نیم نوشته

نیم نوشته های من

نیم نوشته

نیم نوشته های من

نیم نوشته

تجربیات 5 ساله ی من از زمانی که روی زمین فرود اومدم

طبقه بندی موضوعی

۱۷ مطلب در دی ۱۳۹۱ ثبت شده است

۳۰دی
یه مفهوم دیگه ... زندگی فقط برای امروز ... روشی برای کوچک کردن بار یک عمر زندگی کردن !!! من یک روز یک روز بهترین اعمالی رو که می تونم انجام می دم ... فقط برای بازه ی یک روز خدا رو در کارهام در نظر می گیرم ... برای یک روز اصولم رو رعایت می کنم ، برای یک روز ... خوب ! ذهنهای منفی باف ! پس آینده چی ؟ پس برنامه ریزی چی ؟ این که میشه بی خیالی ؟! مگه میشه ؟ امروز بهترین برنامه ای رو که می تونم برای آیندم میریزم و یک روز یک روز در راستای عمل به اون به بهترین وجه پیش میرم ، هیچ بی خیالی ای در بین نیست و میشه ... و سخته ... گاهی لازمه برای آینده فکری بکنم ، با آگاهی این کار رو انجام میدم ولی دیگه غرق در آینده و خیالبافی نمی شم ، در همین یک روز بهترین کاری که برای آیندم می تونم انجام بدم رو انجام می دم ... بیاید در آینده و گذشته غرق نشیم ... تنها داشته ی واقعی ما امروز و این لحظست ...
نیم نوشته
۲۸دی
"هستی مانند حالت درونی مان با ما برخورد می کند ، خوشبختی یعنی آگاه باشیم  احساسات درونی و سطح رضایت درونیمان را ارتقا دهیم " امروز هدفم از نوشتن دادن پیام امید به دوستانم (خصوصا بچه های دانشجو که عموما نا امید ، درس نخونده و حیران و نا امید و تحت استرسن !!! ) بود . دوست خوبم ، در شرایط سخت ، شرایط خیلی سخت ... یک جمله همیشه کمکم کرده : "یا خدایی هست ، یا خدایی نیست ... " اگه خدایی هست و من تو قلبم دارمش علیرغم همه ی اتفاقات خوشایند و ناخوشایند پس چیزی کم ندارم ... در این شرایط سخت با خودم دعای آرامش رو تکرار می کنم " خداوندا ! آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم ، شهامتی که تغییر دهم آنچه را که می توانم و بینشی که تفاوت این دو را بدانم " ... و در آخر ... در شرایطی که بر اثر کم کاری و اشتباهات خودم به وقوع پیوسته ... آیا سرزنش فایده ای داره ؟ بر اثر این اشتباه آیا می میرم (چون ظاهرا فقط مرگه که چاره نداره و اگه با این اشتباه نمیرم یعنی از همین الان شروع می کنم و  باقی عمرم رو فرصت دارم برای رشد و تغییر و جبران ) ... من بهترش رو بدست میارم ! اگه امروز تصمیم بگیریم که 30 سال دیگه رو کره ی ماه فرود بیایم به خدا می تونیم ... (توقعات باید واقع بینانه باشه ... ) زندگی فرصت رشد و تغییری بیشتر نیست ... هیچکس از یه نمره ی پایین نمرده ولی ما (برای بودن در مسیر آرامش ) محکومیم که بهترین باشیم ، ما باید بهترین دانشجو ، بهترین کارمند ، بهترین همسر ، بهترین ... باشیم و از زندگیم لذت ببریم ... پس اگه امتحانی پیش رو داری بهترین سعی و بیشترین کوششت رو بکن ... اگه شد ، لطف خدا بوده ، اگه نشد ، فرصتی برای بهتر بودن و بهتر خوندن و درک کردن... امید یعنی اینکه خدایی دارم که اگه کار درست رو انجام بدم حامیمه ... دیگه نگرانی چه معنی ای داره ؟ سرزنش هرگز فایده ای نداره ، پس خودت رو سرزنش نکن بخاطر اشتباهی که کردی ( اشتباهات ما فرصتی هستن برای رشد ولی تکرار اشتباه اونم آگاهانست که اشتباه واقعیه ... ) پس از امروز تصمیم می گیرم تکرار اشتباه نکنم ... امروز تصمیم می گیرم بهترین باشم ... با کارکرد قدمها درصد خطاهای آگاهانمون اونقدر کم میشه که نگو ! قدمها بمون کمک می کنن که بفهمیم چرا درس نمی خونیم ، چرا حسرت می خوریم ، چرا خودمونو سرزنش می کنیم ، ... و چه کنیم . پس بزن دس قشنگه رو ... برو شروع کن با انرژی و روحیه یک روز یک روز زندگی کن ... شاد باشیم چون به قول حافظ چو غمش را نتوان یافت مگر در دل شاد / ما به امید غمش خاطر شادی طلبیم ...
