نیم نوشته

نیم نوشته های من

نیم نوشته

نیم نوشته های من

نیم نوشته

تجربیات 5 ساله ی من از زمانی که روی زمین فرود اومدم

طبقه بندی موضوعی
پیوندهای روزانه
۱۴ارديبهشت
شعر ناقصم رو یه کم کامل کردم و تازه با یک حال جدید خودم آشنا شدم ... روزهایی که شعر می گم مثل دیوانه ها ، مستها و ... سرخوشم ... امروز مستی ای که حافظ ازش می گه رو بهتر می فهمم ... گاهی سقوط نقطه ی آغاز می شود گاهی سکوت لهجه ی آواز می شود پنهان به صد فریب کنم راز دل چه سود با یک نگاه مشت دلم باز می شود آنجا که درد نقطه ی آغاز عاشقیست صدها غریبه محرم یک راز می شود ... و یه احساس دیگه : امروز برای اولین بار 6 تا نظر توی باکس بود ... و امیدم به داشتن دوستان همراه و انگیزم برای نوشتن رو بیشتر کرد ... امروز سپاسگذاری رو تمرین می کنم ! "مرسی " !
نیم نوشته
۱۳ارديبهشت
به زندگی روزمره ی آدمها نگاه می کنم ... زندگی اکثر آدمهای اطرافم مجموعه ای از استرس ها ، ترسها  ، نگرانی ها ، غرغر ها ، غم ها و ... است ! ولی چرا ؟ من چطور زندگی کردم که توی مدت کوتاهی تونستم از خیلی از اطرافیانم احساس شادی و خوشبختی بیشتری رو تجربه کنم (در عین حال که به واسطه ی زندگی پر اشتباه گذشته ام شرایط بیرونی ام از خیلی از آدمهایی که می شناسم سخت تر و نا امن تره  ) ؟ وقتی زنگ موبایلتون زنگ میزنه چه حسی دارید ؟ منتظر یک فاجعه هستید ؟ احساس خستگی یا انزجار می کنید ؟ تو دلتون میگید باز کیه و چی از جونم می خواد ؟! آخرین زنگ موبایلی که قبل از اومدنم به زمین شنیدم همونی بود که بدون در نظر گرفتن اینکه کیه و چی کار داره باعث شد موبایلم رو در تماس با دیوار روبرو به خاکستر تبدیل کنم !!! ولی چرا ؟ امروز چه فرقی کردم که زنگ موبایل برام هیجان میاره ؟ یه حس آرامش ! حسی که میگه تنها نیستم ، یه چالش پیش رو دارم ، یا یه دوست که بهم نیاز داره ، یا کسی که به یادمه ، یا کسی که کمک می خواد ... (عموما این احساس مادر ترزا بودن رو با خودم حمل می کنم !!!!) من چطور زندگی کردم که توی مدت کوتاهی تونستم تماسهام رو از دردسرها و استرس ها به احساسات قشنگ تبدیل کنم ؟ یک جواب ساده ! (و جواب های ساده معمولا پیچیده ترین ها هستند !) درست و عاقلانه زندگی کردم ! همین ! وقتی نه گفتن رو یاد گرفتم ، نگران درخواست های بیجای دیگران نبودم . وقتی چارچوبهای اخلاقی ام رو روشن کردم دیگه نگران ترس قضاوت دیگران نبودم . وقتی قانون رو رعایت کردم دیگه نگران مشکلات قانونی نبودم . وقتی دوستهام رو آگاهانه انتخاب کردم ، دیگه نگران خراب کاریها و توقعاتشون نبودم . وقتی ارزشها و اصولم رو تعیین کردم و طبقشون عمل کردم ، نگران پیامد اشتباهاتی نبودم که بر اثر پابند نبودن به خیلی چیزها گریبانم رو می گرفت . وقتی دروغ نگفتم و غیبت نکردم و رازداری رو تمرین کردم ، نگران جوابگویی به خراب کاری هام نبودم . وقتی صراحت و صداقت و رک گویی رو تمرین کردم ، از زیر فشار رو دربایستی دراومدم . وقتی مسئولیت پذیری رو تمرین کردم ، نگران اشتباهات کاری ام نبودم و هر جا اشتباهی کردم بدون حرص خوردن و جنگیدن پذیرفتم .  