نیم نوشته

نیم نوشته های من

نیم نوشته

نیم نوشته های من

نیم نوشته

تجربیات 5 ساله ی من از زمانی که روی زمین فرود اومدم

طبقه بندی موضوعی

۱۹ مطلب در بهمن ۱۳۹۲ ثبت شده است

۲۸بهمن
امروز بخش روابط رو داشتم با رهجوها کار می کردیم ... واقعا تکان دهنده بود ... در گذشته چقدر الگوهای غلط ، روابط غلط ، انتخابها غلط و ... داشتم . وسط نوشت !!! : دوستی خواسته بود از الگوهای غلط بگم : اینکه من پر از نقص بودم و انتظار داشتم دیگران بی نقص باشن ، همه باید برای من سود داشتن و من برای کسی سودی نداشتم ، من پر از تضاد بودم ! خودخواه بودم ! اینکه روابطم مثل معامله بود ... اعتمادهام یا غلط بود یا اصلا اعتماد نمی کردم پس صمیمیت هام واقعی نبود ... اینکه چیزی که برای خودم دوست داشتم رو برای دیگران دوست نداشتم ! تعریفی از عشق نداشتم اون هم عشق بلاعوض ... و صدها الگوی غلط دیگه ...  و امروز چقدر به دوستانم افتخار می کنم ... امروز دوستی های من داد و ستد مالی نیست ... بلکه بیشتر داد و ستد معنوی به دنبال داره ... امروز با کسانی دوست هستم که به من معنویت هدیه می دن ... امروز دوستان من منو شاد می کنن ... امروز لذت تفریح رو همراه دوستانی تجربه می کنم که یکی از داشته های من در بهبودی هستن ... خدایا بخاطر هدایای بهبودی متشکرم .
نیم نوشته
۲۶بهمن
ازما ومن حذرکن                             برخویشتن سفرکنمانند جویباری                             در قلب کوهساریباید رسیده باشی                              من را ندیده باشیازخود مکن کنارهازخود مکن کناره وقتی شدی روانه                               درقلب بیکرانهباید که راه باشی                               هرسوپناه باشیباید که مرد گردی                               پیوسته درد گردیالعاقل واشارهالعاقل واشاره دررفتن ورسیدن                                هنگام خوشه چیدنباید شکوه باشی                                همدرد کوه باشیباید که عود باشی                                 نبض سرود باشیاین است راه چارهاین است راه چاره وقتی که میتوانی                                 نا گفته را بخوانیخورشید را بچینی                                 نادیده را ببینیدرخویشتن بمیری                                 تا عرش پربگیریدیگرچرا نظاره ؟دیگرچرا نظاره ؟دیگرچرا نظاره ؟دیگرچرا نظاره ؟ اگه خوشتون اومد آهنگش رو با صدای مرحوم مازیار دانلود کنید ... واقعا حس خوبی بهم می ده این آهنگ ...
نیم نوشته
۲۶بهمن
بعد از یک هفته غیبت ... اومدم ، نظرات رو تایید کردم ... و به این فکر کردم که چرا کمرنگ شدم توی وبلاگ ؟!  فکر می کنم فقط مجید و آندیا شروع وبلاگ رو دیدن ... اون موقع عین کسی که تازه به یه سرزمین تازه وارد شده بود همه چیز برام تازه بود ... اونقدر هیجان زده بودم که بعضی روزها 5 تا پست جدید می زدم ...اون موقع چشمم به زمین عادت نکرده بود و معجزات رو می دیدم ... کم کم چشمم عادت کرد ... معجزات رو کمتر دیدم ...  این روزها به چیزهای جدید کمتری بر می خورم ... اما قشنگی مسیر اینه که هیچ چیز تکراری نمیشه ! حالا نوع نگاه و درکم از هر مسئله ای داره تغییر می کنه ...عمق نگاهم تغییر می کنه ... و این اتفاق طی یک فرایند و یواش یواش اتفاق می افته ... این روزها دارم توی آرزوهای چند سال پیشم زندگی می کنم ... امروز به معجزه ایمان دارم ... امروز به حمایت خداوند ایمان دارم ... امروز به کارکرد برنامه ایمان دارم ... امروز هر چقدر که می گذره به سادگی و زیبایی راهی که برای زندگی انتخاب کردم بیشتر پی می برم ... اوایل همه چیز به نظر خیلی پیچیده می اومد... اما هر چقدر که جلوتر می رم به چند چیز بیشتر پی می برم : اول اینکه هیچی نمی دونم ... جدی می گم ...  دوم اینکه به جای دونستن بیشتر به عمل کردن نیاز دارم ، نه آنالیز و بررسی و بحث ... سوم اینکه همه چیز خیلی ساده تر از اونی هست که فکر می کردم ... اگه بخوام کل وبلاگ و همه ی هزارتا پست توش رو خلاصه کنم اینجور می نویسم : عاشق خودت ، خدا و اطرافیانت باش ... خوب باش ... داستان کیمیاگر - پائولوکوئیلو-  رو دارم می فهمم : دارم ایمان میارم که راز کیمیاگری رو میشه روی یک قطعه الماس کوچیک نوشت ... و برای تفسیر اون هزاران کتاب کافی نیست ...چون کسی نمی تونه اون رو بخونه ! اون راز رو باید تجربه کرد ... زندگی کرد ... باید کیمیاگر شد ... و از مس وجود طلا ساخت ...   باید زنگارها رو از آینه ی دل برداشت تا نور خدا رو بتابونه ... باید سبک شد تا پرواز کرد ... وقتی کیمیاگر شدی ... دست به هر چیزی که بزنی طلا میشه ... این روزها با عده ای کیمیاگر آشنام ... که هر جا میرن آرامش و عشق پخش می کنن ...
نیم نوشته
۲۰بهمن
دوستان خوبم ... چت روم جدیدی توسط دوستمون سهراب راه اندازی شده ... پیشنهاد می کنم حمایت کنید ...

