم . گاهی آرامشم از بین میره (و همیشه منم که آرامشم رو از بین می برم نه شرایط و محیط ) ، گاهی فراموش می کنم کی هستم و چه می کنم و از کجا اومدم ، گاهی آنچنان در مسائل بیرونی غرق می شم که درونم رو از یاد می برم ، گاهی فراموش می کنم خدایی هست که هر روز همصحبتم بود ، گاهی ... و امروز من با دیروزم فرق می کنه ، امروز اول از همه به خودم میام ، آشفتگی ام رو می بینم ، به دنبال ریشه اش می گردم و پیدا کردنش با یه ذره صداقت با خودم خیلی راحته ، اما مهمتر از اون تصمیمیه که می گیرم : تصمیم می گیرم به شرایط آرمانی ام برگردم ، شروع می کنم به عمل کردن ... لازم نیست دقیقا همه چیز همونطور که بود باشه ... فقط یک قدم ، هر چند کوچک بر میدارم ، و با قدمهای کوچک بعدی شروع می کنم ، کم کم ذره ای از آرامش رو احساس می کنم ... و حالا می تونم به شرایط قبل برگردم ... حتی بهتر
نیم نوشته
۱۵اسفند
باز هم مراقبه ... گم شده‌ی تمام زندگی من . آرامشی که در همه چیز به دنبالش گشتم و نیافتم و وقتی دیگر نگشتم ، در سکوت و سکون یافتم . مراقبه یعنی چی ؟ یعنی لحظاتی که مراقب هستی ... یعنی لحظاتی که حضور کامل داری ... لحظاتی که از روی عادت کاری رو انجام نمی دی و در هر لحظه حضور داری ... یعنی سکون در عین فعالیت ، سکوت در عین سر و صدا ... تعریف کردنش خیلی سخته ولی از این به بعد می خوام بیشتر ازش بخونم و بنویسم .
نیم نوشته
۱۳اسفند
یه شکست دیگه برای من به معنی یه درس دیگه شد ، و امروز می دونم هر درسی که عملکرد به دنبال داره یعنی پیروزی ... یه تجربه جدید کسب کردم ، درباره صبر ، درباره افراط و تفریط ، درباره صداقت و حماقت ... دیدم که یه مسئله ی ظاهرا کوچیک چقدر می تونه باعث دور شدنم از مسیر بشه . اینکه چقدر راحت میشم یه آدم دیگه و فراموش می کنم کی هستم و از کجا اومدم . این تجربه دیوانگی ام رو یادآورم شد که "تکرار یک اشتباه و انتظار گرفتن نتیجه متفاوت یعنی دیوانگی " یادم آورد چقدر ضعیفم و نباید احساس توانایی منو از تسلیمم دور کنه ، یادم افتاد که هر حالت رفتاری وقتی از حالت تعادل خارج بشه تبدیل می شه به یه ضعف یا نقص ... و اینهمه درس یه دنیا ارزش داره اگه اشتباهاتم رو تکرار نکنم ... از خدا می خوام کمکم کنه که به خواستش تن بدم ، امروز جمله قشنگی خوندم " تصوری که من از کسی که باید باشم دارم گوشه کوچیکی از خواست خداوند برای منه " . پروردگارا ... خود را تقدیم تو می دارم .با من کن و از من ساز آنچه خود اراده کنی . از اسارت نفس رهایم کن تا انجام اراده ات را بهتر توانم . با قدرت تو ؛ عشق تو ؛و در راه تو یاریشان خواهم داد .  مشکلاتم را بگیر تا پیروزی بر آنها شاهدی باشد برای کسانی که باشد که بر اراده تو گردن نهم ...
نیم نوشته
۱۳اسفند
بلوغی صبورانه "کازانتزاکیس" نقل می کند که در دوران کودکی ، یک پیله کرم ابریشم را بر روی درختی می یابد، درست هنگامی که پروانه خود را برای خروج از پیله آماده می سازد. اندکی منتظر می ماند، اما سرانجام چون خروج پروانه طول می کشد تصمیم می گیرد این فرآیند را شتاب بخشد. با حرارت دهان خود آغاز به گرم نمودن پیله می کند، تا این که پروانه خروج خود را آغاز می کند. اما بال هایش هنوز بسته اند و اندکی بعد می میرد. او می گوید: بلوغی صبورانه با یاری خورشید لازم بود، اما من انتظار کشیدن نمی دانستم. آن جنازه ی کوچک تا به امروز، یکی از سنگین ترین بارها، بر روی وجدان من بوده است. اما همان جنازه باعث شد درک کنم که یک گناه حقیقی وجود دارد: فشار آوردن بر قوانین بزرگ کیهان ...
نیم نوشته