وقتی فهمیدم تغییر آدمها وظیفه ی من نیست ، نتیجه ی تلاشهام رو به خدا سپردم و فقط کسانی رو که دوستشون داشتم آگاه کردم . وقتی با مردم خوش برخورد بودم ، مردم هم با من خوش برخورد بودن .  وقتی خدا رو به عنوان دوست ، همراه ، پشتیبان و یاورم پذیرفتم ...  خودمونیم ! زندگی چقدر قشنگه ! و وقتی نگاه می کنم که اگه بخوام بنویسم ساعتها می تونم بنویسم ، احساس می کنم هر کدوم از اینها چقدر آسون بود ... و مجموعشون چه تحول بزرگ و چه آرامش و ثباتی رو به زندگی ام وارد کرد . اینهایی که نوشتم معنی اش این نیست که در تک تک لحظه های عمرم می تونم بهشون عمل کنم ، همینطور هم معنی اش این نیست که در زندگی با رعایت همه اینها دیگه مشکلی وجود نخواهد داشت ... اما اینها حاشیه ی امنی ایجاد میکنه که توش می تونم آرام و عاشقانه زندگی کنم ... روزهای سخت رو هم به عنوان بخشی از زیبایی زندگی می پذیرم ... و بعضی وقتها هم که کم میارم به خودم اجازه می دم به خودم ، اصولم ، خدای عزیزم و تمامی بنده هاش که شما باشید غر بزنم و شاکی باشم !
نیم نوشته
۱۲ارديبهشت
دو بار از خواب بیدار شدم و کلمه ی "دیل کارنگی" توی مخم راه می رفت ! نه می دونستم چیه یا کیه ؟! ولی کلاس اسمش می رسوند که باید یه آدمیزاد باشه ... برام جالب بود ، ناخودآگاهم این اسمو شنیده یا باز نشانه ای از غیب رسیده ... تا رسیدم شرکت شروع کردم به تحقیقات و پیداش کردم ... وجود داشت ... دیل کارنگی، دیل کارنگی، روانشناس و مربی تعلیم و تربیت آمریکایی، (۲۴ نوامبر ۱۸۸۸ - ۱ نوامبر ۱۹۵۵ میلادی) و چقدر حرفاش قشنگ بود... چیزی که این پایین آوردم رو خودم نخوندم !!! پس با هم بخونیم :) ·         با نشان دادن علاقه و علاقه مند شدن به دیگران، خود را از یاد ببرید.   ·         روزانه یک کار نیک انجام دهید و پس از انجام دادن یک کار خوب لبخند بزنید و شاهد لبخند دیگران باشید.   ·         زندگی و وجود ما سراسر راز و معما است که ما قادر به درک و فهم آن نیستیم.   ·         تازه می فهمم که مردم به من و شما و چیزهایی که در مورد ما گفته می شود توجهی نشان نمی دهند. آنها شبانه روز به فکر حال و احوال خود هستند. آنها هزاران مرتبه به سردردهای جزئی خود حتی بیشتر از واقعه مرگ من و شما اهمیت می دهند.   ·         کار خودت را به بهترین شکل انجام بده و سپس چتر کهنه ات را بالای سر بگیر تا تو را از باران انتقادها در امان نگاه دارد. ·         ما مخلوق استدلال و دلیل و برهان نیستیم، بلکه مخلوق احساسات هستیم. عقل و منطق ما همچون قایقی کوچک در دریای عمیق و متلاطم احساسات به این طرف و آن طرف می رود.   ·         خستگی، خود عامل تولید کننده نگرانی است و یا دست کم فرد را برای نگران شدن آماده می کند.   ·         ما به این دلیل خسته می شویم که احساساتمان موجب تولید فشارهای عصبی در بدنمان می شود.   ·         از این نترسید که بهترین و بیشترین تلاش خود را صرف کارهای به ظاهر جزیی کنید. هر گاه کاری را به گونه موثر انجام دهید، قویتر می شوید.   ·         اگر کارهای کوچک را به خوبی انجام دهید، کارهای بزرگ خود به خود به جایی که باید برسند، می رسند.   ·         به خاطر بسپاریم که تنها راه تامین خوشبختی این نیست که متوقع حق شناسی از دیگران باشیم، بلکه خوبیهایی که به آنها می کنیم باید صرفاً به منظور تامین مسرت باطن خودمان باشد.   ·         چاپلوسی، هم گوینده و هم شنونده را تباه می کند.   ·         هرچیز را پیش از وقوع، دیدن و عاقبت اندیش بودن، کار خوبی است؛ اما برای مشکلات احتمالی آینده، از امروز اندوهگین شدن، شایسته نیست.   ·         هر حرکتی که چیزی به وجود شما نیفزاید، چیزی از آن خواهد کاست و حرکتی که اثرش خنثی باشد وجود ندارد!((دیل کارنگی))   ·         از هر فرصتی استفاده کن؛ تمام زندگی، خود، فرصتی است. فردی که فراتر از همه می رود، معمولاً کسی است که جرأت بیشتری به خرج می دهد. ·         مرور زمان به خودی خود بسیاری از نگرانی ها را از بین می برد.   ·         بیاموزید بی آنکه شما را آموزنده بدانند.   ·         هرگاه لیموترشی دارید بکوشید از آن لیمونادی بسازید.   ·         هیچ چیز جز خودت نمی تواند برایت آرامش بیاورد.   ·         تلاش منظم، پاداش چند برابر دارد.   ·         زندگی یعنی هر روز و هر ساعت را زیستن.   ·         موفقیت در آرزوها، نسبت مستقیم با قدرت اراده ی ما دارد.   ·         کسانی که کار امروز را به فردا موکول می کنند، آنهایی هستند که کار فردا را هم به پس فردا موکول خواهند کرد.   ·         برای رسیدن به آرامش باید دری آهنین بر روی گذشته و آینده کشید و تنها به زمان حال اندیشید.   ·         از حق نشناسی دیگران نرنجید، چون ناسپاسی برای بشر یک امر طبیعی است. از این رو اگر ما به امید حق شناسی باشیم، بی جهت خود را به بیماریهای مختلفی دچار خواهیم کرد. ·         فراموش نکنیم که حق شناسی نشانه ای از آموزش درست است. پس اگر از فرزندانمان توقع حق شناسی داریم، باید آنها را حق شناس بار بیاوریم.   ·         همان کاری را که ژنرال آیزنهاور می کند ما هم بکنیم؛ به این معنی که هرگز دقیقه ای از عمر خود را در اندیشه کسانی که دوستشان نمی داریم، هدر ندهیم.   ·         مردم سه دسته اند : یا نوکر پول، یا رفیق پول و یا ارباب پول.   ·         فرد چاپلوس هم گوینده را فاسد می کند و هم شنونده را.   ·         تشخیص عیب و نقص ها خیلی بهتر از دیدن هنرهاست.   ·         از دیگران تقلید نکن، خود را بشناس و آنچه هستی باش؛ بدان که در دنیا کسی مثل تو نیست.   ·         بدبختی آدم از جهل نیست، از تنبلی است.(( دیل کارنگی))   ·         نظم، اولین قانون طبیعت است.   ·         مشکلی که خوب بیان و موشکافی شده باشد، نیمی از آن حل شده است.   ·         عده بسیار کمی از مردم، سرزنش های مفید را به تعریفهای دروغین که از ایشان به عمل می آید، ترجیح می دهند.((دیل کارنگی) ·         عزت و جلال مردان بزرگ از طرز رفتارشان با مردمان کوچک آشکار می شود.   ·         شما با دلبسته شدن به دیگر مردم، می توانید طی دو ماه دوستان بیشتری بیابید، تا اینکه طی دو سال بکوشید مردم را وادار نمایید به شما دلبسته شوند.   ·         بیایید آنقدر سرگرم نشویم یا با شتاب زندگی نکنیم که نتوانیم به موسیقی چمنزار یا آن سمفونی که جنگل را می ستاید، گوش فرا دهیم. برخی چیزها در جهان خیلی مهمتر از دارایی‌اند. یکی از آنها توانایی خوش بودن با چیزهای ساده است.   ·         اگر می خواهید پر شور و شوق باشید، مشتاقانه کار کنید.   ·         به یاد داشته باشید که خوشبختی انسان به مقام یا دارایی او بستگی ندارد، خوشبختی، تنها به اندیشه ی او بستگی دارد.   ·         حتماً کاری را انجام بدهید که از انجام آن، هراس و پروا دارید... این شتابنده ترین و امن ترین روشی است که تاکنون برای چیرگی بر ترس کشف شده است.   ·         شما با دوست داشتن دیگران می‌توانید در طول دو ماه دوستان زیادی به دست بیاورید؛ دوستانی که اگر تلاش کنید دیگران شما را دوست داشته باشند، در طول دو سال هم به دست نخواهید آورد.   ·         اگر دو ماه شیفته‌ی دیگران باشید، دوستان بیشتری به دست خواهید آورد، تا اینکه دو سال بکوشید دیگران را شیفته‌ی خود کنید.   ·         فرصت را سفت بچسبید! زندگی، سراسر یک فرصت است. آنها که بیشترین پیشروی‌ها را می‌کنند، کسانی هستند که خواسته‌اند چنین کنند و دلش را هم داشته‌اند. ·         با دیگران بخند نه بر دیگران.   ·         دیگران را همانگونه که هستند بپذیرید.   ·         برای رسیدن به آرامش باید دری آهنی بر روی گذشته و آینده کشید و تنها به زمان حال اندیشید.     ·         اگر می‌بینی کسی به روی تو لبخند نمی‌زند علت را در لبان فرو بسته ی خود جستجو کن.   ·         همواره دیگران را تشویق کنید. خطاهایشان را کوچک و کاری را که می‌خواهید انجام دهند آسان نشان دهید.   ·         هنر گوش دادن را فراگیرید. فرصت‌ها گاهی به آهستگی در می‌زنند.   ·         تا می‌توانید دوستان صمیمی برای خود انتخاب کنید و بدانید که هرچه بیشتر دوست بیابید در زندگی موفق تر هستید.   ·         اگر طلب دشمن هستی خود را از دوستانت برتر بدان ولی اگر دوست می‌خواهی بگذار دوستانت خود را از تو برتر بدانند.   ·         شما می توانید در طی دو ماه با توجه کردن به دیگران دوستان بیشتری پیدا کنید تا اینکه در عرض دو سال بخواهید توجه دیگران را به خود جلب کنید.   ·         برای زندگی فکر کنید ولی غصه نخورید.   ·         موثرترین عوامل استراحت و تفریح همانا ایمان صحیح به دین و خواب و موسیقی و خنده است.   ·         تبسم خرجی ندارد ولی سود بسیاری  دارد.   ·         همیشه از مباحثه دوری کنید همانطور که از مار زنگی و زلزله فرار می‌کنید. به هیچ کس با صراحت نباید گفت که اشتباه می‌کنید.   ·         فکر خوب معمار و آفریننده است.   ·         مرور زمان به خودی خود بسیاری از نگرانی ها را از بین می برد.   ·         چاپلوسی هم گوینده و هم شنونده را فاسد می کند.   ·         نگذار موریانه نگرانی،بنای زندگیت را واژگون کند.   ·         راه نفوذ در دیگران، دانستن آرزوهایشان است .   ·         حتماً کاری را انجام بدهید که از آن میترسید ، این امن ترین روشی است که تاکنون برای چیرگی بر ترس کشف شده است.   ·         عزت و جلال مردان بزرگ از طرز رفتارشان با مردان کوچک آشکار می شود.   ·         عده بسیار کمی از مردم ،سرزنشهای مفید را به تعریف های دروغین که از ایشان بعمل می آید ،ترجیح میدهند.   ·         موفقیت در آرزوها نسبت مستقیم با قدرت اراده ی ما دارد.   ·         زندگی یعنی هر روز و هر ساعت را زیستن.   ·         مرور زمان به خودی خود بسیاری از نگرانی ها را از بین میبرد.   ·         ما به این دلیل خسته میشویم که احساساتمان موجب تولید فشارهای عصبی در بدنمان می شود.   ·         کار خود را به بهترین شکل انجام بده  و سپس چتر کهنه ات را بالای سر بگیر تا تو را از باران انتقادها در امان نگه دارد.   ·         زندگی و وجود ما سراسر راز و معماست که ما قادر به درک و فهم آن نیستیم.   ·         بجای اینکه نسبت به دشمنان خود کینه توزی کنیم ،خداوند را شاکر باشیم که زندگی ،ما را همچون آنها بار نیاورده است.   ·         ما دارای روح آسمانی نیستیم که قادر باشیم دشمنان خود را دوست بداریم ،اما دست کم میتوانیم برای سلامت و نشاط خود ، آنها را ببخشیم و خطاهایشان را فراموش کنیم.   ·         کار ارزانترین دارویی است که برای رفع نگرانی در دسترس است.   ·         اگر دنیای حقیقی را رها کرده و بسوی دنیای رویایی که ساخته ذهن خودمان است برویم ،آن زمان است که دیوانگی را برای خود خریده ایم.   ·         بگذار مخاطب فکر کند فکری که تو به او تلقین کرده ای از خود اوست. ·         همواره دیگران را تشویق کنید. خطاهایشان را کوچک و کاری را که می‌خواهید انجام دهند آسان نشان دهید.   ·         همیشه از مباحثه دوری کنید همانطور که از مار زنگی و زلزله فرار می‌کنید. به هیچ کس با صراحت نباید گفت که اشتباه می‌کنید.   ·         هنر گوش دادن را فراگیرید. فرصت‌ها گاهی به آهستگی در می‌زنند.   ·         تا می‌توانید دوستان صمیمی برای خود انتخاب کنید و بدانید که هرچه بیشتر دوست بیابید در زندگی موفق تر هستید.   ·         اگر طلب دشمن هستی خود را از دوستانت برتر بدان ولی اگر دوست می‌خواهی بگذار دوستانت خود را از تو برتر بدانند.     ·         بیائید ذهنمان را پر از فکر آرامش، شجاعت، سلامتی و امید کنیم زیرا زندگی ما همان چیزی است که ذهنمان می سازد.   ·         بیائید حتی با دشمنان حتیٌ الامکان درگیر نشویم ، زیرا این کار بیشتر از آن که آنها را آزرده خاطر کند، از ما نیرو می گیرد.بیائید حتی یک دقیقه را هم صرف فکر درباره کسانی که دوست نداریم نکنیم.   ·         الف- به جای نگرانی درباره ناسپاسی،انتظار ناسپاسی داشته باشیم. یادمان باشد که حضرت مسیح فقط در یک روز ده آدم جذامی را شفا داد وفقط یک نفر از او تشکر کرد. ·         ب- یادمان باشد که تنها راه دست یافتن به خوشحالی وسعادت، انتظار تشکر از دیگران نیست، بلکه بخشش را باید به خاطر شادی بخشش دوست داشت. ·         د- یادمان باشد که سپاسگذاری را باید همچون بذری کاشت بنابراین اگردوست داریم، فرزندانمان آدمهای شکرگذاری بار بیایند، باید این صفت را به آنها بیاموزیم.   ·         همیشه چیزهایی را که باید شکرشان را به جا بیاورید بشمارید، نه مشکلاتتان را.    ·         از دیگران تقلید نکنیم. خودمان را بشناسیم وخودمان باشیم زیرا حسادت یعنی جهل و تقلید یعنی خودکشی.   ·         وقتی تقدیر به دستمان یک لیمو ترش میدهد، از آن شربت درست کنیم.    ·         با اندکی شاد کردن دیگران، اندوه خود را از یاد ببریم. وقتی به دیگران نیکی می کنید به خود نیکی کرده اید.