چت روم ها محیطی عالی هستن برای دوستانی که تحت شرایط سخت به جلسه دسترسی ندارن ... 

چت روم بانیان بهبودی


نیم نوشته
۲۰بهمن
دوستان خوبم ... چت روم جدیدی توسط دوستمون سهراب راه اندازی شده ... پیشنهاد می کنم حمایت کنید ... چت روم ها محیطی عالی هستن برای دوستانی که تحت شرایط سخت به جلسه دسترسی ندارن ...  چت روم بانیان بهبودی
نیم نوشته
۲۰بهمن
دوستان خوبم ... چت روم جدیدی توسط دوستمون سهراب راه اندازی شده ... پیشنهاد می کنم حمایت کنید ...

چت روم ها محیطی عالی هستن برای دوستانی که تحت شرایط سخت به جلسه دسترسی ندارن ... 

چت روم بانیان بهبودی


نیم نوشته
۱۸بهمن
کیمیاگراصل روحانی تمایلمظلوم نمایی و افسردگیالان که این رو می نویسم شب از نیمه گذشته و من در آرامش عمیق حاصل از لحظاتی کوتاه از مراقبه و موزیک آرامبخشم به سر می برم ... یه درک آنی داشتم که ممکن بود فراموشم بشه پس سومین پست امشب رو می نویسم ...

نقاب 

در طول روز چه نقابهایی به چهره می زنیم ؟! گاهی این نقابها به ظاهر بی ضرر میان ... ولی بعضی هاشون واقعا می تونن زندگی ما رو در نهان به جهنمی از احساسات و افکار و دردهای سرکوب شده تبدیل کنن .

مثالش خود من ... 

من در طول روز آدمی هستم آرام ، شاد ، موفق ... برای دوستانم ، خانوادم ، رهجوهام و ... 

ولی مگه میشه یک نفر همیشه خوب باشه ؟! مگه میشه همیشه آرام و شاد باشه ... چرا ما سعی می کنیم همیشه خوب به نظر بیام ؟! و اگه وقتهایی که آرام ، شاد و موفق نیستم نقاب اونها رو بزنم- که می زنم -  ، اونوقت بعد مدتی احساس تنهایی عمیقی سراغم میاد ... 

فروتنی (چه جالب !!! باز رسیدیم به اصل روحانی بعدی که می خواستم دربارش بعدها بنویسم ! ) یعنی اینکه بپذیرم من ترکیبی هستم از احساسات خوب و بد ، لحظات خوب و بد ... من یک انسانم ... با همه ی احساسات ، دردها ، ترسها و مشکلات یک انسان ... قرار نیست همیشه توپ باشم ... باید تمرین کنم که خود واقعیم رو به کسایی که بهشون اعتماد دارم نشون بدم ... اینطور دیگه تنها نیستم ...



نیم نوشته
۱۸بهمن
الان که این رو می نویسم شب از نیمه گذشته و من در آرامش عمیق حاصل از لحظاتی کوتاه از مراقبه و موزیک آرامبخشم به سر می برم ... یه درک آنی داشتم که ممکن بود فراموشم بشه پس سومین پست امشب رو می نویسم ... نقاب  در طول روز چه نقابهایی به چهره می زنیم ؟! گاهی این نقابها به ظاهر بی ضرر میان ... ولی بعضی هاشون واقعا می تونن زندگی ما رو در نهان به جهنمی از احساسات و افکار و دردهای سرکوب شده تبدیل کنن . مثالش خود من ...  من در طول روز آدمی هستم آرام ، شاد ، موفق ... برای دوستانم ، خانوادم ، رهجوهام و ...  ولی مگه میشه یک نفر همیشه خوب باشه ؟! مگه میشه همیشه آرام و شاد باشه ... چرا ما سعی می کنیم همیشه خوب به نظر بیام ؟! و اگه وقتهایی که آرام ، شاد و موفق نیستم نقاب اونها رو بزنم- که می زنم -  ، اونوقت بعد مدتی احساس تنهایی عمیقی سراغم میاد ...  فروتنی (چه جالب !!! باز رسیدیم به اصل روحانی بعدی که می خواستم دربارش بعدها بنویسم ! ) یعنی اینکه بپذیرم من ترکیبی هستم از احساسات خوب و بد ، لحظات خوب و بد ... من یک انسانم ... با همه ی احساسات ، دردها ، ترسها و مشکلات یک انسان ... قرار نیست همیشه توپ باشم ... باید تمرین کنم که خود واقعیم رو به کسایی که بهشون اعتماد دارم نشون بدم ... اینطور دیگه تنها نیستم ...
نیم نوشته
۱۸بهمن
کیمیاگراصل روحانی تمایلمظلوم نمایی و افسردگیالان که این رو می نویسم شب از نیمه گذشته و من در آرامش عمیق حاصل از لحظاتی کوتاه از مراقبه و موزیک آرامبخشم به سر می برم ... یه درک آنی داشتم که ممکن بود فراموشم بشه پس سومین پست امشب رو می نویسم ...

