نیم نوشته

نیم نوشته های من

نیم نوشته

نیم نوشته های من

نیم نوشته

تجربیات 5 ساله ی من از زمانی که روی زمین فرود اومدم

طبقه بندی موضوعی
پیوندهای روزانه
۰۸ارديبهشت
اولین جلسه ی OA رو شرکت کردم ... و چقدر انرژی گرفتم ... خدایا از اینکه من رو با دوازده قدم آشنا کردی متشکرم ...
نیم نوشته
۰۸ارديبهشت
این جمله ها عجیب برام جالب و آشنا بود ... حافظم یاری نمی کنه با دیل کارنگی کجا آشناشدم ... با دیگران بخند نه بر دیگران.  ** دیگران را همانگونه که هستند بپذیرید.  ** برای رسیدن به آرامش باید دری آهنی بر روی گذشته و آینده کشید و تنها به زمان حال اندیشید.  ** اگر می‌بینی کسی به روی تو لبخند نمی‌زند علت را در لبان فرو بسته ی خود جستجو کن.  ** همواره دیگران را تشویق کنید. خطاهایشان را کوچک و کاری را که می‌خواهید انجام دهند آسان نشان دهید.  ** هنر گوش دادن را فراگیرید. فرصت‌ها گاهی به آهستگی در می‌زنند.  ** تا می‌توانید دوستان صمیمی برای خود انتخاب کنید و بدانید که هرچه بیشتر دوست بیابید در زندگی موفق تر هستید.  ** اگر طلب دشمن هستی خود را از دوستانت برتر بدان ولی اگر دوست می‌خواهی بگذار دوستانت خود را از تو برتر بدانند.  ** شما می توانید در طی دو ماه با توجه کردن به دیگران دوستان بیشتری پیدا کنید تا اینکه در عرض دو سال بخواهید توجه دیگران را به خود جلب کنید.  ** برای زندگی فکر کنید ولی غصه نخورید.  ** موثرترین عوامل استراحت و تفریح همانا ایمان صحیح به دین و خواب و موسیقی و خنده است.  ** تبسم خرجی ندارد ولی سود بسیاری  دارد. ** همیشه از مباحثه دوری کنید همانطور که از مار زنگی و زلزله فرار می‌کنید. به هیچ کس با صراحت نباید گفت که اشتباه می‌کنید.  ** فکر خوب معمار و آفریننده است.  ** مرور زمان به خودی خود بسیاری از نگرانی ها را از بین می برد.  ** چاپلوسی هم گوینده و هم شنونده را فاسد می کند.  ** نگذار موریانه نگرانی،بنای زندگیت را واژگون کند.  **  راه نفوذ در دیگران، دانستن آرزوهایشان است . ** حتماً کاری را انجام بدهید که از آن میترسید ، این امن ترین روشی است که تاکنون برای چیرگی بر ترس کشف شده است.  ** عزت و جلال مردان بزرگ از طرز رفتارشان با مردان کوچک آشکار می شود.  ** عده بسیار کمی از مردم ،سرزنشهای مفید را به تعریف های دروغین که از ایشان بعمل می آید ،ترجیح میدهند.  ** موفقیت در آرزوها نسبت مستقیم با قدرت اراده ی ما دارد.  ***  زندگی یعنی هر روز و هر ساعت را زیستن.  *** مرور زمان به خودی خود بسیاری از نگرانی ها را از بین میبرد.  ***  ما به این دلیل خسته میشویم که احساساتمان موجب تولید فشارهای عصبی در بدنمان می شود.  *** کار خود را به بهترین شکل انجام بده  و سپس چتر کهنه ات را بالای سر بگیر تا تو را از باران انتقادها در امان نگه دارد.  *** زندگی و وجود ما سراسر راز و معماست که ما قادر به درک و فهم آن نیستیم.  ***  بجای اینکه نسبت به دشمنان خود کینه توزی کنیم ،خداوند را شاکر باشیم که زندگی ،ما را همچون آنها بار نیاورده است.  *** ما دارای روح آسمانی نیستیم که قادر باشیم دشمنان خود را دوست بداریم ،اما دست کم میتوانیم برای سلامت و نشاط خود ، آنها را ببخشیم و خطاهایشان را فراموش کنیم.  *** کار ارزانترین دارویی است که برای رفع نگرانی در دسترس است.  *** اگر دنیای حقیقی را رها کرده و بسوی دنیای رویایی که ساخته ذهن خودمان است برویم ،آن زمان است که دیوانگی را برای خود خریده ایم.  ** بگذار مخاطب فکر کند فکری که تو به او تلقین کرده ای از خود اوست.  پ . ن : یادم افتاد ... یعنی گشتم تا یادم افتاد ... اینجا دیدمش
نیم نوشته
۰۸ارديبهشت
