نیم نوشته

نیم نوشته های من

نیم نوشته

نیم نوشته های من

نیم نوشته

تجربیات 5 ساله ی من از زمانی که روی زمین فرود اومدم

طبقه بندی موضوعی

۱۷ مطلب در فروردين ۱۳۹۱ ثبت شده است

۳۱فروردين
امروز داشتم فکر می کردم ... وبلاگم چقدر خشکه ... انگار که مال یه استاد بزرگ  که داره از خودش فیوضات در می کنه ! وبلاگم شاد نیست ! یادم نره منم یه عادمم (شایدم هم آدم باشم !!! ) ، یکی از لذتهای زندگی ام خندیدن و شوخی کردنه ... من خنده رو دوست دارم ... چیزهایی که توی وبلاگ می خونید بخشی از منه ! و بخش دیگه نیماییه که شیطنت می کنه ... می دونستید یه وبلاگ دارم مال کودک درونم ! تو سایت نی نی بلاگ !!! آدرسشو نمی دم تا وقتی کودکه یه کم بزرگ تر بشه و کار خرابی نکنه تو وبلاگ :) دقت کردید هر آدم روحانی رو که تو ذهنمون تصور می کنیم ، کسیه که خیلی آروم (شاید با ریشهای بلند ) نشسته و ساکته ! ولی اوج رشد من شاید روزی باشه که بتونم دائم بخندم ... (باز هم شعر حافظ ! چو غمت را نتوان یافت مگر در دل شاد/ ما به امید غمت خاطر شادی طلبیم ) ... به سلامتیه دکتر شریعتی که هر چی جمله ی خفنه تو دنیا   خودش گفت و رفت و واسه ما چیزی نذاشت ! هر مطلبی به ذهنم خطور میکنه میبینم قبل من دکتر این جمله رو گفتن ...
نیم نوشته
۳۱فروردين
امروز از ساعت 6 صبح تا الان اندازه ی روزها خدا از طریق نشانه هاش بهم از ترس گفت ... ترس چیه ؟ یه احساس که "فقط" وقتی به آینده فکر کنم سراغم میاد ...  ترسها برای من دو نوع هستن : ترسهای توهمی و ترسهای واقعی ... ترسهای واقعی ، ترسهایی هستن که برای اجتناب از خطر استفاده می کنم و عاقلانه هستن ... ترس از یک حیوان وحشی ... ولی باقی ترسها (که برای من بیش از 90 درصد هستن ) اونهایی هستن که فقط توهم هستند و کارشون متوقف کردن منه از رشد ، از فرصتهای جدید ، از تجربه های جدید ، از ارتباطات جدید ، از پیشرفت و ... تا حالا فکر کردی این ترسها کجاهای زندگیمونو به خودش اختصاص داده ؟ از ترس از برقراری یه ارتباط ساده گرفته ... تا ترس از قضاوت دیگران در مورد خودم ... ترسهایی که از بچگی باهامون مونده و حتی خودمون هم نمی دونیم چرا می ترسیم ... چقدر از موقعیت های جدید برای رشد و تغییرم رو برای ترسهام کنار گذاشتم ؟ چند بار به خاطر یه شکست (که عموما به خاطر اشتباهات گذشته ی خودم اتفاق افتاده ) دیگه حاضر به امتحان دوباره ی یه کار (حتی با روحیه و شرایط جدید و خوب ) نشدم .... امروزه سعی می کنم با ترسهام مشورت نکنم ، سعی می کنم در موردشون مشورت کنم ، سعی می کنم خدا رو فراموش نکنم ، سعی می کنم اگه ترسی توهمیه به دلش بزنم ... و چقدر لذت بخشه رهایی از این ترسها و تجربه ی موقعیت های جدید ...
نیم نوشته
۳۰فروردين