نیم نوشته
۱۱ارديبهشت
این جمله بارها و بارها در زندگی ام رد و بدل میشه ... "اگه تغییر نکنیم محکوم به سقوطیم " . ولی تغییر من از کجا شروع شد ؟ این تغییر چی هست ؟ خیلی ها رو میشناسم که دوست دارن تغییر کنن ولی چرا بین اینهمه آدم ، از بین 1000 تا آدم یکی تغییر می کنه و بقیه با آرزوش زندگی می کنن !؟ از خودم می گم ... تمام زندگی ام رو در فکر تغییر بودم ، تغییر خودم ، تغییر شرایط ، بهتر شدن ، رسیدن ... ولی همه ی اینها "فکر" بود ! ... و روز رسید که "تصمیم " گرفتم . و دقیقا فرق در اینه که فکر ، فکر به دنبال داره و تصمیم ، عملکرد ... چیزی که باعث میشد تمام 29 سال قبل نتونم شروع کنم ترس بود ... ترس از درد ... ترس از دست دادن ... ترس از مسیری که پیش رومه ... ترس از سختی هایی که سر راهم قرار می گیره ... و تو این مدت که با ترسهام زندگی می کردم دردها کشیدن ، خیلی چیزها رو از دست دادم ، مسیرهای ترسناکتری رو پیمودم ، سختی هایی کشیدم و ...  روزی که تصمیم گرفتم ، یاد گرفتم که برای تغییر لازم نیست چشم انداز 100 ساله داشته باشم ! لازم نیست یکدفعه تبدیل بشم به یه قدیس ... قرار نیست یکدفعه همه چیز زیر و رو بشه ... فقط کافیه از چیزهای کوچک شروع کنم و یک روز تغییر کنم ... شاید از غلبه بر تنبلی و شستن یک استکان شروع شد ، یا  یه پیاده روی کوتاه ، علیرغم اینکه ترجیح می دادم توی خونه چرت بزنم ... از نیانداختن آشغال روی زمین ، رد شدن از خط عابر پیاده ، کمی مهربانتر بودن ... و همه ی اینها چقدر آسون بود ... و تغییر کردن یک روز یک روز خیلی قشنگ بود ...
نیم نوشته
۱۱ارديبهشت
گاهی شخصی حرفهایی می زنه که عمل کردن به اون می تونه زندگی منو زیر و رو کنه ... ولی من وقتی میبینم که اون شخص خودش رعایت نمی کنه ، یا حتی می بینم که قیافش به این حرفا نمی خوره یا مدرک تحصیلی اش اندازه ی حرفایی که میزنه نیست و ... به راحتی از کنارش می گذرم . امروزه یاد گرفتن اصول رو به شخصیتها ترجیح ندم ... برای من شخصیت طرف دیگه مهم نیست . اصولی که ازش حرف میزنه اهمیت بیشتری برای من داره . خدایی می تونه پیامش رو از طریق یه پرنده ، یه کارتون ، یه کتاب به من بده داره از طریق آدمهای مختلف با من حرف میزنه و من با خود بزرگ بینی و قضاوت و احساس تفاوت گوشهام رو محکم میگیرم که پیام خدا رو نشنوم چون از گوینده خوشم نیومده ... گاهی اوایل پیام منو جذب می کنه و بعد شروع می کنم به جذب شدن به سمت پیام دهنده و اصل مطلب رو فراموش می کنم ... بدتر از اون اینه که وقتی پیام دهنده تکراری شد ... وقتی پیام دهنده چیزی نبود که می خواستم اصل ماجرا رو از یاد بردم و می رم دنبال راه خودم ! ولی مگه نشنیدم که می گفت : علم رو حتی از کافر بیاموزید ...
