نیم نوشته

نیم نوشته های من

نیم نوشته

نیم نوشته های من

نیم نوشته

تجربیات 5 ساله ی من از زمانی که روی زمین فرود اومدم

طبقه بندی موضوعی

۱۴ مطلب در آذر ۱۳۹۲ ثبت شده است

۳۰آذر
راستی وبلاگم سه ساله شد !!!!  به یاد اون روزها ...  این یکی از اولین پستها بود ... درباره شب یلدا ...
نیم نوشته
۳۰آذر
دوستان خوبم ، لینک دوستای جدیدی که توی لینکدونی پایین وبلاگ نذاشته بودم رو گذاشتم ... از دوستانی که لینکشون نیست خواهش می کنم بهم خبر بدن که اضافه کنم (من از اونجا به تک تکتون سر می زنم ... )  نگاه کردم دیدم راستی راستی داریم می شیم یه گروه پر جمعیت ! خدایا شکرت بابت دوستای بهبودیم ...
نیم نوشته
۳۰آذر
خوب ، از تجربه های سفر براتون بگم ... دقت کردید وقتی تو سرمای زمستون ، که همه جا سوز و سرماست و خونه با سه تا بخاری گرم نمی شه هستید ، این احساس رو دارید که همه ی دنیا اینجوریه ... انگار جایی غیر از اینجایی که من هستم وجود نداره ... وقتی توی جزیره فرود اومدم و باد گرمی به صورتم خورد ... و وقتی اونجا هوا اونقدر بهاری (مایل به تابستانی ) بود که ساعت 9 شب می رفتم شنا ... فهمیدم همیشه جاهایی هست که ما بهش فکر هم نمی کنیم ... شاید دربارش شنیده باشیم ... شاید توی ذهنمون بدونیم .. اما ایمان نداریم جایی غیر از "اینجا" که من هستم و غیر از شرایطی که من درش هستم جاها و شرایطی متفاوت هم هست که من می تونم اونجا باشم  ... دوستان خوبم ، لذت بردن از زندگی خود به خود اتفاق نمی افته ... گاهی ما فکر می کنیم زندگی باید لذت بخش بشه ! تا من از اون لذت ببرم ... اینطور نیست ... زندگی همواره لذت بخش هست ... منم که باید یاد بگیرم ازش لذت ببرم ...  شاید دوچرخه توی شهر خودم هم زیاد باشه و من هزاران بار امکان دوچرخه سواری دارم ... اما وقتی توی مسافرت (با تصور اینکه حالا زندگی لذت بخش شده ! ) سوار دوچرخه میشی ... حس می کنی داری لذت می بری !  نیازم به جلسه رو اونجا اونقدر فهمیدم که بعد از 5 روز دوری از جلسه گشتم و اونجا جلسه رو پیدا کردم و بعد از 90 دقیقه توی جلسه تازه یه نفس عمیق کشیدم ... و آرام شدم ...  و تفاوت آرامش ظاهری رو با آرامش درونی درک کردم ... تغییرات عمده ی من و ورودم به مسیر آرامش توی یه سفر اتفاق افتاد ... واقعا نمی دونم خاصیت سفر چیه ... ولی اینبار هم بعد از اومدن از سفر پر شدم از انرژی تغییرات جدید ... نگاهم به خیلی چیزها تغییر کرد ... مثلا در مورد پول ... من معتقدم ما انجمنی ها باید همواره از زندگیمون راضی باشیم و لذت ببریم ( این لذت لزوما جسمی و مادی نیست و من عاشق نشئگی های معنو ای هستم که توی این مدت تجربه کردم ... ) و این رضایت ، حس خوشبختی و لذت بردن با بودن در برنامه و بکارگیری اصول اتفاق می افته ... ما باید شاد باشیم تا خدا رو لمس کنیم ...  خوب زیاد نوشتم ...  پ . ن : راستی ببخشید که نظرات رو  بدون پاسخ تایید کردم . ماشاله دوستان انقدر لطف داشتن که دیدم حیفه تایید نکنم ... و وقت کافی برای پاسخ گویی نداشتم ... واسه همین بجای جواب دادن به وبلاگ تک تک کسایی که تو نظرشون آدرس بلاگ داده بودن سر زدم .
