نیم نوشته

نیم نوشته های من

نیم نوشته

نیم نوشته های من

نیم نوشته

تجربیات 5 ساله ی من از زمانی که روی زمین فرود اومدم

طبقه بندی موضوعی

بهترین شغل دنیا

شنبه, ۲۳ آبان ۱۳۹۴، ۰۷:۰۳ ب.ظ

همیشه تعجب می کنم که دنیایی رو که من می بینم ، افرادی که کنارم هستن اینطور نمی بینن ... گاهی دوستانم مسخره می کنن که انقده مثبت به مسائل نگاه می کنم ... ولی حقیقت اینه که واقعیت ها وجود دارن ... منم که بهشون برچسب خوب و بد می زنم ... دنیای من همونیه که می بینم ... اگه بده ... پس بده ... اگه زیباست ... پس زیباست ... بیاید قشنگ نگاه کنیم ...


راننده تاکسی گفت:
«می‌دونی بهترین شغل دنیا چیه؟»
گفتم: «چیه؟»
گفت: «راننده تاکسی.»
خندیدم.
راننده گفت:
«جون تو...
هر وقت بخوای میای سرکار،
هر وقت نخوای نمیای،
هر مسیری خودت بخوای میری،
هر وقت دلت خواست
یه گوشه می‌زنی بغل استراحت می‌کنی،
هی آدم جدید می‌بینی،
آدم‌های مختلف،
حرف‌های مختلف،
داستان‌های مختلف...
موقع کار می‌تونی رادیو گوش بدی،
می‌تونی گوش ندی،
می‌تونی روز بخوابی شب بری سر کار،
هر کیو دوست داری می‌تونی سوار کنی،
هر کیو دوست نداری سوار نمی‌کنی،
آزادی، راحتی.»

دیدم راست می‌ گه ...
گفتم: «خوش به حالتون.»

راننده گفت:
«حالا اگه گفتی بدترین شغل دنیا چیه؟»
گفتم: «چی؟»

راننده گفت: «راننده تاکسی.»

بعد دوباره گفت:
.. هر روز باید بری سر کار،
دو روز کار نکنی
دیگه هیچی تو دست و بالت نیست،
از صبح هی کلاچ، هی ترمز،
پادرد،
زانودرد،
کمردرد،
با این لوازم یدکی گرون،
یه تصادفم بکنی که دیگه واویلا می‌شه،
هر مسیری مسافر بگه
باید همون رو بری،
هرچی آدم عجیب و غریب هست
سوار ماشینت میشه،
همه هم ازت طلبکارن،
حرف بزنی یه جور،
حرف نزنی یه جور،
رادیو روشن کنی یه جور،
رادیو روشن نکنی یه جور،
دعوا سر کرایه،
دعوا سر مسیر،
دعوا سر پول خرد،
تابستون‌ها از گرما می‌پزی،
زمستون‌ها از سرما کبود می‌شی.
هرچی می‌دویی آخرش هم لنگی.»

به راننده نگاه کردم.

راننده خندید و گفت:
«زندگی همه چیش همین‌جوره.
می‌شه بهش خوب نگاه کرد،
می‌شه بد نگاه کرد»

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۰۸/۲۳
نیم نوشته

نظرات  (۲)

همین چند روز پیش بود یکی از همکارام بهم گفت تو مث آقای همساده می مونی. از همه چی ذوق می کنی!
نمیدونم داش بهم فوش میداد یا حسرت میخورد بهم :))
آخه روز قبلش از آسمون و ابرای قشنگش براش تعریف می کردم. بهش می گفتم که چقدر دوست داشتم آسمون دیروزو. اونم با تعجب نگاهم می کرد. مسیر خونه تا محل کارم حداقل یک و نیم ساعته. همه تعجب می کنن من این مسیرو می رم و میام و حتا شاید دلشون برام میسوزه. اما من همش دارم خداروشکر می کنم. چون هرروز یک و نیم ساعت تابلوهای قشنگشو بهم نشون میده. تابلوی آسمون، گل ها، درختا، گنجشکا و گاهی آدما!
چقدر اینجا اومدم حس حرف زدنم میاد.
آندیا تو چطوری؟ خوبی؟ پسرت خوبه؟ الان باید کلاس سوم باشه آره؟ شایدم چهارم.
من خیلی حرف زدم. دیگه برم.
خوش باشین همگی.
پاسخ:
چه خوب که اومدی ...
امیدوارم هممون ی روزی این برچسبها رو برداریم و با واقعیتهای این دنیا بی ذهنیت برخورد کنیم.
پاسخ:
از خودمون شروع میشه ....

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی