نیم نوشته

نیم نوشته های من

نیم نوشته

نیم نوشته های من

نیم نوشته

تجربیات 5 ساله ی من از زمانی که روی زمین فرود اومدم

طبقه بندی موضوعی

۳۴ مطلب در خرداد ۱۳۹۱ ثبت شده است

۳۱خرداد
اگه از هر کدوممون بپرسن خدا رو قبول داری اکثرا جوابمون یه بلهههههههه کش داره ... انگار که جلومون نشسته و می بینیمش ... اگه بپرسن قبول داری قران کلام خداست هم عموما می گیم بلههههههههههه اگه بپرسن خدا دروغ میگه ؟ فورا و با اخم میگیم نه ! و تازه تهمت کفر هم شاید به طرف بزنیم ... امروز صبح که بیدار شدم کتابی در دسترسم نبود و مطالعه صبحگاهیم رو با قرآن شروع کردم ...همون خدایی که وجود داره ، تو همون قرآنی که کلامشه خیلی ساده و صریح گفته بود : ای مردم ! دنیایی که توش زندگی می کنید و همه تجملاتش که دارید خودتون رو براش می کشید هیچ ارزشی نداره و فانیه ... اونچه از شما می مونه و اصل کار اون دنیاست ... و کسایی که به این دنیا و تجملاتش چسبیدن ضرر می کنن ... چی شده که فراموش کردیم ؟ چی شده که لذتهامون از خود اون خدا برامون مهمتر شده ؟ چی شده که پول و شغل و ماشین و عشق و حال از اون دنیا ... از روحمون ... از خدامون مهمتر شده ... چقدر مستقیم و قشنگ گفته بود ... و اکثر ما (به قول همون خدا ) نمی اندیشیم ... و همواره (باز هم به قول خودش ) در خسران و ضرر کردنیم ...
نیم نوشته
۳۰خرداد
کلمه ای توی سرچ های اینترنت توجهم رو جلب کرد : "آرامش درون" ... برام عجیب بود ! مگه آرامشی جز آرامش درون هم داریم ... تازه به نگاه خودم به زندگی پی بردم ، برای من مفهوم آرامش فقط همینه که اینا میگن !!!

به قول دوست ناشناس (که طبق معمول می گیم دکتر علی شریعتی!!! ) :

"اگر ویرانی های درونم را نسازم ، آبادی بیرون افسانه ای بیش نیست "

تمام دنیا درون منه ... دنیا رو من با نگاهم می سازم ، اونچه که اون بیرونه فقط حضوره ... نه منفی نه مثبت ... منم که با برچسب زدن مثبت و منفی رو تعریف می کنم ، خوب - بد ، زشت-زیبا ، آرام ، نا آرام  همه ی دنیا درون منه پس آرامش هم همینطوره ...

 

نیم نوشته
۳۰خرداد
کلمه ای توی سرچ های اینترنت توجهم رو جلب کرد : "آرامش درون" ... برام عجیب بود ! مگه آرامشی جز آرامش درون هم داریم ... تازه به نگاه خودم به زندگی پی بردم ، برای من مفهوم آرامش فقط همینه که اینا میگن !!! به قول دوست ناشناس (که طبق معمول می گیم دکتر علی شریعتی!!! ) : "اگر ویرانی های درونم را نسازم ، آبادی بیرون افسانه ای بیش نیست " تمام دنیا درون منه ... دنیا رو من با نگاهم می سازم ، اونچه که اون بیرونه فقط حضوره ... نه منفی نه مثبت ... منم که با برچسب زدن مثبت و منفی رو تعریف می کنم ، خوب - بد ، زشت-زیبا ، آرام ، نا آرام  همه ی دنیا درون منه پس آرامش هم همینطوره ...
نیم نوشته
۳۰خرداد
کلمه ای توی سرچ های اینترنت توجهم رو جلب کرد : "آرامش درون" ... برام عجیب بود ! مگه آرامشی جز آرامش درون هم داریم ... تازه به نگاه خودم به زندگی پی بردم ، برای من مفهوم آرامش فقط همینه که اینا میگن !!!