دیروز که داشتم از خودم واسه تغییرات ناچیزم انتقاد می کردم ، با نگاهی به وبلاگ و حجم زیادی از گفته ها و نگفته ها ، و عملکردی که نسبت به هر آنچه که گفتم دارم (هر چند ناچیز ) یادم افتاد که باز دارم تحت تأثیر مقایسه و مفهوم زمان قرار می گیرم . من که کمتر از دو سال پیش یه عادم کمتر از عادی بودم و دنبال لقمه ای بخور نمیر ، پر از رنجش ها ، ترس ها ، هوس ها ، استرس ها و یه افسرده ی به تمام معنا بودم و روزانه آرزو و انتظار مرگ تنها داشتم بود ، امروز طی این زمان کوتاه داشته هایی دارم که خیلی ها آرزوش رو دارن . آرامش امروز من زمانی برای من افسانه بود ... پختگی ، آگاهی ، عملکرد ، شکر گزاری ، رابطه ی آگاهانه با خدایی که هرگز تصور نمی کردم داشته باشم ، دوستان فوق العاده ، کمک به کسایی که بهش نیاز دارن ، عشق ، سکوت ، مراقبه ، صبر و و و .... کم داشته هایی نیستن ... خدا رو بابت همه ی این داشته ها شکر می کنم و ازش می خوام ثابت قدم باشم و مسیرم رو تا بیداری کامل ادامه بدم ... و این مطلب رو فقط برای شکر گزاری گذاشتم و پیام عشق و امید به کسانی که می خوان اینها رو داشته باشن ... توی این زمان کوتاه و با صبر و کمی عمل به آنچه که می دونیم می شه ... می شه رویایی زندگی کرد ...
نیم نوشته
۲۹فروردين
یه احساس دارم که دوست دارم بنویسمش ... امروز یه شعر تو وجودم جوشید ... ولی اونقدر شور عجیبی تو وجودم بود که نتونستم کاملش کنم ... دلم می خواد یه شعر فوق العاده بشه ... و سر درگم موندم ... گاهی سقوط نقطه ی آغاز میشود گاهی سکوت معنی آواز می شود ... با یک نگاه مشت دلم باز می شود ... صد ناشناس محرم یک راز می شود ... حس غریبی دارم امروز ... انگار باز یک پله بالا رفتم و مثل همیشه آگاهی درد شیرینی داره ... نیمایی که دیروز جایی بود که باید باشه رو امروز نقد می کنم ...
نیم نوشته
۲۸فروردين
بحث داغ و مشغله ی تقریبا همه ی آدمها ... "عشق" زمانی تنها گمشده ی زندگیم رو عشق می دونستم ... امروز هم همینطوره ولی نگاهم فرق کرده ... درک جدیدی که دیدگاهم رو به زندگی عوض کرد رو باهاتون در میون میذارم ... بحث عشق افلاطونی و عشق رمانتیک مدت زیادی یه مشغله برای من شده بود . اینروزها و به ناگهان و با یک جرقه ، عشق رو برای خودم دو دسته کردم که نمی دونم واقعا تعریف این دونوع عشق همون "افلاطونی" و "رومانتیکه " یا نه ولی اهمیتی هم نداره چون داره توی زندگی ام کار می کنه ! یه عشق داریم که به یه عامل خارجی بستگی داره ، توش نیاز ، خواسته ، داد و ستد ، شرایط و اگه ... وجود داره . این عشق عشقیه که تقریبا همه تجربه اش کردیم . عشق به یه جنس مخالف ، من ازش رومنس ، ... ، محبت ، توجه و بودنش رو می خوام و علاوه بر اون اگه روزی زیباییش رو از دست بده ، روزی اخلاقش عوض بشه ، روزی ... فورا می تونه تبدیل به نفرت بشه . نوع عشقی که امروز می خوام تو زندگی ام بیشتر و بیشتر تجربش کنم یه عشق بلاعوضه ، عشق به خاطر عشق ... عشق بدون چشم داشت ، عشقی که به عامل خارجی بسته نباشه  عشقی که فقط عشق بورزی و انتظار نتیجه نداشته باشی ... عشق خداوند به من ... عشق مادر به فرزند ... از این نوع عشقه . امروز می خوام یاد بگیرم به جهان عشق بورزم ، چشمای یه بچه منو دیوانه می کنه ... و این خود عشقه ... می خوام به خدای خودم عشق بورزم ... به نظر کلیشه ای میاد ! ته دلمون باز هم عشق به یه معشوق خاص می خوایم !  خیلی رومانتیک تره ! ولی تصور کن نگاهت رو عوض کنی ... عاشق یه آدم باشی ... ولی ازش چیزی نخوای جز خود عشق  ... به تمام زندگی (که اون هم جزئی ازشه ) عاشقانه نگاه کنی ... عاشق باشی  برای عشق ... انرژی این عشق از درونت جاری بشه ... چقدر میتونه مقدس و زیبا باشه ...