نیم نوشته
۲۸آذر
خوب خوب خوب ... اینکه کجا بودم ؟! اینا عکساییه که خودم انداختم ... از لحظاتی که داشتم لذت بردن از زندگی رو تمرین می کردم ... سمت راستی منم ... سمت چپی همسفرمه که چون دوش نگرفته بود و سلمونی نرفته بود دیگه بلد نبود از لحظه هاش لذت ببره !!! اینم از نوادگان جاناتان مرغ دریاییه ... که کمی با هم گپ زدیم ! و خوب حیفه اینهمه عکس گذاشتم عکس خودم و همسفرم رو نذارم ... اینم منم : حالا تجربه ها بمونه برای پست بعدی ... بازم برم استراحت !!!
نیم نوشته
۲۸آذر
آمدم ... برای اولین بار هفت روز به وبلاگم سر نزدم ... و پر از احساس و تجربه ی تازه برگشتم ... خستگیم که در رفت واستون می نویسم ...
نیم نوشته
۱۷آذر
اول اینکه آندیا یادم انداخت که یادی از مجید "نظر بسته" بکنم !!! مجید جان ، با نظر ، بی نظر ، دوستت داریم ! دو تا داستان : اول : داستان فیل : توی هندوستان فیلها وقتی به دنیا می آن و کوچیکن ، فیل بان ها پای اونها رو به شاخه ی کوچیکی که توی زمین فرو می کنند با طناب می بندن ... فیل شروع می کنه به تقلا برای نجات خودش ... و چون کوچیکه موفق نمی شه ... این تلاش چندین روز ادامه پیدا می کنه و شکست ، پشت شکست این "باور" رو در فیل به وجود میاره که نمی تونه خودش رو نجات بده و دست از تلاش بر میداره ... و اینطوریه که فیل وقتی بزرگ شد ... تنها با بستن پاش به یه شاخه ی نازک فرو رفته در زمین ! سرجاش می مونه و کوچکترین تلاشی برای رهایی از بند نمی کنه ... دوم : ماهی : دانشمندان دو نوع ماهی رو که یکی غذای دیگری بود توی یه آکواریوم انداختن ... بینشون یه دیوار شیشه ای گذاشتن ... ماهی گرسنه برای خوردن دیگری بارها به سمتش حمله کرد ... و هر بار سرش به دیوار شیشه ای خورد ... بعد از گذشت مدتی شرایط رو پذیرفت و دیگه به سمت ماهی دوم حمله نکرد ... بعد از چند وقت ، دانشمند ما شیشه رو برداشت ... ولی ماهی که باور کرده بود راهی واسه رفتن به اون سمت نداره ، حتی وقتی گرسنه ی گرسنه بود فقط در نیمی از آکواریوم میچرخید ... برام مهم نیست اینها داستان هستند یا واقعی ... ولی باورهای ما همینطورند ... من نه ماهی بودم ، نه فیل ... ولی نیمایی بودم که سالها با توهم حصارهای مختلف هیچ تلاشی نکردم ... ولی این حصارها شکستنیه ... کی گفته من حق ندارم توی خیابون قهقهه بزنم ... کی گفته بستنی توی سرما ضایعه ... کی گفته من حق انتخاب ندارم ... بزرگترین هدیه ی خداوند به من به عنوان اشرف مخلوقاتش : "حق انتخابه " ... یه یه منو با "بی نهایت انتخاب" پیش روم ... زندگی خیلی هیجان انگیزه ... لازم نیست برای خودم خطر و هیجان نامعقول درست کنم ... انقدر چالش پیش روم هست که لازم نیست خودم رو توی دردسر بندازم ! دیروز فکر کردم چقدر دوست دارم یه زبان خارجی عجیب غریب یاد بگیرم ! (کره ای ، اسپانیایی ، چینی .... ) من امروز دارم درس می خونم (و پیرمرد کلاسمونم ) و این یعنی کلی انرژی و هیجان جدید توی زندگیم ... من بی نهایت انتخاب دارم ... و این یعنی زندگی ...
نیم نوشته
۱۶آذر
سوال دوم قدم یکم توی انجمن بهبودی گذاشته شد (این انجمن دو ماه دیگه فعاله و بعد در مورد ادامه کارش با هم تصمیم می گیریم ... )  برای ورود اینجا کلیک کنید .
نیم نوشته
۱۵آذر
امروز به نوارای دکتر آزمندیان گوش می کردم ... انرژی مثبتی بم داد  توی یه فیلم یه دختر بچه داشت یه شعر می خوند ... خوشم اومد ... گفتم با شما هم در میون بذارم با هم بخونیم [نیشخند] همه با هم :  من خوشگل و نازم  من حبه ی قندم من قشنگ می خندم  من عسل و شیرینم  من خوشگل و نازم  من حبه ی قندم من قشنگ می خندم  من عسل و شیرینم  من خوشگل و نازم  من حبه ی قندم من قشنگ می خندم  من عسل و شیرینم
نیم نوشته
۱۴آذر
1 این  2 مطلب 3 رمز 4 داره  سلام دوستان خوبم ... مطلب رو رمزدار کردم که هیجانش بیشتر بشه [نیشخند] با توجه به اینکه وارد محیط جدیدی شدم ، باید یه کوشولو حواسم باشه که جوجو موجو های دور و برم گمنامیم رو نشکنن ! میخوام اقرار کنم که در عین حال که خیلییییی خوبم ! اصول اولیه رو رعایت می کنم ... جلسه میرم ، با دوستان بهبودی در تماسم ... اما وقتی نگاه می کنم خوب می فهمم چه مسیری رو پیش رو دارم ... در عین حال چقدر هم داغونم ! چند وقته ریه هام درد میکنه چون روزی یک پاکت سیگار میکشم ... (به نیکوتینی های گمنام نیاز دارم ) چند وقته خیلی چاق شدم و دو قدم راه که میرم میافتم به نفس نفس زدن ( به پر خوران گمنام نیاز دارم ) چند وقته درست کار نمی کنم و اگه واقعیت رو بگم دو ماهه که اندازه ی دو روز کاری کار نکردم ... از این شاخه به اون شاخه می پرم ... چند وقته نقش خودم رو توی زندگی گم کردم : من کی ام ؟! دانشجو ؟ طراح سایت ؟ فروشنده پنل اس ام اس ؟ راهنمای رهجوهام ؟ آشپز ؟ خونه دار ؟ ... یه کم خسته م ... خیلی وقته که تنبلم ... خیلی وقته که بی نظمم  ... خیلی وقته که انضباط مالی ندارم ... بعد از پایان دور اول قدمها ، اگر چه بطور اسمی راهنما دارم ، ولی رسما چون راهنمایی پیدا نکردم که برنامه ی روحانیش رو بپسندم بی راهنما هستم و مشارکتها و مشورتهام رو با دوست بهبودیم می کنم ... از خودم راضی نیستم ... در عین حال شکر گزارم که در بهترین روزهای عمرم به سر می برم ...
نیم نوشته
۰۸آذر
این جمله ها رو از یک فایل کاملا اتفاقی تو سیستمم دیدم ... قشنگن ... کاش جای اینهمه جمله ی زیبا کمی عملکرد زیبا به زندگیم اضافه کنم ... ♦ ای که در رنج و عذابی ! تو آنگاه رستگاری که با ذات و هویت خویش یکی شوی♦ آموختن تنها سرمایه ای است که ستمکاران نمی توانند به یغما ببرند♦ مردم ! هشدار ! که زیبایی زندگانی ست ، آن زمان که پرده گشاید و چهره برنماید .♦ رابطه قلبی دو دوست نیاز به بیان الفاظ و عبارات ندارد♦ هشدار ! تنها به عزم نیاز اگر به معبد درون شوید ، هرگز هیچ نیابید♦ اگر بکوشی و در پی نصیبی حتی برای خود باشی بدان که صالحی♦ معرفت زمانی تکامل می یابد که کار و کوشش با آن همراه باشد♦ بجاست دوستی بخواهی که به روزهایت تلاش و به شبهایت آرامش بخشد♦ شادمانی اسطوره ایست که در جستجویش هستیم♦ آرامش گهواره ای ست بر دامن خاک و سنگ پله هایی به جانب افلاک♦ از ابرانسان است که انسان های برتر دلگرمی و شجاعت می گیرند♦ عشق هنگامی که شما را می پرورد شاخ و برگ فاسد شده را هرس می کند♦ به رویاها ایمان بیاورید که دروازه های ابدیت اند♦ انسان فـرزانه با مشعـل دانش و حکمت، پیش رفته و راه بشریت را روشن می سازد♦ ایمان از کردار جدا نیست و عمل از پندار♦ زجر کشیده ! تو آنگاه به کمال رسیده ای که بیداری در خطاب و سخن گفتنت جلوه کند♦ چه زیباست هنگامی که در اوج نشاط و بی نیازی هستی دست به دعا برداری♦ رنجدیده ! اگر بکوشی تا چیزی از مال خویش را به مردم بذل کنی بی تردید رستگاری♦ اگر گام در معبدی نهادی تا اوج فروتنی و هراس خود را اظهار کنی ، برای همیشه برتری کسی نسبت به کس دیگر نخواهی یافت . برای تو کافی است که گام در معبدی نهی ، بی آنکه کسی تو را ببیند♦ هنگامی که در سکوت شب گوش فرا دهی خواهی شنید که کوهها و دریاها و جنگلها با خود کم بینی و هراس خاصی نیایش می کنند♦ چون عاشقی آمد، سزاوار نباشد این گفتار که : خدا در قلب من است ، شایسته تر آن که گفته آید : من در قلب خداوندم.