به قول دوست ناشناس (که طبق معمول می گیم دکتر علی شریعتی!!! ) :

"اگر ویرانی های درونم را نسازم ، آبادی بیرون افسانه ای بیش نیست "

تمام دنیا درون منه ... دنیا رو من با نگاهم می سازم ، اونچه که اون بیرونه فقط حضوره ... نه منفی نه مثبت ... منم که با برچسب زدن مثبت و منفی رو تعریف می کنم ، خوب - بد ، زشت-زیبا ، آرام ، نا آرام  همه ی دنیا درون منه پس آرامش هم همینطوره ...

 

نیم نوشته
۳۰خرداد
با تشکر از کامران عزیزم برای ایمیل کردن این نوشته زیبا ... (و پیشنهاد میکنم در بخش نظرات نظر قشنگ فاتح قفلهای محال رو حتما بخونید ... )   تا حالا عادت داشتید اشیاء بی‌مصرف رو انبار کنید؟ و فکر کنید یه روزی ـ کی میدونه چه وقت ـ شاید به دردتون بخوره؟ تا حالا شده که پول‌هاتون رو جمع کنین و به خاطر اینکه فکر می‌کنید در آینده شاید بهش محتاج بشین، خرجش نکنید؟ تا حالا شده که لباس‌هاتون، کفش‌هاتون، لوازم منزل و آشپزخونتون و چیزای دیگه رو که حتی یکبار هم از اونا استفاده نکردین، انبار کنید؟ درون خودت چی؟ تا حالا شده که خاطره سرزنش‌ها، خشم‌ها، ترس‌ها و چیزای دیگه رو به خاطر بسپاری؟ دیگه نکن! تو داری بر خلاف مسیر کامیابی خودت حرکت می کنی! باید جا باز کنی ...، یه فضای خالی تا اجازه بده چیزای تازه به زندگیت وارد بشه. باید خودتو از شر چیزای بی‌مصرفی که در تو و زندگیت هستن خلاص کنی تا کامیابی به زندگیت وارد بشه. قدرت این تهی بودن در اینه که هر چی که آرزوش رو داشتی، جذب می‌کنه. تا وقتی که در جسم و روح خودت احساسات بی‌فایده رو نگهداری، نمی‌تونی جای خالی برای موقعیت‌های تازه بوجود بیاری. خوبی‌ها باید در چرخش باشن .... کشوها، قفسه‌ها، اتاق کار و گاراژ رو تمیز کن. هر چیزی رو که دیگه لازم نداری بنداز دور ... میل به نگهداشتن چیزای بی‌مصرف، زندگی رو پر پیچ و تاب می‌کنه. این اشیاء نیستن که چرخ زندگی تو رو به حرکت در میارن .... به جای نگهداشتن ... وقتی انبار می کنیم، احتمال خواستن رو تصور می‎کنیم ، احتمال تنگدستی رو .... فکر می‌کنیم که فردا شاید لازم بشن و نمی‌تونیم دوباره اونا رو فراهم کنیم ... با این فکر تو دو تا پیغام به مغزت و زندگیت می‌فرستی که به فردا اعتماد نداری ... و اینکه تو شایسته چیزای خوب و تازه نیستی به همین دلیل با انبار کردن چیزای بی‌مصرف خودتو سر پا نگه می‌داری  خودت رو از قید هرچه رنگ و روشنایی باخته، برهان بذار نور به زندگیت وارد بشه و خودت ... به همین دلیل بعد از خوندن این مطلب ... نگهش ندار ... به دیگران بده ....یا دور بریز
نیم نوشته
۲۹خرداد
مبعوث شدن ... انتخاب شدن ... نقطه ی عطف زندگی یک نفر ... اینکه خدا انتخابش کنه تا تغییر کنه و جهان رو تغییر بده ... خیلی زیباست . این مفهوم برای من آشناست ... به نظر من توی زندگی هر کسی یکی از این نقاط یه روز خاص ... روز انتخاب ... روزی هست که خدا دستش رو روی شونه هر کدوم از ما میذاره و بهش یه حق انتخاب بزرگ می ده ... فرصت روشنیده شدن ... بعضی هامون  لیاقتش رو داریم و دستمون رو تو دستش می ذاریم و بعضی ها خودمون رو به نفهمیدن می زنیم ... برای من امروز روز قشنگیه چون به من یادآور میشه روزی رو که به من این فرصت داده شد ... روزی که خسته و داغون و عاجز و تنها و زمین خورده دستای گرمشو احساس کردم ... شاید امروز برای تو هم همون روز باشه ... به لبخند خدا نگاه کن ... فقط کافیه دستتو دراز کنی .. و یه دعا : خدایا دست گرمتو از شونه های سردم دریغ نکن ...