چند هفته ی گذشته خیلی آشفته بودم ... حتی تا افسردگی هم پیش رفتم ... اما امروز من با گذشته فرق می کنه ... چند تا اقدام اورژانسی توی این شرایط انجام دادم ... و نتیجه خیلی خوب بود ... همین که دارم می نویسم یعنی خیلی بهترم ... اولیش : ابتکار عمل رو با بیان تمامی احساساتم برای راهنمام از دست بیماری در آوردم ... و پیام عشق و امید باز از کلام دوستان بهبودی و راهنما رو به قلبم سرازیر شد .  دومیش : نگاهی کردم به کارهایی که وقتی بسیار با انرژی بودم انجام می دادم - و انجام ندادنشون امروز باعث کاهش انرژیم شده - دیدم اون موقع من هر روز در جلسه حضور پیدا می کردم ، صحبت می کردم ، خدمت می کردم ، ارتباط برقرار می کردم و هر چه بیشتر عشق می دادم ... اون موقع به خاطر خدمت قید تنبلی رو می زدم ... پس دست به کار شدم ... شروع کردم و با تعهد شروع کردم به حضور توی جلسات . سومیش : نگاهی به ترسهام کردم ... دیدم در عین حال که غیر واقعی هستن و کاری جز ضعیف کردن من ندارن ، نشانه ی بزرگی از ضعف ایمان من هستن ... پس رو به خدای مهربون کردم و گفتم " خدا جونم ... اگه تو هستی پس ترس چرا ؟ ... " ...  ... و امروز خوشحالم ... واسم دعا کنید .
نیم نوشته
۰۴ارديبهشت
این شعر خوشگل فروغ فرخزاد رو  با صدای خسرو شکیبایی عزیز گوش کنید ... از اینجا دانلود  کنید
نیم نوشته
۰۴ارديبهشت
دوستان خوبم ... به جمله ی زیر به خوبی و در آرامش دقایقی فکر کنیم ... "شادی یک نتیجه نیست ، بلکه حالتی در روح ، مغز و بدن من است "  ...
نیم نوشته
۰۱ارديبهشت
دیروز دوستی توی جلسه گفت دو ساله تو برنامه ام ، کار می کنم ، اوضاعم ردیفه ... ولی منتظر معجزه ام ... کو این معجزه ؟؟؟!!! این داستان یادم افتاد که شاید تکراری باشه ولی زیباست : او هر روز نماز و دعا می خواند و احساس می کرد که اگر بلایی نازل شود خداوند از او مواظبت خواهد کرد. روزی باران شروع به باریدن کرد. در روستای آن مرد سیل جاری شد و همه با عجله فرار کردند. چند نفر با اتومبیل به منزل او رفتند و اصرار کردند که با ایشان به جای امنی برود. آن مرد پاسخ داد: «خداوند مرا نجات خواهد داد. » باران همچنان می بارید تا این که آب آنقدر بالا آمد که آن مرد مجبور شد به طبقه ی دوم خانه اش برود تا خیس نشود. قایقی به او نزدیک شد و کسانی که در قایق بودند با اصرار از او خواستند سوار قایق شود تا به محلی امن بروند. او دوباره پاسخ داد: «خیلی ممنونم، اما خداوند نجاتم خواهد داد. » طولی نکشید که آن مرد مجبور شد به بام خانه برود تا آب به او نرسد. هلیکوپتری نزدیکش شد و خلبان فریاد زد: «من طنابی برایت می اندازم و تو را بالا می کشم. » برای بار سوم، آن مرد قبول نکرد. به خلبان گفت: «سلامت باشی، اما خداوند نجاتم خواهد داد. خواهید دید که هر آینه خداوند کاری خواهد کرد و من نجات پیدا خواهم کرد. » در عرض چند دقیقه سطح آب بالا آمد و مرد را با خود به دریا برد و در آن جا غرق شد و به بهشت رفت. وقتی خداوند به حساب تازه واردها رسیدگی می کرد، از دیدن آن مرد دیندار متعجب شد. خداوند به او گفت: «قرار نبود تو حالا این جا باشی! وقت آمدن تو نرسیده است. این جا چه کار می کنی؟ » آن مرد به خداوند گفت: «من به تو ایمان داشتم. ایمان داشتم که مرا نجات خواهی داد. خیلی منتظر شدم و تو اصلاً نیامدی. چه شد که نیامدی؟ » خداوند پاسخ داد: «من برایت اتومبیل، قایق و هلیکوپتر فرستادم. بیش تر از این چه می خواستی؟ »
نیم نوشته
۰۱ارديبهشت