♦ اندوه و نشاط همواره دوشادوش هم سفر کنند و در آن هنگام که یکی بر سفره ی شما نشسته است ، دیگری در رختخوابتان آرمیده باشد.شما پیوسته چون ترازویید بی تکلیف در میانه اندوه و نشاط♦ بسیاری از دین ها به شیشه پنجره می مانند.راستی را از پس آنها می بینیم، اما خود، ما را از راستی جدا می کنند♦ حاشا که آواز آزادی از پس میله و زنجیر به گوش تواند رسید و از گلوگاه مرغان اسیر♦ چه ناچیز است زندگی کسی که با دست هایش چهره خویش را از جهان جدا ساخته و چیزی نمی بیند، جز خطوط باریک انگشتانش را♦ نیازهای انسان در حال دگرگونی است و تنها چیزی که دگرگون نمی شود عشق به اوست ؟ زیرا عشق او باید پاسخگوی نیازهایش باشد ♦ اگر کار و کوشش با محبت توام نباشد پوچ و بی ثمر است ، زیرا اگر شما با محبت به تلاش برخیزید ، می توانید ارواح خویش را با یکدیگر گره بزنید و آنگاه همه شما با خدای بزرگ پیوند خورده اید♦ ذات آدمی اقیانوسی است خارج از محدوده وزن و سنجش . ذات خود را شکوفا می سازد مانند گلی با گلبرگهای غیر قابل شمارش♦ در پهنه ی پندار و خلسه ی خیال ، فراتر از پیروزیهای خود بر نشوید ، و فروتر از شکستهای خود نروید♦ پیشوایان ، دانه های نبات و گیاهان ناشناخته و شگفت انگیزی هستند که به هنگام باروری و کمال قلبشان به باد هدیه می شود تا بر روی زمین پراکنده شوند♦ تاسف ، ابرسیاهی است که آسمان ذهن آدمی را تیره می سازد در حالی که تاثیر جرائم را محو نمی کند♦ نفرین بر او که با بدکار به اندرز خواهی آمده همدستی کند. زیرا همرایی با بدکار مایه رسوایی، و گوش دادن به دروغ خیانت است♦ به روزگار شیرین رفاقت سفره ی خنده بگسترید و نان شادمانی قسمت کنید . به شبنم این بهانه های کوچک است که در دل ، سپیده می دمد و جان تازه می شود♦ این کودکان فرزندان شما نی اند ، آنان پسران و دختران اشتیاق حیاتند و هم از برای او .از شما گذر کنند و به دنیا سفر کنند ، لیکن از شما نیایند . همراهی تان کنند ، اما از شما نباشند♦ از یک خود کامه، یک بدکار، یک گستاخ، یا کسی که سرفرازی درونی اش را رها کرده، چشم نیک رای نداشته باش♦ دهش (بخشش )، آنگاه که از ثروت است و از مکنت ، هر چه بسیار ، باز اندک باشد ، که واقعیت بخشش ، ایثار از خویشتن است♦ پند آموز است ماجرای مردی که زمین را می کاوید تا ریشه های بی ثمر را از اعماق زمین بیرون کشد ، اما ناگاه گنجی بزرگ یافت ؟!♦ مگر نه چیزی که امروز در تسلط توست ناچار روزی از دست تو خواهد رفت ؟ پس ، اکنون از ثروت خویش ببخش و بگذار فصل عطا یکی از فصلهای درخشان زندگی تو باشد♦ چشمه ساری که خود را در اعماق درون شما پنهان ساخته است ، روزی قد خواهد کشید و فوران خواهد کرد و با ترنم و نغمه راه دریا را درپیش خواهد گرفت♦ شعوری که در پهنه درون کسی فرود آمد ، هرگز دوبال خود را به دیگری عاریه نمی دهد♦ هنگام نیایش به روح خود امکان اوج می دهی تا در همان لحظه با تمام ارواحی که نیایش می کنند یکی شود ، ارواحی که جز از طریق دعا هرگز به جمعشان نخواهی پیوست♦ عبادت ، گستردن جان است بر کرانه ی هستی و آمیزش انسان است با اکسیر حیات♦ هر