نیم نوشته
۲۶دی
امروز دلم میخواست از هدایای دوازده قدم بنویسم ... هدایایی که طی بیش از دو سال با کارکرد قدمها دریافت کردم ... امروز حق انتخابی واقعی دارم ... این منم که تصمیم میگیرم ... (نه طمع ، نه حرص ، نه حسادت ، نه وسوسه ، نه ... ) امروز خودم رو بخوبی میشناسم ، و به دنبالش اطرافیانم رو ، پس کسی به راحتی از من نمی تونه سواستفاده کنه ... امروز آرامشی عمیق دارم که توانایی تقسیمش با دیگران و توانایی آرام کردن کسانی که با آشفتگی به طرفم میان یکی از داشته هاییه که از خدا بابتش سپاسگزارم ... امروز خدایی دارم که هیشششششششششششکی خدای منو نداره (چون قدمهایی خدایی رو به من هدیه کرد که درک شخصی من و فقط مال منه !‌) امروز دوستانی دارم که به واسطه ی کارکرد قدمها همدیگه رو بهتر از هر موجود زنده ای درک می کنیم ، همدیگه رو قضاوت نمی کنیم ، همدیگه رو شماتت نمی کنیم (شماتت رو اینجور می نویسن ؟) ، به همدیگه بر پایه ی عشقی بلاعوض کمک می کنیم ... امروز تعادل و سلامت عقلی دارم که باهاشون قشنگ ترین تصمیم ها رو می گیرم ، و اصول و ابزاری دارم که تصمیماتم رو پیگیری می کنم و مسئولیتشون رو می پذیرم ... امروز هدف دارم ، برنامه دارم ، اونقدر ابزار زیبا (همون اصول  مثل صداقت ، روشن بینی ، تمایل ، تعهد ، ایمان ، امید ، سلامت عقل ، پذیرش ، فروتنی ، عشق ، ... و دهها تا دیگه ! ) دارم که استفاده از هر کدومشون بخشی از زندگیم رو آرام و زیبا کرده ... امروز ... اونقدر هست که ساعتها می تونم بنویسم ولی تایم کاریم تموم شده و باید زودی برم خونه آشپزی ! پ . ن : هر آنچه که گفتم بطور نسبیه ... هر آنچه که گفتم رو یک روز یک روز به کار می گیرم و روزهایی هست که ممکنه به هر دلیلی آشفته و داغون باشم و همه ی داشته ها و ابزار رو فراموش کنم ... ولی زیباست که این روزهای آشفته فقط یک روزن و باز خودم رو پیدا می کنم ...