نیم نوشته
۱۰ارديبهشت
پذیرش ... امروز جمله ی قشنگی خوندم که فکرم رو به "پذیرفتن" جلب کرد : "تا وقتی چیزی را نپذیری نمی توانی آن را تغییر دهی " ! اونوقت مفهوم دعای آرمش (خداوندا آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم ) برام کامل تر شد . ولی پذیرش یعنی چی ؟ یعنی از جایگاه خدا پایین بیام ،  یعنی دست از قضاوت کردن در مورد شرایط ، شخص یا چیزی برداریم ... یعنی دست از حسرت گذشته و ترس آینده بردارم ... بدون برچسب خوب و بد ، بدون برچسب سخت و آسان و ... نگاهش کنیم . همون چیزی رو ببینیم که هست ... شاید قبل از هر فکری و تصمیمی فقط در سکوت و سکون نگاهش کنیم ... اگه در مورد یک شخص باشه بهترین مصداق اینه : اگه من هم همون تربیتی رو می شدم که اون شده ، همون دوستایی رو داشتم که اون داشته ، همون لحظه هایی رو می گذروندم که اون گذرونده الان همونی بودم که اون هست !!!  حالا اگه کاری از دستم بر میاد انجام می دم ... شاید با عشق ... نه با قضاوت ... نه با قرار دادن خودم در جایگاه خدا ! در مورد شرایط بعد از سکوت دیگه حسرت خوردن و اگه ها و باید ها و مگر ها فراموش می شه ! می تونم اینطور فکر کنم : چه می تونم بکنم ؟ آیا می تونم تغییرش بدم ؟ چه تلاشی می تونم بکنم ؟ با کی می تونم مشورت کنم و ... و اگه نمی تونم با لبخند ازش عبور می کنم ، دعا می کنم و صبر می کنم ...
نیم نوشته
۰۹ارديبهشت
مقایسه یکی از ابزارهایه من هم می تونم باهاش یه احساس رضایت نسبی (و شاید کاذب ) بدست بیارم یا یک احساس بدبختی عمییییییق ! در حال حاضر خوشبختم (خیلی خوشبخت ) ، مشکلی هم ندارم ، راضی هم هستم و شاکر ... اما وقتی پای مقایسه میاد وسط ... نسبت به فلانی ... که بیشتر داره ... که بهتر داره ... وای که چقدر می تونم احساس بدبختی بکنم ! روش دیگه ی مقایسه که می تونه رشدم رو متوقف کنه مقایسه ی بهتر شدن امروزم نسبت به گذشته است ... و این فکر که واااای چقدر تغییر کردی ! به سرت هم زیاده ! به خودم گاهی میگم یادته چه هیولایی درونت بود ، حالا که مثل یه گربه ی ملوس شده بزار شیطنتش رو بکنه ... و این یعنی توقف ، یعنی سقوط ... مقایسه توی عشق ... امروز داشتم از اوشو می خوندم ... عشقی که توش مقایسه باشه نمی تونه واقعی و خالص باشه ! عزیزم تو از جنیفر لوپر قشنگ تری ... براد پیت خاک پات هم نمی شه ... این یعنی دیگری هم در میان هست ... (حوصله ی توضیحش رو ندارم چون فعلا درگیرش نیستم !!!‌ ) مقایسه ی خودم با زیر دستهام ... با بدتر ها ... (این نگاه از پایه غلطه و بالا و پایین دونستن ختم خود محوریه ، جای خدا نشستن ! و قضاوت کار من نیست ... ) باعث یه احساس غرور احمقانه میشه ... غروری که باز به سقوط ختم می شه ... من از مقایسه فقط بعضی وقتها استفاده می کنم ... وقتهایی که احساس نارضایتی از خود سراغم میاد ... اونوقته که مقایسه ی دیروز و امروزم بهم امید میده برای بهتر شدن ، برای برگشتن به لحظه ی حال ... برای حرکت بیشتر و امیدوارانه تر ...