نیم نوشته
۲۷فروردين
چقدر دوست داشتم دنیام گفتنی بود ... هدیه کردنی بود ... تقسیم کردنی بود ... ولی فقط مسیره که میشه با تو سهیم شد ... عشقه که می شه بهت هدیه داد و تجربه ی راه رفته است که می شه گفت ... همه چیز به خودت بستگی داره ... مسیری که طی می کنم  فقط رفتنیه ، نه گفتنی ... هدایایی که دریافت می کنی رو فقط خودت می تونی باز کنی !  اینجا همه چیز طی یک فرآیند اتفاق میافته ... هیچ چیزی رو یه هو بدست نمی آری ... مفهوم زمان اینجا فرق می کنه ... ولی وقتی به دست آوری می فهمی که ارزش رفتن رو داشت .... ارزش صبر کردن رو داشت ... ارزش غرغر نکردن  رو داشت ... ارزش سپردن رو داشت ... امروز که اینجام فقط 19 ماه زمینیه که دارم حرکت می کنم و قدر 31 سال زندگی ام هدیه گرفتم ، لذت بردم و آروم شدم ... اینجا که هستم اول راهه ولی پر از لذته ... پر از عشقه ... پر از شوره ... پر از شعوره ... پر از هدیه ای به اسم "آگاهی "ه ... ولی هر کدوم از اینها که گفتم اینجا فقط کلمه است ... زمانی فکر می کردم کسایی که وارد مسیر میشن قراره دست از دنیا و لذتهاش بکشن ... امروز تو مسیرم و دارم دنیا رو با کلی لذتهای جدید تجربه می کنم ... کلی موفقیت جدید ... روابط زیبا ... آرامش ... فکر می کردم پیمودن راه با درد همراهه ... امروز خیلی از دردهای بی ارزشم رو گرفتن و به جاش گاه دردهایی شیرین نصیبم شد که ارزش جنگیدن رو داره ... دردهایی که با احساس رضایت همراهه .... فکر می کردم راه عشق رو ازم می گیره ... منی که همیشه عاشق عشق بودم ... ولی به من عشقی داد که گفتنی نیست ... خود خود عشق رو ... بسیار بزرگ ... بسیار زنده ... فکر می کردم بار سنگینی قراره رو دوشم بذارن ... قراره کلی کار انجام بدم ... امروز بار سنگینی رو از رو دوشم برداشتن ! باری که سالها حمل می کردم ... جالب اینجا بود که انجام ندادنی ها خیلی بیشتر از انجام دادنی ها بود ... و امروز جات کنارم خالیه ...
نیم نوشته
۲۶فروردين
نشستم ، نشست و "او" حضور داشت ... برای "او" گفتم و او هم شنید ... گفتم ... از کودکی ... از دوچرخه ام که بخشیدند ... شنید . از ترس از تنها ماندن ... شنید . از اخمها و کتکها ... شنید . از هر چه بر دل کودکانه ام سنگینی می کرد . و شنید . از جوانی گفتم از کسی که رهایم کرد ... شنید گفتم از کسی که رهایش کردم ... شنید گفتم از خجالت هایم ... و چقدر برایش آشنا بود ... گفتم از ترس هایم او هم گاهی می ترسید گفتم از خطاهایم او هم خطا می کرد ... انگار تنها من نبودم ... گفتم روابطم ... شنید ... گفتم از رازهایم ... گفتم و گفتم و گفتم شنید و شنید و شنید و تمام شد ... تمام شدم ... رها شدم ... و سکوت ... و آغاز دوباره و سبک شدم ... انگار آماده ام بپرم ... وقتش رسیده  ... گفتنی ها را گفتم ... وقتش رسیده  آرام و ساکت به پر و بالم برسم ... و "او" همیشه هست ...