نیم نوشته
۲۵دی
چون فصل امتحان دوستانه و سرشون بیش از اینترنت به کتابهاشون گرمه ، کمی از اصولی حرف بزنم که دارم سعی می کنم باهاشون زندگی کنم ... در اوایل آشناییم با مسیر با مثلثی آشنا شدم که تعادل بین اضلاعش همواره باعث آرامشم شد  . مثلث بهبودی برای من شامل خانواده ، کار و بهبودی بود ... یعنی اگر یکی از اینها نباشه یک جای زندگیم می لنگه ... اگه در هر کدوم افراط کنم ، باز آشفته میشم ... اگه خودم رو وقف کار کنم خانواده و بهبودی ام از دست میره ... و همینطور افراط در دو ضلع دیگه باقی اضلاع رو از دستم درمیاره ... در این مدت سعی کردم تعادل و برنامه ریزی در اینها ایجاد کنم ... و ضلعی بنام خداوند و عشق و خدمت هم به اونها اضافه شد تا زندگیم آرومتر و آرومتر بشه ...
نیم نوشته
۲۴دی
خوب حالا قسمتهای مختلف بیماری رو با هم مرور کنیم ... 6 - بیماریم به چه صورت از لحاظ روانی، روحانی و احساسی بر روی من تأثیر گذاشته است؟ این سوال اونقدر قابل بحث و بسطه که میشه ماهها دربارش نوشت ، من از لحاظ روانی تعادل نداشتم ! ذهنم دائم درگیر خودمشغولی های مختلف ، خود محوری ، وسوسه های عجیب و مختلف بود که واسه بها دادن بهشون مثل اسیری در چنگال بیماری به هر کسی و هر چیزی خسارت می زدم تا به وسوسم بها بدم ... من دائم افسرده و پرخاشگر بودم ، همیشه نا امید ، بد بین و هزار مشکل روانی دیگه از لحاظ روحانی : روح من در خوابی عمیق بود ، معنویتی که دنبالش بودم توهم بود ، خدایی که میشناختم فقط واسه گله و شکایت بود و مسئول همه ی خرابی های زندگیم ... اصلا باور ، امید و ایمانی در زندگیم جا نداشت ... هیچ کس و هیچ چیز رو برتر از خودم نمی دیدم ، اعتقاداتم سست بود و اعتقادات دیگران رو هم زیر سوال می بردم ... از لحاظ احساسی : احساساتم یا مرده بودن (مثل عشق ، فداکاری ) یا در جای خودشون قرار نداشتن ! جایی که باید احساس ترس می کردم احساس شجاعت می کردم و دست به کارای احمقانه می زدم ، جایی که باید احساس عشق و فداکاری کنم حس بی رحمی فعال میشد ... جایی که به من مربوط نبود و باید آرام بودم احساس عذاب وجدان ، گناه ، خجالت و ... می کردم و بالعکس ... هیچ حسی در جایگاه واقعی خودش قرار نداشت و درد آور اینجا بود که این احساسات عملکردهای اشتباه برام به دنبال داشت و زندگیم ... بووووووووووووم !!!!