دوستان خوبم ... یکی از مشکلات بزرگی که داریم به نظر من نوعی از فراموشیه ! فراموش کردن چیزهایی که عادی میشن ... هر چقدر که بزرگ ، مهم ، کمیاب و ... باشن ... وقتی عادی میشن ، انگار که جلوی چشمامون کمرنگ می شن ... این اتفاق روی بخشای زیادی از زندگیمون تاثیر میذاره ... حالا چطور شد که این به ذهنم رسید ؟ دیروز داشتم مرور می کردم که علیرغم آرامش و موفقیت های نسبی زندگیم ، چرا اون انرژی و لذت سالهای پیش در زندگیم نیست ... و دیدم خیلی چیزها واسم اونقدر تکراری شده که نمی بینم و بهشون عمل نمی کنم ... اون موقع ها 90 دقیقه و هر روز در جلسات بودم ، روزانه 100 تا اس ام اس زیبا با 50 نفر دوست با انرژی بهبودی رد و بدل می کردم ، بیشتر عشق می دادم و توی جلسه مشتاقانه دنبال دوستای تازه وارد می گشتم ... و امروز این کارها اونقدر تکراری شده که خیلی کمرنگ شده ... خوب نتیجه اینه که آرامشم هم کم رنگ بشه ... در مورد کسانی که دوستشون داریم و در کنار خودمون داریمشون ... اگر در حال مراقبه و آرامش ، فکر یک لحظه نبودنشون رو بکنیم ... گاهی وجودمون آنچنان تکون می خوره که باور نکردنیه ... اما حالا که داریمشون ... خیلی وقتها کاملا فراموش می کنیم ... دیروز روز مادر بود ... و خیلی حسرت خوردم که مادرم در کنارم نیست ، حالا که بزرگ شدم و دستم به دهنم میرسه ... تا بتونم یه کوچولو از زحماتش رو جبران کنم ... چندتا از شما مادراتون در کنارتون هستن ؟ چه می کنید براشون ... - نه فقط روز مادر و با یه کادوی 20-50 هزار تومنی !!! - ...
نیم نوشته
۲۸فروردين
در عین آرامش ، حس می کنم یه آشفتگی عظیم درونم هست .. حس غریبیه ... و بالاخره کشفش کردم ... واقعا داغونم !!! نوعی از انکار دورم رو گرفته که برام قابل تصور نبود ! اولین کاری که کردم رفتم و تمام آشفتگی ها و احساساتم رو پیش دوستی اقرار کردم ... و تراز گرفتیم ...  مشکل از این بود که من "می دونم " ... بله ! همچنان آقای همه چی دان هستم !!! یادم رفته که هر وقت "می دونم " و "می تونم " سراغ من بیمار میاد ، کمک گرفتن و یاری خواستن رو فراموش می کنم و روال رو میسپارم به خودمحوری و بیماری ... آره ... می دونم که تو انکارم  آره ... مشکلاتم رو می دونم  آره ... می دونم نواقصم فعاله  می دونم ... می دونم ... می دونم ... این خودش مشکله !!! یه لایه ی انکار جدید برا منه که منو از نقطه ی عجز و تسلیم خارج کرده ... حالا باید عاجز عمل کنم ... تسلیم باشم ...
نیم نوشته
۲۵فروردين
سلام عزیزانم ...  برگشتم . با کلی تجربه ی جدید و احساس متفاوت .. تجربه ی اولم اینه که آزادی از هر عادتی احساسی فوق العاده و پتانسیل عالی ای برای رشد و تغییرات جدید در اختیار آدم میذاره ...  و ترک سیگار برای من مثل ترکیدن حبابی بود که دورم رو گرفته بود و نگاهم به دنیا رو کدر کرده بود ... امروز خیلی شفاف تر می بینم ... خدا رو شکر ... یه تجربه ی دیگه : رفتم کیش پیش داداش کوچیکه ، از لحظه ای که رفتم شروع کردم به غرغر !!! چرا خونت نا منظمه ... چرا اینجور راه میری ، چرا اینجور حرف می زنی ، چرا لباسات نشستست ... و حتی یک روز از 8 صبح تا 3 عصر شروع کردم و خونه رو براش آنچنان تمیز کردم که به عمرم چنین نظافتی نکرده بودم ! (گرد و خاک لوبیاهای تو شیشه رو هم گرفتم !!! )  ... همه ی وسایل کهنه رو دور ریختم و بهش غر زدم که در شأن تو نیست که چنین وسایل و خرت و پرت های کهنه ای داشته باشی ... خلاصه ... 10 روز غر زدم  ... جاتون خالی کلی خوش گذشت !!! اما وقتی برگشتم  ... توی یک لحظه درک کردم ... کسی که من داشتم بهش غرغر می کردم داداشم نبود ... خودم بودم !!! یادم افتاد که وقتی کسی رو کنترل می کنیم ، داریم نواقص خودمون رو در اون می بینیم ...  بعله ! من خودم همه ی اون مشکلات رو داشتم ... و تصمیم جدیدی گرفتم ... شروع کنم به غر زدن به خودم - به بیماریم - و نمی دونم واقعا نتیجه چی خواد بود !!! ولی هر جا که مشکلی دیدم غر زدم !!! مثلا ، عین بلایی که سر داداشی آوردم رو سر خودم هم آوردم ! کلی وسیله ی کهنه رو دور انداختم ... خونه رو تمیزتر کردم ... فعلا که داره جواب میده ...
نیم نوشته
۱۸فروردين
بچه ها خوبم ... فقط مسافرتم و زیاد پای اینترنت نیستم ...
نیم نوشته