نیم نوشته

نیم نوشته های من

نیم نوشته

نیم نوشته های من

نیم نوشته

تجربیات 5 ساله ی من از زمانی که روی زمین فرود اومدم

طبقه بندی موضوعی

۶ مطلب در آذر ۱۳۹۰ ثبت شده است

۳۰آذر
امشب شب یلداست ... یه شب خاص ، شبی که همه دور هم جمع می شن ، اگه بتونن شام بوقلمون می خورن ، تخمه و اجیل می خورن و هندونه ، همه دور هم جمع می شن ، تعریف می کنن ، فال حافظ می گیرن ، قصه می گن ... چه شب قشنگی ...  ولی فرق شب یلدا ، سیزده به در ، شب عید ، ولنتاین و ... با بقیه روزای خدا چیه ؟ چرا هر شبمون یلدا نیست ؟ هر جمعه سیزده بدر نیست ؟ هر روز ولنتاین نیست ، عید نیست ؟ ... منتظر چی هستیم ؟ مگه این تعریفا چیزایی نیستن که خودمون ساختیم و خودمون منتظر می شیم تا برسه ؟ چرا هر روز عشق نورزیم و ولنتاین نسازیم ، هر روز رو مثل عید جشن نگیریم و هر شب مثل یلدا با ذوق و شوق کنار هم نباشیم و فال حافظ نگیریم ... هر روز من عیده ، هر لحظه ام ولنتاینه ، هر شبم یلداست ... این منم که اینا رو می سازم .
نیم نوشته
۳۰آذر
امروز صبح تلویزیون رو روشن کردم ... داستان قشنگی می گفت از مردی در غاری زندگی می کرد و معجزه می کرد ، مردم از همه دنیا میومدن پیشش ، تمام دردهاشون رو می گفتن و با بعد از لبخندی که می زد با آرامشی شگفت انگیز از غار خارج می شدن ... حقیقت اینه که همه ما می تونیم معجزه گر باشیم ... مرد کار خاصی نمی کرد ولی کارش واقعاً خاص بود ! او گوش می کرد ... فقط همین ... حقیقت اینه که گوش دادن هنریه که اکثر ما فراموشش کردیم و از معجزه اش هم بی بهره ایم . امروز دقت کنید : تمام گفتگوهای ما تبدیل به یک جنگ آرام شده ، همه سعی می کنیم وسط حرف همدیگه نظراتمون رو تحمیل کنیم ، سعی می کنیم طرف مقابل رو قبل از اینکه حرفش تموم بشه توجیه کنیم که ما درست می گیم ... فراموش نکنیم گاهی اطرافیانمون فقط نیاز دارن که حرف بزنن ... فقط همین ! نیاز دارن که خالی بشن ! نیاز دارن که حرف و افکارشون رو علیرغم اینکه خودشون هم بدونن اشتباه یا احمقانه است ابراز کنن و خالی بشن ... من دارم تمرین می کنم و معجزه ها دیدم ... بیاید امروز رو تمرین کنید ... امروز اجازه می دم طرف مقابلم تمام حرفهاش رو بزنه ... بین حرفاش نمی پرم ... می ذارم خالی خالی بشه ... بعد اگه لازم بود توضیح می دم ... اگه لازم بود تجربه خودم رو می گم ... نمی خوام کسی رو تغییر بدم ... نمی خوام نظرم رو تحمیل کنم ... می خوام صبور بودن رو تمرین کنم .
نیم نوشته
۲۹آذر
امروز صبح که بیدار شدم و شروع کردم به زندگی به روال برنامه ام نیم نگاهی به برنامه روزانه ام کردم ... برنامه ای که امروز واسه من عادی شده ... جالبه ! یاد یه مطلب افتادم که واستون می گم : زمانی فکر می کردم آدمهای شاد ، موفق ، سرزنده و آرام چطور زندگی می کنن ؟ چطور می شه  تمام روزهای زندگیشون اینقدر باحاله  ؟ من هم روزهای شاد و آرام و سرشار از معنویت داشتم ، اما وقتی فردا صبح بیدار می شدم هیچ خبری از حال و احساس دیروز نبود ... با حسرت می گفتم تمام شد ! امروز یاد گرفتم که صبح به صبح باید خودمو شارژ کنم ، حال خوب رو برگردونم ، باقی روز هم در حال جمع کردن این حال خوب باشم ، و غروبا اینقدر پر انرژی و زنده ام که باید خرجش کنم ، چون نگه داشتنی نیست ! برنامه صبح من اینجور شروع می شه ، صبح زود بیدار می شم ، با صدای بلند آواز زندگی سلام می خونم !!! به نیما سلام می کنم ، به خدا جونم هم ! بعد از اینکه دست و رو رو شستم و کمی صبحانه خوردم کمی مولانا می خونم ... کمی گیتا ... کمی از اوشو ... به چند تا دوست پیام می دم ...وقتی از خونه بیرون میام از نسیم اول صبح لذت می برم ، توی راه مراقبه می کنم ... به همه لبخند می زنم ، به راننده و مسافرا سلام می کنم ... و این برنامه تا شب ادامه داره ... زمینی که تازه بهش وارد شدم پره از امکانات بینهایت برای جمع کردن انرژی و حال خوب ... عین بازی های کامپیوتری که هر گوشه اش یه چیزی پیدا می شه که انرژی ات رو بالا ببری از همه امکانات می تونی واسه جمع کردن حال خوب استفاده کنی ... (من عاشق کمک به پیرزن‌ها هستم ... فکر کنم بیشترین امتیاز رو داره :)
نیم نوشته
۲۸آذر
امروز که بیدار شدم احساس جالبی رو تجربه کردم ... شما به شوق چی بیدار می شید ؟ چه انگیزه ای شما رو بیدار می کنه ؟ من به شوق زندگی بیدار میشم . کلی ذوق می کنم که یه روز دیگه شروع شد ... بازم برخورد با آدمهای تازه ، تماس با دوستای خوبم ، بازم دیدن درختا ، بازم عشق ... به همه چیز و همه کس ... یه روزگاری که روی زمین نبودم وقتی بیدار می شم می گفتم : اه ! بازم بیدار شدم ... امروز همه چیز فرق کرده . روی زمین همه چیز خوشگله . چقدر لذت منتظر منه . پسرکی که یه ترازو دستش بود منو وزن کرد !!! لبخندش چقدر دوست داشتنی بود ... http://nimneveshteh.blogfa.com/
نیم نوشته
۲۸آذر
من کی ام ؟ هنوز بخوبی نمی دونم ... 29سال گشتم و نیافتم ، یک ساله که نمی گردم و دارم پیدا می کنم  ... از کجا ؟ اصلا نمی دونم ... همیشه دنبال جواب می گشتم ، امروز نمی خوام بگردم ... دیگه کجا ها رو جستجو نمی کنم ، تنها چیزی که در دست دارم "اینجا"ست . اسمم نیماست . 30 سال دارم . تو دنیای شما گرافیستم ، گاهی شعر می گم ، به مطالعه علاقه دارم ، دوستان زیادی ندارم ولی دوستان خوبی دارم ... توی دنیای خودم ... نیمام . فقط برای امروز زندگی می کنم ، سعی می کنم همیشه اینجا باشم . 29 سال گذشته رو توی یه دنیای خیالی زندگی می کردم و امروز دنیای خودم رو پیدا کردم ... عین آدم یه فضایی زندگی می کنم که تازه زمین رو کشف کرده  . همه چیز توی دنیای من جالبه ، چند وقتیه که مفهوم لذت رو کشف کردم و دارم از کشفم هم لذت می برم ... هر لحظه روی زمین پر از شگفتیه ...
نیم نوشته
۲۷آذر
سلام . اگه خدا یاری کنه می خوام از این به بعد بنویسم ... اینبار اول برای دلم ... بعد برای دوستانم ...
نیم نوشته