نیم نوشته
۲۰دی
خود محوری برای من یعنی : خودم محور تمام اعمال و افکار و رفتارم باشم ، یعنی با این احساس زندگی کنم که خودم مهمترین موجود دنیام و جهان باید حول محور من بچرخه ... خودمحوری برای من یه شیوه ی عادی فکر کردن و زندگی کردنه ... شعار معروفم یادم نمی ره : من نباشم میخوام دنیا نباشه ... هر حرکتی برای من باید منفعت شخصی ای داشت ... من از همه ی کائنات مهمتر بودم پس به هر قیمتی باید همه چیز اونطور پیش می رفت که من می خواستم ... حتی ماشینی که تو خیابون بوق میزد به مهمترین موجود عالم توهین کرده بود !!! مستحق عذاب و عقاب بنده و خدا (که البته خود خدا هم باید اونطوری رفتار می کرد که من می خواستم وگرنه شاکی اش میشدم ) بود ... این نگاه در زندگی من تأثیر وحشتناکی داشت ... در زندگی خانوادگیم شاید یکی از عوامل از هم پاشیدنش بود ! سخته زندگی کردن با کسی که همیشه حق داره ! همیشه درست میگه ! همیشه مهمترینه (بنده خدا همسرم چی کشیده از زندگی با موجود خودمحوری مثل من ) ... در کارم چیزی به اسم سلیقه ی مشتری معنی نداشت و اگه کسی از کارهای من خوشش نمی اومد معنیش این بود که آدم احمق و بی سلیقه ایه  من اونقدر عقل کل بودم که چیزی به اسم مشورت (یکی از قوی ترین ابزارهای زندگی سالم و موفق امروزم ) معنی نداشت ... من اونقدر خودمحور بودم که می خواستم منجی عالم بشریت باشم و همه ی دنیا رو مطابق میلم تغییر بدم  من اونقدر خودمحور بودم که تصورم از عشق این بود که موجودی پیدا بشه که اونی باشه که من می خوام !!!! (واقعا چه عاشقانه ! حیف که کپی خودم هنوز ساخته نشده بود !!! تازه انتظارم این بود که کر و کور و لال باشه و زیباترین کلمه ی دنیا رو مدام تکرار کنه : "چشم سرورم " !!!!!! ) پس عشقی در زندگیم نبود ... و اگه بخوام بگم ده ها نمونه از گندهایی که خودمحوری به زندگیم زده بود میشه گفت ... امروزه سعی می کنم دست از خودمحوری بردارم ( و معنی سعی می کنم اصلا این نیست که موفق شدم ! ) امروزه خدامحوری وارد زندگیم شده و برای انجام هر کاری ملاک "خواست و اراده ی خداوند " برای مهمه .. امروزه غیر از خودم چند میلیارد آدم و چند صد میلیار موجود زنده و گیاه رو هم می بینم ... امروزه عشق بلاعوض نعمتیه که به زندگیم رنگ زیبایی داده ... امروز اگه شاد هم نباشم لبخند می زنم تا اطرافیانم شاد بشن ... امروز بعضی کارها رو برای خودم انجام نمی دم و با مفاهیمی مثل فداکاری و ایثار آشناشدم ... نباید یادم بره در دنیایی زندگی می کنم که "خدایی" درش هست ... که از همه بزرگتره ... و من ذره ای کوچک در کائناتی بی نهایت هستم ... به قول دون خوان : مگه فرق ما با سوسک کوچک سرگین غلطان زیر پامون چیه که انقدر فکر می کنیم مهمیم ... و به قول دیالوگ سریال خانه ی سبز (بر بام تهران) : وقتی اون پایینیم فکر می کنیم خیلی بزرگیم ، وقتی این بالاییم هم فکر می کنیم خیلی بزرگیم ... مگه ما از کی بزرگتریم ...
نیم نوشته
۲۰دی
امروز به این جمله «جان لنون» برخوردم که شرح حال ماست. شما چه فکر میکنید؟ "......زمانی که به مدرسه رفتم از من پرسیدند: که وقتی بزرگ شدی میخواهی چه کاره بشوی. من پاسخ دادم "خوشحال." آنها به من گفتند که مفهوم پرسش را متوجه نشدم و من به آنها گفتم این شما هستید که مفهوم زندگی را متوجه نشدید."   “When I went to school, they asked me what I wanted to be when I grew up. I wrote down ‘happy’. They told me I didn’t understand the assignment, and I told them they didn’t understand life.”