نیم نوشته
۲۸خرداد
... (ادامه از پست قبلی ) بعد از اون بود که هدف پیدا کردم ، زندگی ام با هدفم معنی جدیدی پیدا کرد ، کلمه ی "نیمای جدید" و "نیمای قدیم " مفهوم پیدا کرد ... توی طول روز با هدفم ، راهم ، نیمای جدیدم دائم در تماس بودم ... یادم نمی رفت که مسیری رو شروع کردم که با تغییراتم به آرامش ختم میشه ... اون موقع نه از آخر راه خبر داشتم ، نه لمسش کرده بودم ، نه هیچکدوم از معجزاتی رو که امروز با وجودم لمس کردم تصور می کردم اما خود "مسیر" دلگرم کننده و آرامبخش بود ... دائم به خودم یادآوری می کردم (و می کنم ) که یادت نره ! تو نیمای جدیدی ، با اخلاق جدید ، خواسته های جدید ، اعتقادات جدید و ... تو باید تغییر کنی ، تو باید آروم بشی ، تو باید تو هر لحظه کار درست رو انجام بدی ... کمک خواستم ! از کسایی که همچین مسیری رو دنبال می کردن ، کمک گرفتم و بعد از چندی به هر که که این مسیر رو می خواست تجربه دادم ... احساس تنهایی در من از بین رفت ... اینکه کسانی هستند که مثل من این راه رو دنبال می کنن ... نظم و تعهد رو تمرین کردم ، گوش دادن رو یاد گرفتم ، روزی ۹۰ دقیقه ام رو فقط به خودم و روحم اختصاص دادم ... مراقبه ، پیاده روی ، تلاش و ... انگار که زندگی کس دیگه ای رو زندگی می کردم ... شده بودم همون آدم فضایی که پارسال تو اولین پست های وبلاگ خودم رو معرفی کردم ... کسی که تازه به زمین اومده و داره دنیا رو می بینه !
نیم نوشته
۲۸خرداد
این روزها خودمم به این فکر افتادم که چی شد که اینجوری شد ؟! یعنی چه اتفاقی افتاد که زندگی من تغییر کرد ؟ نگاهم ، اخلاقم ، منشم ، اعتقادات و ارزشهام ، عملکردم و خلاصه همه چیز تغییر کرد ؟! گاهی دوست دارم به اطرافیانم و عزیزانم کمک کنم ولی از کجا باید شروع کرد ؟ بهترین شروع تغییر خودم بود ... توی این مدت خیلی از اطرافیانم بدون اینکه چیزی بهشون بگم مشتاق داشتن آرامشی شدن که توی زندگی ام هست ... ولی حالا واسشون چه می تونم بکنم ؟ این روزها ظاهرا جاذبه از تبلیغ بیشتر جواب میده ... ولی اصل ماجرا چی بود ؟! بی رودربایستی بگم ... چون چیز زیادی جز اشتیاقم برای تغییر و معجزاتی که پشت سر هم سر راهم قرار می گرفت یادم نمیاد پس فقط می تونم بگم : اول از همه لطف و معجزه خدا و نتیجه ی دعاهایی که سالها کردم ... بعد صداقت : با خودم رو راست بودم ... گفتم نیما خسته ای ؟ نیما داغونی ؟ دنیات زشته ؟ زندگی ات آشفته است ؟ همه چیز به هم ریخته ؟ دوستات قلابی شدن ؟ عشقات قلابی شدن ؟ زندگی ات بی معنیه ؟! ... و واسه اولین بار (بعد از سالها که به گل چیدن و گلاب آوردن مشغول بودم ) گفتم " "بلللللللللللللللللللللللللللله " و این شاید اولین کلام صادقانه ام بود با خودم ... با این صداقت دست از افکار احمقانه و انکار و توجیه های مسخره برداشتم ... با خودم گفتم : نیما ، حالا که بعله رو گفتی ... پس دیگه خفه شو ! دست از پر رو بازی و مغرور بازی و فلسفه بافی و توجیه و بهانه بردار ! حالا نوبت "روشن بینی" بود : توی وبلاگ بارها دربارش حرف زدم ... دست از "نه " گفتن های همیشگی و اظهار فضل هام برداشتم ... گفتم شاید راه دیگه ای واسه زندگی باشه که من بلد نیستم ! شاید راه دیگه ای باشه که دیگران بتونن بهم هدیه بدن ... شاید ... و این خودش یه معجزه بود ! واسه من عقل کل گفتن همین شاید هم معجزه است ! و مهمترینش : "تمایل" : بحث دیگه دلم می خواد نبود ! بحث دیگه هوس کردم نبود ! می خواستم ... ولی با تمام وجودم ... حاضر بودم براش هر کاری بکنم ... و این یعنی تمایل ! شروع کردم ... طولانی شد ! باقی داستان کامنت بعد ...
نیم نوشته
۲۷خرداد
چند روز پیش یه اس ام اس بدستم رسید  "گوش دادن رو یاد بگیر ، فرصت ها گاهی آهسته در می زنند " نگاهی به زندگی ام کردم ... یکی از چیزهایی که تغییر کرده هنر گوش کردنه ، هنر استفاده از مشورت ، هنر دنبال فرصت و آموزشهای جدید بودن ... به زندگی خودم که نگاه می کنم اگه به حرف چند نفر گوش داده بودم و به معقول بودن حرفاشون فکر می کردم و یکسری کارها رو انجام نمی دادم امروز مسیر زندگی ام جور دیگه ای بود ... عقل چیزی بود که چون فکر می کردم به اندازه کافی دارم ! دیگه احساس نیازی به استفاده از مال دیگران نمی کردم ... ولی امروز می دونم عقل خودم به درد خودم نمی خوره ! برای اطرافیانم خوبه ، به بقیه می تونم مشورت و راهکار بدم ولی واسه خودم ، نه ! علتش هم ساده و واضحه ... توی تصمیماتم  برای خودم احساس ، عقاید قدیمی و خیلی چیزها دخیله که نمی ذاره عقلم کار خودشو بکنه ... اینروزها بیشتر گوش می دم چون فرصتها گاهی آهسته در می زنن ...
نیم نوشته
۲۵خرداد
روزگاری نه چندان دور "دنیای من " خیلی زشت بود ! همه چیز سیاه و خاکستری بود ، مردم همه بد بودن ، همه حالت تهاجمی داشتن ، هیچکس رو دوست نداشتم ، هیچکس هم دوستم نداشت ، همه ی مردم مقصر بودن ، هیچ زیبایی در دنیا نبود ... امروز "دنیای من " خیلی زیباست ! همه چیز رنگیه ، مردم دوست داشتنی هستن بد و خوب ... عشق در دنیای من موج می زنه خیلی ها رو دوست دارم و خیلی ها هم دوستم دارن ، گاهی تقصیر منه ، گاهی تقصیر اونا ! ولی در کل دنیا فوق العاده است ... اما چی به سر دنیا اومده ؟ ظاهرا ظرف یکی دو سال خیلی عوض شده !!! نه !!! نگاه منه که عوض شده ... چیزی به اسم "دنیای من " وجود نداره ... دنیا ، دنیاست ! نگاه منه که عوض شده ، به همین سادگی ... دوستی دارم که بعد از مدت زیادی افسردگی و ناراحتی ، ضمن درد دلها و غر و لندهایی که به دنیا می میکرد و از همه چیز شاکی بود ، چون دیدم گوش شنوایی نسبت به آموزه های روحانی نداره بهش پیشنهاد کردم بره پیش یه روانپزشک ... و رفت ... از فردا دنیاش قشنگ شد ، زنگ می زد و از زیبایی ها می گفت ، از مهربونی ها و ... مسئله خیلی ساده بود ، یه دارو باعث شده بود مغزش زیادی فکر نکنه ، آروم بگیره و حقیقت رو ببینه ... دردآور اونجاست که روزی که دارو قطع میشه باز همه چیز بر می گرده جای اولش ! ولی این روزها هنر من اینه که یاد گرفتم چطور نگاه کنم ، و با چه اعمالی نگاهم رو ثابت نگه دارم ... کار سختی نبود ، ولی به تلاش و صبر و پشتکار نیاز داشت ... یادمون باشه یه دنیا بیشتر وجود نداره ، همون دنیای زیبایی که هممون روزهایی تجربش کردیم ...
نیم نوشته