نیم نوشته

نیم نوشته های من

نیم نوشته

نیم نوشته های من

نیم نوشته

تجربیات 5 ساله ی من از زمانی که روی زمین فرود اومدم

طبقه بندی موضوعی
پیوندهای روزانه
۱۸بهمن
چقدر از زندگیتون رو صرف تلاش در تغییر چیزهایی می کنید که خارج از قدرت شماست ؟ چقدر نگرانی و استرس و ترس و اضطراب رو تحمل می کنیم برای چیزهایی که اصلا تغییر دادنش کار ما نیست ؟ وقتی تلاشم رو برای یه امتحان می کنم ، چرا تا لحظه ی دریافت نتیجه درد و استرس و اضطراب رو تحمل می کنم ؟ وقتی حل کردن مشکلی از توان من خارجه ، چرا تمام روزم رو براش حرص می خورم ؟ خدا رو فراموش کردم ... امروز می خوام بهترین تلاشم رو در راستای خواست و اراده خداوند ( که این اراده شامل همه ی کارهای خوبه ) بکنم و نتیجه رو بسپرم دست خودش ... چه باری از روی دوشم برداشته می شه ! چقدر خدای خودم رو شناختم ؟ چقدر بهش اعتماد دارم ؟ چقدر باورش دارم ؟ چقدر بهش ایمان دارم ؟ از من قوی تر ، مهربون تر ، عاشق تره ... پس وقتی من آنچه رو که اون خواسته انجام بدم ، نتیجه اش هر چی که باشه ، خوب یا ظاهرا بد ... باز هم خوبه ! دیگه لازم نیست بار عوض کردن دنیا رو به دوش بکشم ، لازم نیست درد و ترس رو تحمل کنم وقتی پشتیبانی مثل اون دارم .
نیم نوشته
۱۶بهمن
خداوندا , خود را تقدیم تو می دارم . با من کن و از من ساز آنچه خود اراده کنی. از اسارت نفس رهایم کن تا انجام اراده ات را بهتر توانم.باشد تا همیشه بر اراده تو گردن نهم ...روزگاری جرأت خوندن این دعا رو نداشتم ... ترس از دست دادن ها ، ترس آزمایش ، ترس از سختی اجازه نمی داد به خدا اجازه بدم توی زندگیم دست ببره ! ترجیح می دادم زندگی کوچک و بی هدفم رو ادامه بدم ولی ذره ای درد نکشم .امروز داشتم به این فکر می کردم که چرا اینقدر بدبین بودم ؟ چرا خدا باید بهم سختی می داد ؟ چرا باید آنچه خدا از من می خواست و می ساخت چیزی سخت ، درد آور و همراه با از دست دادن لذتهام بود ؟امروز ایمانم قوی تر شده ، امروز روشن بین تر شدم و احساس می کنم ... احساس می کنم که خدای مهربونم هیچوقت بدم رو نمی خواد ! می دونم تغییر گاهی درد داره ولی به قول پائولو کوئیلو برای اینکه یک تیکه آهن بی ارزش تبدیل به یه شمشیر زیبا بشه باید اول توی کوره بره ، قدر جهنم داغ بشه ، بعد بیرون بیاد ، کلی پتک تو سرش بخوره و اضافاتش بریزه ، بعد دوباره بره تو کوره ، بعد توی آب یخ کنه و پتک پتک پتک ... ولی آهنگر می دونه از شمشیر چی می خواد بسازه ... ولی در حقیقت این تعابیر کمی ترس همراه خودش داره ... من امروز دنیا رو کمی زیباتر می بینم ، خدای من هم از آهنگر خیلی مهربونتره و امروز ایمان دارم :"خدا هیچوقت بیش از تحملم بهم سختی نمی ده "درسته ، لذتهایی رو ازم گرفته ولی لذتهایی که جایگزینش شده قابل وصف نیست ! و این قابل وصف نبودنه که باعث می شد هرگز باورشون نکنم تا اینکه تجربشون کردم ...
نیم نوشته
۱۵بهمن
یه زمانی توقع داشتم در همه حال باید احساس خوبی داشته باشم ، اعتقاد داشتم همش باید لحظه های باحال داشته باشم ، به هر کاری دست می زدم که احساسم بهتر و بهتر بشه ... امروز تازه فهمیدم زندگی یعنی ترکیب احساسات مختلف ... احساس احساسه ... مهم اینه که باهاش چه می کنم  ... امروز نوع زندگیم اینطوره که عموما احساسای قشنگ رو تجربه می کنم ولی لحظات دردناک ، سخت و دلگیر هم هستن ! بودنشون رو به عنوان قسمتی از زندگیم می پذیرم ، فرق من امروز اینه که سعی می کنم احساساتم رو بخوبی بشناسم ، دلیل به وجود اومدنشون رو درک کنم ، و تمرین کنم که با هر احساس چطور مواجه بشم ...
