نیم نوشته

نیم نوشته های من

نیم نوشته

نیم نوشته های من

نیم نوشته

تجربیات 5 ساله ی من از زمانی که روی زمین فرود اومدم

طبقه بندی موضوعی
پیوندهای روزانه
۱۱اسفند
یه اتفاق امروز کلی از نواقصم رو فعال کرد ، کلی کنترل کردم ، کلی بد اخلاق شدم ، کلی قضاوت کردم ... می نویسم تا خودم بفهمم گیر از کجاست . یک مشتری داشتم که برای طراحی یک نشریه پیشم اومد ، خانمی چادری با ظاهری خیلی ساده که کم و بیش یک دماغ و عینک ازش پیدا بود ، تا لحظه ای که در شرکت بود فقط به دیوار بغلی من نگاه می کرد ، حدود 20 دقیقه ویرایش کارش طول کشید و فقط سرپا بود و حاضر نشد توی صندلی در نیم متری من بشینه ! فامیلی اش رو پرسیدم که بدونم چی صداش کنم ، گفت بفرمایید مدیر مسئول نشریه ی ... !!! احساس کردم بهم توهین شده ، در عین حال که الان دارم به معصومیتش فکر می کنم عقایدش رو نمی فهمم . در عین حال که به بدی‌هایی که تو جامعه امون هست فکر می کنم به رفتار عجیبش فکر می کنم ! افراط و تفریط ... تو جامعه ای که توش زندگی می کنم اگه یه زن مثل یک انسان رفتار کنه ، گرگهایی هستن که مثل بره ی بی دفاع بهش حمله می کنن  ، اگه مثل این دختر رفتار کنه ، باعث خشم ، نفرت و تمسخر قرار می گیره ... من که ادعای روشن فکری ام میاد چه فکرهایی که از سرم گذشت ... چی درسته ، چی غلطه ...
نیم نوشته
۱۰اسفند
مراقبه ... چیزی که دید من رو به دنیا ظرف چند ثانیه تغییر داد . تازه فهمیدم که هر چه دویدم ، هر چه دانستم ، هر چه خواستم ، هر چه گشتم ... همه منو به لحظه ای رسوند که فهمیدم باید بایستم ، ندانم ، نخواهم و وقتی نگشتم ... یافتم ، حس کردم ، درک کردم و همه اینها در کسری از ثانیه اتفاق افتاد !  هنوز در ابتدای راهم ... چیزی که در کسری از ثانیه مسیر زندگی ام رو عوض کنه ، چیزی که در چند لحظه آرامشی رو بهم هدیه میده که تا به حال تجربه نکرده بودم ، اگه بتونم در طول روزم تجربه اش کنم با من چه می کنه ؟
نیم نوشته
۰۷اسفند
روزهای آخر ساله و فشار کارم اینقدر زیاده که وقت برای نوشتن کم میارم ... ولی مگه چه خبره که همه مردم اینقده عجله دارن ؟ چه خبره که همه یاد کارهای انجام نشده میافتن ؟ عیده ؟ خوب مگه عید چیه جز رسیدن فصل بهار ، زمانی واسه آرامش و جشن ... ولی انگار عادت داریم از جشن هامون هم استرس بسازیم ... یاد همه کارهای عقب افتاده ، همه بدهی ها و طلب ها ، همه ی خرید های نکرده و ... بیافتیم . مگه تمام سال رو ازمون گرفتن ؟ انگار دارم غرغر می کنم ، مال ساعت ها کار پشت سر همه ... عیدتون پیش پیش مبارک :)
نیم نوشته
۰۴اسفند
از این به بعد می خوام شعرهام رو هم توی وبلاگ بذارم ... سعی می کنم تایپ کنم ولی لینک گذاشتن ... خوب راحت تره :) این رو خیلی دوست دارم چون اولین شعرم در این مدته که به زمین اومدم  : دیروز امروز
نیم نوشته
۰۲اسفند
امروز سد بزرگی رو که باعث می شد سالها در خواب غفلت باقی بمونم شناختم ... اسمش "دلسوزی به حال خود " یا "تأسف به حال خود" ه ! سالها "صدا" با این ابزار قوی باعث شده بود به من احساس قربانی بودن رو القا کنه ... اینکه من چقدر گناه دارم ! چقدر مظلومم ، زندگی ، مردم ، روزگار ، خدا و ... چه بلاهایی سر من آوردن ، من طفلکی که تقصیری ندارم ... با این افکار خزیدن تو غار تنهایی و تفاوت رو دوست داشتم ... حتی اگه چیزی می خواست این سد رو بشکنه فورا ازش فرار می کردم یا باهاش می جنگیدم . این غم ، این تأسف ، این احساس قربانی بودن رو دوست داشتم . امروز یه ابزار قوی برای جایگزینی اش دارم ... پذیرش ، فروتنی و "شکرگذاری " ... اطرافم رو طوری که هست می پذیرم ، خودم و نقش خودم رو در زندگی امروزم می پذیرم و بابت داشته هام شکر گزاری می کنم ... دیگه فرصتی برای دلسوزی به حال خودم و غصه خوردن برای گذشته ندارم ... به صدا هم فرصت نمی دم این بلا رو سرم بیاره . با دست برداشتن از این دلسوزی احمقانه و با واقع بینی شروع کردم به پیمودن مسیر جدید زندگی ام ... امروز شکر گزارم ... خوب می دونم چیزی که هستم حاصل عملکردیه که داشتم و دارم . اگه بد بودم پس می دونم عملکردم بد بوده و امروز که خوبم حاصل عملکرد خوبمه ... "تو این دنیا هیچکس جز خودم نمی تونه آرامشم رو بگیره " "تو این دنیا هیچکس جز خودم نمی تونه منو تغییر بده " " تو این دنیا هیچکس جز خودم نمی تونه مسئولیت زندگی ام رو بپذیره " "تو این دنیا هیچکس جز خودم نمی تونه برای من آرامش رو پیدا کنه "
نیم نوشته
۰۱اسفند
امروز تصمیم گرفتم به یه جمله ی قدیمی عمل کنم : طوری عمل کن انگار یک ساعت دیگه بیشتر زنده نیستی و طوری برنامه ریزی کن انگار صد سال دیگه زنده ای ... جوابی که گرفتم فوق العاده بود ... برای کسی که یک ساعت دیگه بیشتر زنده نیست معنی زندگی یه جور دیگه است ... خشم ، رنجش ، طمع و ... معنی نداره و عشق ، مهربانی ، خدا و ... معنی بیشتری پیدا می کنه . اطرافیانم رو چون یک ساعت دیگه بیشتر نمی بینم عاشقانه دوست خواهم داشت ... عملا امتحانش کردم و جواب داد ! فکرم رفت طرف اتفاقی که دیشب توی کلاس افتاده بود ، رنجشی که از عده ای گرفته بودم ، داشتم فکر می کردم که امشب تو کلاس بهشون بگم ... یهو یادم افتاد من یک ساعت دیگه بیشتر فرصت ندارم ! اتفاق دیشب فورا رنگ باخت ... احساسم نسبت بهشون برگشت و خوبی هاشون رو به یاد اوردم و دوستشون داشتم ! اصلا وقتی من امشب نیستم دیگه این فکرا چقدر بیهوده به نظر می اومد ... شروع کردم به لذت بردن از لحظه ای که توش هستم ... به دو سه نفر که دوستشون داشتم اس ام اس دادم  (چه احتیاجی به فراموشکاری ، تنبلی و غرور هست وقتی وقت زیادی ندارم ... ) ، رسیدم سر کار ، شروع کردم به طراحی ... دارم سعی می کنم بهترین طرحم رو بزنم (چون آخریش می تونه باشه ) ... با مشتریام بهترین رفتار رو دارم ... زندگی چقدر قشنگه ... ازش لذت می برم و استفاده می کنم .
نیم نوشته
۲۸بهمن
تا حالا به این فکر کردید که چقدر رنجش رو دارید با خودتون حمل می کنید ؟ دقت کردید چقدر از دیگران رنجیده می شید ؟ این بار سنگین که از کودکی به دوش می کشیم چه تأثیری توی زندگی و روابط امروزمون گذاشته ... امروز می خوایم سعی کنیم نقش و الگوی رفتاریمون رو توی هر رنجش پیدا کنیم ... حقیقت عجیبی که تا به حال بهش فکر نکرده بودم این بود که "در هر رنجشی هر چند کوچک یا بزرگ من هم نقشی دارم . " این به این معنی نیست که لزوما دیگران نقشی نداشتن ولی من ... یه جمله که به رسیدن به این درک کمکم کرد این بود : "توقعات ما بذر رنجشهای ما هستند . " در هر رنجشی من کلی از نقص ها و کمبودهای اخلاقیم رو پیدا کردم که باعث شدن این رنجش بوجود بیاد ! من از دست معلمی که واسه 25 % منو تجدید کرد رنجش دارم و ازش متنفرم ... نقش من چی بود ؟ اول : پرتوقعی ... بعد این نقصها : خود بزرگ بینی ، زود رنجی ، حساسیت بیش از حد ، بی ملاحظگی ، تنبلی ، ... و و و ... اون معلم بود ، به وظیفه اش عمل کرد . به همین سادگی ! من درس نخوندم ، من پر توقع بودم ... الان که به نقش خودم ریز بینانه نگاه می کنم می بینم بیخود اینهمه سال این رنجش رو حمل کردم . نکته دیگه ای که واسه پیدا کردن الگوی رفتاریم بهش عمل کردم این بود که به این فکر کردم که این رنجش واسه فرار از چه احساساتی بهم دست داد ؟ فرار از حس حقارت ، شکستن غرورم ، ترس ... و من چیکار کردم ؟ پشت سرش بد گفتم ، از اون درس متنفر شدم ، سعی کردم حالش رو بگیرم و بدتر از همه ! خودخوری کردم ... می بینید یه دونه رنجش ساده چه تأثیرایی می تونه توی زندگی آدم و احساس ، روحیه و حتی آیندش بذاره ! لیستی از تمام رنجش هایی که به خاطر آوردم از کودکی تا امروز تهیه کردم و خیلی ریز و دقیق بهشون فکر کردم و نوشتم . خیلی هاشون رهام کردن و بعضی هاشون رو پذیرفتم ... و سبک تر شدن . نکته دیگه اینکه من در رنجشهام هیچوقت خودم رو جای طرف مقابلم نمی ذاشتم ! و امروز با یاد گرفتن تهیه این ترازنامه و پی بردن به الگوی رفتاریم سعی می کنم رنجش های جدید به دل نگیرم ...
نیم نوشته
۲۶بهمن
چقدر خودمون رو می شناسیم ؟ اگه بخوایم بگیم در این لحظه چه احساسی داریم چی میگیم ؟ خوب ، بد ، نمی دونم ؟ آیا می تونم اسم چهار تا احساس که الان دارم تجربه اش می کنم رو بگم ؟ چقدر با ترسهام زندگی می کنم ؟ چقدر از ترسهام واقعی و چقدرش فقط تخیلیه ؟ چقدر بار گناه و خجالت از کودکی تا امروز رو به دوش می کشم ؟ چقدرش مال منه ؟ چقدر بابت چیزی که اصلا مال من و مربوط به من نیست احساس گناه می کنم ؟ الگوهای رفتاریم رو می شناسم ؟ علت شکستهام رو چطور ؟ چقدر از دیگران رنجش دارم ؟ این رنجشها با من چه می کنن ؟ من توی بوجود اومدنشون چقدر نقش دارم ؟ از روابطم چی می دونم ؟ عشق رو می شناسم ؟ یه رابطه صحیح رو چطور ؟ چقدر از دیگران سؤ استفاده کردم ؟ کجاها به دیگران اجازه دادم از من سؤاستفاده کنن ؟ چرا ؟ داشته هام چی هستن ؟ ارزشهام ، اعتقاداتم ... همه این سؤالایی که با پیدا کردن جوابهاشون بار بزرگی از گذشته ام رو به زمین می ذارم ... آروم می شم ... عاقل می شم ... توی پست های بعدی همه اینها رو ریز می کنیم ... من شخصا با همه اینها آشنا شدم ، امتحان کردم و امروز دارم ازشون استفاده می کنم ... اگه خواستید پست های گام چهارم رو دنبال کنید .
نیم نوشته
۲۵بهمن
هنوز هم گاهی روزها حالم خوب نیست ... ولی فراموش نمی کنم زمانی سالها حال خوبی نداشتم . زمانی اگر مثل فولاد هم محکم به نظر می آمدم ، زیر فشار مشکلات شکستنی بودم ، امروز مثل آب جاری ام ، شکل می گیرم ، راهم را کج می کنم ، اگر لازم باشد می شورم و می برم ، اگر لازم باشد صخره ها را سوراخ می کنم ... من نمی شکنم . دیگر نمی شکنم ...
نیم نوشته
۱۹بهمن
امروز به این فکر می کردم : من کی ام ؟ تفاوت من با بقیه مردم چیه ؟ تفاوت من با بقیه موجودات چیه ؟ من و سوسک کوچولویی که داره غذا می بره خونش ... "من" انسانم ؟ خوب اونم سوسکه !!! "من" گرافیستم ؟ شغل دارم ؟ ارتباطات اجتماعی دارم ؟ شخصیت ؟ ادب ؟ ... خوب اونم واسه خودش سوسک موفقیه ، اونم واسه خودش غذا می بره خونش ، ازدواجم کرده احتمالا !!! دیدم همه اینا تعاریفیه که ذهنم می کنه تا منو متفاوت نشون بده . مثالی که زدم خیلی دور از ذهن بود ، اما حالا مقایسه کردنم با سایر آدمها راحت تره ... تمام اینها در تعاریفیه که "ذهن " (همون صدای آشنا ) می سازه ... واسه اینکه یه نقاب ، یه شخصیت برام بسازه و من خودم نباشم ... واسه اینکه یا بالاتر از کسی باشم یا پایین تر ، واسه اینکه حق خیلی کارها رو داشته باشم (که واقعا حقم نیست ! ) ... پس من واقعی کی ام ؟ جدا از همکار کسی ، همسر کسی ، دوست کسی ، استاد کسی ، شاگرد کسی ... من جدا از تعاریف اجتماعی و روانشناسی ... کی ام ؟ فقط وقتی می فهمم که سکوت رو تجربه کنم ...
نیم نوشته