نیم نوشته
۱۹دی
عقلانیت کجای زندگیمونه ؟ دقت کردید چقدر از مشکلاتی که برامون پیش میاد به خاطر عمل از رو یک فکر سریع و آنیه  ، اگه یک ذره صبر ، مشورت ، تفکر و تعقل سازنده پشتش بود امروز برامون این مشکلات به وجود نیومده بودن ! وقتی فکری به سرم می زند آیا فوری و بدون در نظر گرفتن پیامدهایش به آن فکر عمل می کنم؟ به چه صورت دیگری رفتار های من از روی اجبار است؟ جواب برای من هم همینه : بله ! خیلی وقتها وقتی فکری به سرم میزنه بطور دیوانه واری از روی خودخواهی و خودمحوری و بدون صبر ، تفکر و مشورت بهش عمل می کنم و معمولا در اکثر موارد نتیجه خراب کاریه ! انگار که مثل یه رباط به من دستور داده میشه و وارد یه چرخه کارهای اشتباه میشم و هر چه پیش میرم خراب و خراب تر میشه ... چرا این اتفاق برام میافته ؟ انکار که مجبورم این کار رو انجام بدم ! انگار مجبورم مثل یه برده به کارهایی که ذهنم می گه تن بدم ! این اتفاق به این دلیل میافته که من هنوز بیماری و صدای زرنگ و وسوسه گرش رو نشناختم ! و وقتی حرفی میزنه ساده لوحانه با انگیزه ی لذت طلبی یا دل دادن به یکی از نواقصم مثل خشم ، شهوت ، حسد و ... شروع به بها دادن به این فکر می کنم ... و وقتی به وسوسه ای بها دادم ... تبدیل به اجبار میشه ... اما این روزها من آگاهانه تر رفتار می کنم و اجازه نمی دم بیماری حق انتخاب رو ازم بگیره ... قبل از هر کاری لحظاتی به عواقب اون فکر می کنم ، با خودم می گم آیا این صدای بیماری و یه وسوسه برای خراب کاریه  یا کاری معقول و منطقیه ؟ می دونم که با بها ندادن به وسوسه هام و مشارکت کردنشون ( گفتن به راهنما ، یه دوست قابل اعتماد یا ... ) ازش رها میشم ... و در چنگال اجبار گرفتار نمی شم . . . این روزها حق انتخاب دارم و بابتش از خدا سپاسگزارم من دیگه  رفتارهای اجباری نمی دم ... سوال بعدی .. 5-قسمت خود محورانه بیماری من چگونه بر زندگیم و اطرافیانم تاثیر می گذارد؟
نیم نوشته
۱۶دی
سلام دوستان خوبم . سوال بعدی که می خوایم کار کنیم اینه : ·  وقتی فکری به سرم می زند آیا فوری و بدون در نظر گرفتن پیامدهایش به آن فکر عمل می کنم؟ به چه صورت دیگری رفتار های من از روی اجبار است؟ منظور از رفتار اجباری کارهاییه که انجام میدم ولی دلم نمی خواد انجام بدم ! مثلا واسه عزیزترین کسم بی رحم میشم ، دعوا می کنم و اشکش رو در میارم ... وقتی به خودم نگاه می کنم می بینم فوری به یک فکر عمل کردم و این من نبودم ... این خواست من نبود و از روی اجبار بهش عمل کردم .