نیم نوشته
۱۳بهمن
تا به حال چقدر به الگوهای رفتاری تکراری در زندگی خودتون  فکر کردید ؟ چقدر با این الگوها آشنا هستید ؟ روزگاری فکر می کردم چرا همه‌ی رابطه های من دارن مثل هم ختم می شن ؟ من که هیچ اشتباهی نمی کنم پس چرا آخر سر همه ‌ی دوستامو از دست می دم ؟ دوستی از زندگیش به شدت ناراضی بود ، می گفت می‌خوام از همه چیز فرار کنم ، خسته ام ، تحمل این زندگی رو ندارم ... با اینکه زندگیش از دید خیلی ها فوق العاده بود ... یادم اومد سه سال پیش در یک شرایط خیلی سخت دقیقا اینو ازش شنیدم ، دو سال پیش هم در یه شرایط معمولی اینو شنیدم ، امسال در یک شرایط خوب هم همینطور ... نارضایتی الگوی رفتاریشه ... با پی بردن به الگوها نگاهمون  رو به جای توجه و توجیه و گلایه از شرایط بیرونی به سمت  درونمون می چرخونیم و سعی می کنیم  به ریشه ها توجه کنیم ... همیشه مشکل از درون ماست ... چیزی که اون بیرونه اسمش "زندگی"ه و  تحت هر شرایطی زندگی امروز من  حاصل عملکرد و نگاه منه ! افکارم  ، گفتارم ، عملکردم ، زندگی و سرنوشتم سلسله وار به هم وصل هستن ... امروز می دونم در روابطم زیاده از حد خوب بودن نقطه ضعفم بوده . معنای جاذبه و دافعه رو نمی دونستم ، رابطه ام چهارچوب نداشت ، انگیزه درست نداشت  و ... الگو رو کشف کردم ، مشکل رو با مشورت پیدا کردم و امروز روابطی دارم که می دونم در اونها حق انتخاب دارم ... در زندگی و مشکلات به دنبال الگو های تکراری بگرد ... تکرار کردن یک عمل  معمولا نتیجه ای متفاوت به دنبال نداره ... و انتظار نتیجه‌ی متفاوت میشه دیوانگی ... دیوانگی ای که خیلیهامون داریم توش دست و پا می زنیم و نمی دونیم ...
نیم نوشته
۱۱بهمن
چقدر مشورت می کنیم ؟ چقدر کمک می گیریم ؟ چقدر قدرتهای بزرگتر از خودمون رو قبول داریم ؟ چقدر به فکرمون اعتماد و اتکا می کنیم ؟ ... چقدر اشتباهاتمون رو تکرار می کنیم و انتظار داریم نتیجه ای متفاوت بگیریم ؟ چقدر کارهای دیوانه وار می کنیم ؟ چقدر معقول رفتار می کنیم ؟ با مشکلاتم چطور مواجه می شیم ؟ ... اینا سؤالاییه که جواب دادن بهشون باعث می شه متوجه روال معمول زندگیمون بشیم . قبل از اینکه وارد دنیای امروزم بشم یه عقل کل به تمام معنا بودم ! نیازی به کمک گرفتن نبود ! نیاز به یاد گرفتن نبود ! من متخصص همه کارها بودم ، جواب همه سؤالا رو می دونستم ، کمکی نیاز نداشتم !!! و عجیبه که با اینهمه استعداد (که فکر می کردم دارم ) همه زندگیم یه آشفته بازار واقعی بود . از وقتی اومدم اینجا شروع کردم استفاده از ابزار مشورت (حتی واسه کوچکترین کارها ) ! کمک گرفتن رو تمرین کردم ، قبول کردم که چیزهایی بزرگتر از من هم هست ، چیزهایی قوی تر از من که می تونن کمکم کنن . این چیزها می تونستن خیلی چیزها باشن مثلا : فکر دیگران ، کمک متخصص ها ، کتابها ، گروه ها و از همه مهمتر خدا ! روحیه آموزش پذیری ام رو تقویت کردم ، دیگه عقل کل نبودم چون همه چیز را همگان دانند . دریچه افکارم رو باز گذاشتم و سعی کردم اشتباهاتم رو تکرار نکنم . به خودم اجازه می دم خطا کنم و تکرارش نه ! امروز زندگی آرومتری دارم و رفتار معقولتری ...