نقاب 

در طول روز چه نقابهایی به چهره می زنیم ؟! گاهی این نقابها به ظاهر بی ضرر میان ... ولی بعضی هاشون واقعا می تونن زندگی ما رو در نهان به جهنمی از احساسات و افکار و دردهای سرکوب شده تبدیل کنن .

مثالش خود من ... 

من در طول روز آدمی هستم آرام ، شاد ، موفق ... برای دوستانم ، خانوادم ، رهجوهام و ... 

ولی مگه میشه یک نفر همیشه خوب باشه ؟! مگه میشه همیشه آرام و شاد باشه ... چرا ما سعی می کنیم همیشه خوب به نظر بیام ؟! و اگه وقتهایی که آرام ، شاد و موفق نیستم نقاب اونها رو بزنم- که می زنم -  ، اونوقت بعد مدتی احساس تنهایی عمیقی سراغم میاد ... 

فروتنی (چه جالب !!! باز رسیدیم به اصل روحانی بعدی که می خواستم دربارش بعدها بنویسم ! ) یعنی اینکه بپذیرم من ترکیبی هستم از احساسات خوب و بد ، لحظات خوب و بد ... من یک انسانم ... با همه ی احساسات ، دردها ، ترسها و مشکلات یک انسان ... قرار نیست همیشه توپ باشم ... باید تمرین کنم که خود واقعیم رو به کسایی که بهشون اعتماد دارم نشون بدم ... اینطور دیگه تنها نیستم ...



نیم نوشته
۱۸بهمن
بچه ها ، یه چیزی به ذهنم رسید ... به نظر من یکی از بزرگترین مشکلات بعضی از بچه های انجمنی و دوازده قدمی "دانش زدگی "  ه ... مثلا توی انجمن شهر خودمون ، می بینم یه پسربچه با 6 ماه پاکی میاد مشارکتی با این مضمون می کنه " خدا رو شکر می کنم که امروز بیماریم رو تونستم کنترل کنم ، امروز نواقصی از من فعال بود که خیلی آزارم داد ، با یکی از نقصام مشکل دارم و ... "  احساس من اینه که توی چنین مقطعی مشارکت قشنگ تر می تونست این باشه " خدایا دمت گرم که شش ماهه پاکم و دارم از زندگی لذت می برم " همین ... این مسئله وقتی به ذهنم رسید که توی پست قبلیم کلمه ی نقص رو تایپ کردم و یهو فهمیدم که چقدر کم از این واژه معمولا استفاده می کنم ... علتش این نیست که نواقص برام مهم نیستن یا چیزای مهمی نیستن ... علتش اینه که فرآیند بودن بهبودی رو درک کردم و به خودم گیر نمی دم ... 3 سال و 4 سال زمان بلندی نیست برای اینکه یه آدم درب و داغون یوهو تبدیل بشه به یه فرشته ... من از بهبودی خودم تو مقطعی که هستم راضی ام ... من با عادات قدیمیم خداحافظی کردم ... سعی می کنم همه جا آدم بهتری باشم ... سعی می کنم کارهام رو درست انجام بدم ... سعی می کنم خدا رو فراموش نکنم ... سعی می کنم از اصولی که یاد گرفتم در حد توانم استفاده کنم ...سعی می کنم خدمت کنم ... توی جلسات باشم ... با راهنما و رهجوهام در تماس باشم ... همین ... (تازه اونم سعی می کنم و خودم رو اگه نتونستم اونجور باشم مواخذه نمی کنم )  برای قدیس شدن ، کنترل بیماری و نواقص و ... زمان کار خودش رو می کنه و اگه من واقعا تو روالی که گفتم باقی بمونم می دونم که یه روزی نوبت نواقص می رسه ... یه روز بیماری من هم متوقف می شه ... ولی سخت نمی گیرم ... فقط جدی می گیرم ...
نیم نوشته