نیم نوشته
۲۴فروردين
چقدر خودتونو زندگی می کنید ؟ چقدر برای نگاه دیگران زندگی می کنیم ... جالبه که درصدها برای اکثر مردم نزدیک به 0 - 100 به نفع نگاه مردمه !!! پس در حقیقت میایم توی این دنیا ، برای دیگران زندگی می کنیم و میریم ... همین ؟ حق انتخاب ، آزادی ، دوست داشتن خودم ، عشق بلاعوض و ... کجای زندگی من هست ؟ وقتی خوشبختی رو توی نگاه دیگران جستجو می کنم وقتی از چشمشون بیافتم دیگه خوشبخت نیستم ! جالبه که مردم تأییدت می کنن و وقتی رشدت رو می بینن خودشون تکفیرت می کنن . وقتی خودم رو با گذشته ام مقایسه می کنم خوشبختم . وقتی خودم رو در لحظه ی الان نگاه می کنم خیلی خیلی خوشبختم اما وای اگه با دیگران مقایسه کنم ... مگه خوشبختی چند تا معنی داره ؟ تا حالا بخاطر تأیید طلبی چه کارای احمقانه ای انجام داده بودم ... امروز (و در طول خیلی از لحظه هام )  برای نیما زندگی می کنم ، گاهی عاشقش می شم ، صبحا لپش رو توی آینه می کشم و قربون صدقش هم می رم ، براش کادو می خرم ، کاری رو که بهش آرامش می ده اگه درست باشه انجام می دم (حتی اگه اطرافیانش منهدم بشن ) ... نیما جونم دوستت دارم :)
نیم نوشته
۲۳فروردين
توی این لحظه (دقیقا همین لحظه ... ) چه مشکلی داری ؟ نه یک دقیقه دیگه ، نه یک دقیقه بعد ... توی همین لحظه مشکلی وجود داره ؟  ... ممکنه مسئله ای وجود داشته باشه ولی این مشکل نیست ... توی این لحظه یا می تونی مسئله رو بی خیال بشی ، یا اقدامی فوری انجام بدی . همین . مگه مشکل ترکیبی از نگرانی ها واسه اتفاقی که در آینده میافته نیست به همراه افکاری که از گذشته و حسرت پشتیبانیش می کنه ؟ مگه زندگی من از همین لحظات تشکیل نشده (که توشون داشتن مشکل معنی نداره ) !خیلی ساده است : وقتی آینده هیچوقت نمیاد و گذشته ای وجود واقعی نداره پس مشکلات من همه و همه فقط تخیل هستن . با این آگاهی در هر لحظه می تونم بهتر عمل ممکن رو در لحظه انجام بدیم . هر مسئله ای راه حلی داره که در لحظه ی حال می تونیم بهش رسیدگی کنیم ...
نیم نوشته
۲۱فروردين
دو روز پیش دوستی داشت میرفت مسافرت ، بهم گفت تو هم میای و من همون لحظه گفتم آره و راهی شدم ... بی نگرانی های اضافی ، بی بار اضافه ... سفر ، فقط بخاطر سفر ... تجربه‌ی زیبایی بود . چی باعث می شه یه سفر دو روزه خستگی یک سال کار رو از تن آدم در بیاره ؟ به این فکر کردم ... احساس آزادی ... اینکه نگرانی های شهر و کار و خانواده رو واسه لحظاتی زمین میذاری ... می تونی کمی خودت باشی ، فارق از نگرانی ... اگه اینطور بپوشم ، اگه اینطور راه برم ، اگه اینطور نفس بکشم اطرافیانم چی فکر می کنن ؟! حقیقت اینه که توی قفس بزرگی به اسم شهرمون اسیریم و دو راه بیشتر نداریم ، ذهنمون رو آزاد کنیم ، یا اینکه به سفر بریم ... من ترجیح می دم توی شهر خودم مسافر باشم ... آزاد و آرام ...
نیم نوشته