نیم نوشته
۱۰بهمن
دو روزه با آدمهای مختلفی برخورد می کنم که  صدای ذهنشون براشون یه دیوار انکار بلند ساخته که بگه وجود نداره !!! صدا بهشون می گه تصمیماتشون رو خودشون می گیرن ، همه دنیا شاید مقصر باشن ولی تصمیمات اونا عاقلانه است ... جالبه که از مشکلاتشون خسته ان ، ناراضی ان و خسته ولی باز این صدا نمی ذاره تغییری توی شرایط بدن . نشانه این حالت خیلی واضحه و تا حالا هزاران بار باهاش برخورد کردیم . می خواید بدونید نشانش چیه ؟ ... بعد از اینکه با چنین کسی از ذهن و صداش ، از واقعیت ها ، از معقول رفتار کردن و زندگی کردن و مشکلشون  صحبت می کنی یه "نههههههههه" کش دار ، یا در سخت ترین شرایط " آره ولیییییی " یا یه تأیید و بعد "اماااااااا " چاشنی حرفاشونه . و بعد از این سه چهار کلمه هر آنچه که می شنوی صدای خالص ذهنه ... الان که این مطلبو نوشتم یادم اومد روزگاری چقدر قوی ، با اعتماد به نفس و راضی در انکار بودم !!! فورا یاد خودم افتادم که در مقابل هر مطلبی ، هر انتقادی ، هر اعتراضی موضع می گرفتم و می گفتم نهههههههههههه .... این من نبودم که می گفتم ، صدای ذهنم بود ... تا روزی که تسلیم نشم نمی تونم صدای ذهنمو تشخیص بدم ... چون خیلی موذی ، قوی ، در حال رشد و مادام العمره ! مگه اینکه اجازه بدم کسی از بیرون کمکم کنه که تشخیصش بدم .
نیم نوشته
۰۹بهمن
دو روزه تجربه جدیدی رو زندگی می کنم ! دعا ! اینکه توی مسیری به سر کار می رم ، توی لحظه های تنهاییم ، توی لحظه های بیکاریم به جای فکر کردن به گذشته و آینده ، فکر کردن به آدما و اطراف شروع می کنم بی واسطه با خدا (خدایی که خودم درک می کنم و کاملا مال خودمه ) صحبت می کنم . شکر گذاری ، گلایه ، تعریف !!! و اون لحظات چقدر لذت بخش می شه ... خدای خوبم ، می دونم هر چه اتفاق می افته به صلاحمه ، می دونم که هر چه خوبیه از توه که توی زندگیمه و هر چی بدیه از منه در حق خودم ... از خواستت آگاهم کن و منو به مسیری که خودت می خوای هدایت کن . آمین .
نیم نوشته
۰۸بهمن
این ایمیل از کامران عزیز به دستم رسید ، مستقیما نقل می کنم : بسیاری از سخــنرانان موفق به خصــوص در حوزه قانون جــذب نظــیر ایســترهیکس نظـریه جالبی دارند. آنها میگویند اگر انــسان بتواند فقط 18 ثانیه روی چیزی که واقعا میخواهد تمرکز کند یک زنگ بزرگ در کاینات به صدا در می آید که توجه کل هستی را به سمت این شخص جلب میکند اگر این 18 ثانیه بتواند تا 68 ثانیه ادامه یابد دیگر کار تمام است و کل هستی به تکاپو می افتد تا برای فکر متمرکز شده یک راه حل پیدا کند. اگر آرزوست برآورده اش کند و اگر سوال است برایش جوابی بیابد. در نگاه اول شاید این عدد 68 ثانیه خیلی کم و ناچیز به نظر برسد. 68 ثانیه یعنی فقط یک دقیقه و هشت ثانیه و بسیاری از افراد میگویند که تمرکز به مدت 68 ثانیه هیچ کاری ندارد؟! خوب آیا شما هم همین طور فکر میکنید؟ بسیار عالی است! امتحان کنید. خواهید دید که هنوز 18 ثانیه اول رد نشده فکرتان منحرف میشود. ایده ای جدید بلافاصله از اعماق افکارتان ظاهر میشود و نجواگر درونی تان به سخن در می آْید که جدی نگیر و دست از این بازی ها بردار و به مسایل مهم تر زندگی بپرداز و ... ما عادت کرده ایم و در حقیقت عادت داده شده ایم که بدون فکر و بر اساس عادت زندگی کنیم. ما صبح از خواب بر می خیزیم بدون این که فقط 68 ثانیه برای کارهای روزانه وقت بگذاریم شروع می کنیم به خوردن صبحانه و سر کار رفتن. بدون اینکه 68 ثانیه مستمر ناقابل برای ارزیابی کارهایمان وقت بگذاریم اسب سرکش ذهن را به این سو و آن سو می تازانیم تا ظهر شود و ناهاری بخوریم و استراحتی و بعد دوباره کار و سپس شب و دور هم جمع شدن و تلویزیون دیدن و بعد خوابیدن. هر ساعت 60 دقیقه است و شبانه روز شاملا 24 تا 60 دقیقه یعنی هزارو چهارصد و چهل دقیقه است اما ما خیلی مواقع در این 1440 دقیقه شبانه روزمان نمی توانیم 68 ثانیه روی یک موضوع خاص فکرمان را متمرکز کنیم!! به راستی این فکر پر جست و خیز که نمیتواند 68 ثانیه آرام بگیرد به چه دردی می خورد؟! فکر پریشان و ناآرام چیزی جز بی قراری و آشفتگی به همراه ندارد. پیر و جوان و زن و مرد هم نمی شناسد. فکری که نتواند آرام گیرد و چند لحظه ای روی موضوعی که صاحب فکر صلاح می داند متمرکز شود، مطمئنا به هنگام نیاز و بحران که تمرکز بیشتر لازم است، کارآیی ندارد و فلج می شود. باید همین الان هر کاری که داریم زمین بگذاریم و به سراغ ذهن ناآرام خود برویم و 68 ثانیه آن را مهار کنیم. 68 ثانیه به شرایطی که الان در آن قرار داریم بیندیشیم. 68 ثانیه بعد به این که واقعا در زندگی چه می خواهیم فکر کنیم. 68 ثانیه بعد به خوشبختی های خودمان بیندیشیم و 68 ثانیه دیگر به این فکر کنیم که چقدر آرام می شویم وقتی روی مسائل زندگی خودمان با آرامش فکر می کنیم.
نیم نوشته
۰۶بهمن
برام جالبه که هر چه که در مکاتب و مذاهب مختلف می گردم می بینم همه از تعادل می گن ... از کتاب گیتای 4 هزار ساله گرفته تا مکاتب و عرفانهای جدید ... همه از تعادل می گن . درباره این فکر کردید که نقایص اخلاقی ما همون حالات عادی رفتاری هستن که از حالت تعادل خارج شدن ؟ خشم یه احساس عادیه اما پرخاشگری یه نقصه ... خوردن یه کار عادیه ولی پرخوری یه نقصه ، حتی صداقت یه کار خوبه ولی صداقت زیاد از حد می شه حماقت ... با وارد کردن تعادل به هر بخش از زندگیم ، هر روز آرامش بیشتری رو تجربه می کنم ...
نیم نوشته
۰۵بهمن
چرا دوازده گام تا پرواز ... حقیقت اینه که وقتی از دنیای قبلی که توش بودم خسته شدم ، با یه مسیر آشنا شدم ، مسیری که امروز توی نیمه های راهشم ، مسیری که طی دوازده گام منو آزاد می کرد . از چی ؟ از خودم ! این مسیر حق انتخابمو بهم برگردوند . فرق انسان با بقیه جانورها چیه ؟ مگه غیر از اینه که انسان حق انتخاب داره ؟ ما امروز چقدر حق انتخاب داریم ؟ ظاهرا زیاد ؟ اما وقتی توی رودربایستی می افتی چقدر حق انتخاب داری ؟ وقتی هوس می کنی چیزی رو بدست بیاری چقدر حق انتخاب داری ؟ وقتی از کسی متنفری چقدر حق انتخاب داری ؟ وقتی می ترسی چقدر حق انتخاب داری ؟ وقتی احساس گناه و خجالت می کنی چقدر حق انتخاب داری ؟ اگه حق انتخاب داری چرا آرامش رو انتخاب نمی کنی ؟ ... این دوازده گام همه ی این آزادی ها و حق انتخاب ها رو به ما می ده . امروز در نیمه راه خیلی از حق انتخاب هام رو بدست آوردم ... و با اشتیاق به راهم ادامه می دم ... پس از این به بعد بعضی مطالب رو درباره این دوازده گام تا پرواز می نویسم ...
نیم نوشته