ضعیف و ناچیزی که در میان شما عذاب دیده و نابود گشته است ، نیرومندترین و ایستاده ترین چیزی است که در هستی شماست♦ راز نیکی تو در اشتیاقی است که با ذات نیرومند و سرکش تو گره خورده و این اشتیاق در همه شما یکسان نیست♦ آن که گرفتار رنج و عذاب شده اما با ذاتش و هویتش همنواست همانند کشتی است که سکانش درهم شکسته و در اطراف جزایر و دریاها سرگردان است و از هر طرف محاط در خطرها ، ای بسا که غرق نشود و به قعر دریا فرو نرود♦ حیات درختان در بخشش میوه است . آنها می بخشند تا زنده بمانند ، زیرا اگر باری ندهند خود را به تباهی و نابودی کشانده اند♦ به فرزند عشق خود توانید داد، اما اندیشه تان را هرگز ، که وی را افکاری دیگر به سر است ، تفکراتی از آن خویشتن ♦ شما دل به یار خود بسپارید ، ولی نه برای نگهداری آن ، زیرا فقط گرمی زندگی است که می تواند دلها را حفظ کند♦ اگر سزاوار است آن است که دوست با جزر زندگی ات آشنا شود ، بگذار تا با مد آن نیز آشنا گردد ، زیرا چه امیدی است به دوستی که می خواهی در کنارش باشی ، تنها برای ساعات و یا قلمرو مشخصی ؟♦ درختان شعرهایی هستند که زمین بر آسمان می نویسد و ما آنها را بریده و از آنها کاغذ می سازیم تا نادانی و تهی مغزی خویش را در آنها به نگارش درآوریم♦ گروهی از مردمند که اندکی از ثروت کلان خویش را می بخشند و آرزویی جز شهرت ندارند . این خودخواهی و این شهرت پرستی که به طور ناخودآگاه گرفتارش هستند بخشش آنان را ضایع می سازد ♦ و مردم هرگز نمی دانند پیشوا جز ذات عظیم آنها که به سوی آسمان سیر می کند ، شکاری ندارد♦ هیچ کس نمی تواند چیزی را به شما بیاموزد جز آنچه که در افق دید و خرد شما وجود داشته و شما از آن غافل بوده اید♦ قلب شما در سکوت و آرامش ، به اسرار روزها و شبها شناخت می یابد ولی گوشهایتان در حسرت و آرزویند که آوای چنین شناختی را که بر قلبهایتان فرود می آید ، بشنوند♦ گنجی که در اعماق نامحدود شما حبس شده است ، در لحظه ای که خود نمی دانید ، کشف خواهد شد♦ کسی که بخشش می کند زمانی به نشاط واقعی دست می یابد که پس از جستجوی فراوان نیازمندی را پیدا کند که عطای وی را بپذیرد .تلاش برای یافتن چنین شخصی ، از ایپار لذت بخش تر است♦ به پزشک خود ایمان داشته باشید و به گفته هایش ، که جز دارویی شفا بخش نیست ، اعتماد کنید و جرعه تلخ او را با طمانینه و خاطری جمع سرکشید♦ به هنگام باز ایستادن تنفس ،نفس از تکرار پی در پی آزاد می شود و تلاش برای آزادی از زندانی مخوف و اوج گرفتن در فضایی گسترده و پر از آثار حیات به سوی پروردگار ادامه می یابد ، تا بی پرده به وصال برسد ♦ شاید بتوانید دست و پای مرا به غل و زنجیر کشید و یا مرا به زندانی تاریک بیافکنید ولی افکار مرا که آزاد است نمی توانید به اسارت در آورید♦ آنگاه مردم را درست می ببینی که در بلندیهای سر به آسمان کشیده حضور داشته باشی و نیز در منزلگاههای دور♦ جهت الهی شما ، دریایی است پهناور و بی ساحل . ذات الهی شما از ازل پاکیزه بوده است و تا ابد نیز خالص و پاک خواهد ماند♦ همه آنچه در خلقت است ، در درون شماست و هر آنچه درون شماست ، در خلقت است♦ گروهی دریای زیبای حقیقت را به درون خود نهان دارند و زلال آنرا در پیاله کوچک کلام نمی کنند . به گرمای مهربان سینه ی آنان باشد که جان به سکوتی موزون ماوی گزیند♦ اگر از دوست خود جدا شدی ، مبادا که بر جدایی اش افسرده و غمین گردی ، زیرا آنچه از وجود او در تو دوستی و مهر برانگیخته است ، ای بسا که در غیابش روشن تر و آشکارتر از دوران حضورش باشد
نیم نوشته