نیم نوشته
۰۷ارديبهشت
این پست در مورد زمان رو بارها نوشتم و هر بار با نگاه از یه زاویه ی جدید ... اینکه می نویسم احساس امروزمه ... صبر و شتابزده نبودن بزرگترین عامل رشد من تا امروز بوده . به اتفاقی که ظرف نزدیک به دو سال گذشته برام افتاده نگاه می کنم شگفت زده میشم ! حجم عظیمی از آگاهی و اطلاعات و دانش دریافت کردم و بسیاریشو به کار گرفتم (که نوشته های این وبلاگ بخش بسیار کوچکی از اونه ) ... ولی اگه این اطلاعات به صورت دانش خالص (مثلا یه کتاب مثل هر آنچه که سالها خوندم ) به دستم می رسید ، اگه ظرف سه ماه قرار بود اینا رو یاد بگیرم ، چه اتفاقی می افتاد ؟ آیا من این کسی می شدم که الان هستم ؟ هرگز ... چقدر آزمون و خطا ، چقدر تکرار نا ملموس و دیدن تجربه های دیگران اتفاق افتاد تا دانش من به آگاهی و تجربه تبدیل شد . و من عجله ای نداشتم و ندارم ... چون میدونم مسیری بی پایان رو دارم دنبال می کنم و وقتی مسیری پایان نداشته باشه و هر روز جذاب تر باشه دلیلی برای عجله نیست ... امروز دفتر 18 ماه پیشم رو نگاه می کردم ... نوشته هام چقدر کودکانه به نظر میاد ... و می دونم خوندن همین مطالب در یکی دو سال دیگه شاید برام همین طور به نظر بیاد ! ولی زیباییش به همینه که در هر لحظه همون جایی هستم که باید باشم ! امروز هم می دونم هر لحظه ، هر ساعت ، هر روزم فقط اگه یه کم بهتر از قبل باشه کافیه ... کسی که کوه را جابجا می کند همان است که اولین سنگریزه را از زمین برداشت ...
نیم نوشته
۰۷ارديبهشت
گاهی اونقدر درگیر فکر کردن به کاستی ها و نداشته ها میشم که فراموش می کنم چه داشته هایی دارم ... امروز من چقدر خودم رو دوست دارم ... چرا می ترسیم از خودمون تعریف کنیم ؟  امروز از اینکه با خودم دارم آشتی میکنم خوشحالم ... دوست دارم که نیما قوانین رو رعایت می کنه ، کمربند ایمنی می بنده ، از خط عابر پیاده رد میشه و به حقوق دیگران احترام میذاره ... اینکه نیما خیلی خیلی راستگوه ، رکه و قدرت نه گفتن داره ... اینکه نیما با همه مهربون و خوش برخورده اینکه نیما شعر می گه ... می تونه ظریف بنویسه و نکته سنجه ... اینکه توی شغلش یکی از بهترین های منطقشه ... اینکه معقول فکر می کنه ... سنجیده رفتار می کنه اینکه وفاداره ، اینکه برای خودش اصول و ارزشهایی داره که بهش احترام میذاره اینکه هر روز تلاش می کنه بهتر باشه اینکه لبخند میزنه اینکه به دیگران کمک می کنه اینکه .... واااااااااااای ! اگه بنویسم چقدر میشه ... امروز به خودم اجازه می دم به خودم افتخار کنم ... (به شرطی که کاستی ها و نداشته ها رو یادم نره !) خدایا متشکرم ...
نیم نوشته
۰۶ارديبهشت
بنویس دل من ... دل نوشته ات را ! وقتی انگشتان می خواهند بنویسند آنچه دل دیکته می کند ، "من" فقط نظاره می کند ... آرامم ، مشتاق ، شاد و راضی ... این احساس من است . تنهایم ! خیلی تنها  ... نیستم و هرگز نبوده ام ... این چه جنگی است ؟! "در من انگار کسی در پی انکار من است " ! چه جنگی است شب تا روز در بیداری خواب گونم و چه جنگی است در خواب بیداری گونه ام بین من و "من " ...   ... همین !
نیم نوشته