نیم نوشته
۱۲دی
دوستان خوبم ، باز هم عذرمی خوام که به علت کمبود وقت و سرعت پایین اینترنتم نتونستم به نظرات و اظهار لطف همه جواب بدم ... واسم یه اینترنت پر سرعت و وقت آزاد از خدا بخواید ... در مورد کارکرد قدم و پاسخگویی به سوالات یک نکته به ذهنم می رسه که حاصل تجربه ی روزهای اولمه ... اوایل وقتی در قدمها به سوالی بر می خوردم ذهن خود شیفته و تأیید طلب من فورا شروع به نوعی انکار می کرد . به عنوان مثال همین سوال پایین ، وقتی نسبت به چیزی وسوسه دارم چه احساسی پیدا می کنم ؟ در اولین دور کارکرد این سوال جوابهام اینطوری بود : احساس خاصی ندارم ، از خدا کمک می خوام ، باهاش می جنگم ، من قوی ام ، اسیر وسوسه هام نمی شم ، من اینطورم ، من اونطورم ، .... یادمون نره که همه ی ما خوبیم و هر روز بهتر هم میشیم ... هدف از سوالات شناخت بخش تاریک وجودمون ، یعنی بیماریه ... قرار نیست اینجا خودمون رو خوب نشون بدیم ... قوی نشون بدیم یا از دستاوردها و شاهکارهامون بگیم ! می خوایم بیماری رو بشناسیم و بتونیم مچش رو بگیریم ! سوال سوم: وقتی نسبت به چیزی وسوسه دارم چه احساسی پیدا می کنم ؟ در این حال افکارم چه طریقه خاصی را دنبال می کند ؟ وقتی یک وسوسه سراغم میاد (و مهم نیست چه وسوسه ای ... وسوسه ی دروغ گفتن ، وسوسه ی یک لذت ، وسوسه ی شیرینی خامه ای ، وسوسه ی کلاهبرداری ، وسوسه ی ایجاد رابطه ی عاطفی یا هر چیز دیگه ای ... چه اتفاقی برام میافته ؟ چه حسی دارم ؟ چجوری میشم ؟ در این لحظات حس می کنم زندگیم با رسیدن به هدفی که روش قفل کردم دیگه کامل میشه !!! (حتی اگه هدف همون شیرینی خامه ای باشه ) احساس می کنم تحت هر شرایطی باید به هدفم برسم ، احساس می کنم مهم ترین چیز دنیا همین لحظه و رسیدن به اون وسوسست ، مخم تعطیل میشه ، اصطلاحا افکارم تونلی میشه و فکرم عاقبت اندیشی رو از دست میده (انگار که توی تونلی حرکت می کنه که همه چیز جز آخر کار واسش تاریکه ) ، اخمام میره تو هم ، خودمحور میشم و به هیشکی و هیچی دیگه اهمیت نمی دم ، به هر قیمتی فکرم دنبال راهی میگرده که به وسوسش بها بده ... اما ... نکته ی زیبای این سوال اینه که بدونیم در چنین حالی چه کنیم ؟ اول بیاید یادمون باشه که وسوسه فکر سمجیه که در شرایطی به وجود میاد که از شرایط فعلی راضی نیستیم ... یک فکر ... نارضایتی ... خوب ! فکرها به خودی خود هیچ خطری ندارن تا وقتی که بهشون بها ندیم ... ما مسئول افکارمون نیستیم ولی مسئول اعمالمون هستیم ! پس وقتی وسوسه به سرم می زنه بهش بها نمی دم چون می دونم اگه بهش بها بدم تبدیل به اجبار میشه و دیگه تقریبا از دستم خارج میشه و دیگه کنترل دست من نخواهد ... راه رهایی از وسوسه صبر و عجله نکردنه و فورا اون رو با کسی مشارکت می کنم . (مشارکت کردن یعنی در میون گذاشتن صادقانه ی احساسات و افکارم با کسی که بهش اعتماد دارم . ) و چه معجزه ای می کنه گفتن احساسات ... باور نکردنیه که بزرگترین وسوسه های عالم در مقابل بیان شدن عاجزن و فورا فرار می کنن !!!! نکته ی بعدی زمانیه که وسوسه های مختلف سراغمون میاد ... وقتی که از شرایط ناراضی هستیم ... وقتی احساس خلا می کنیم ... و معجزه ی دوازده قدم اینه ... اونقدر آرام و راضی خواهیم شد که دیگه وسوسه ... حتی وسوسه ی یه دروغ کوچیک ... حتی وسوسه ی یک ریال پول حروم ... جرأت حضور تو ذهنمون رو نداشته باشه ... و در شرایطی که وسوسه ای میاد اونقدر ابزار داریم که نگهداریش نکنیم و ازش فورا رها بشیم ...
نیم نوشته