نیم نوشته

نیم نوشته های من

نیم نوشته

نیم نوشته های من

نیم نوشته

تجربیات 5 ساله ی من از زمانی که روی زمین فرود اومدم

طبقه بندی موضوعی

۱۳ مطلب در مرداد ۱۳۹۱ ثبت شده است

۳۱مرداد
چند روز اخیر پیاپی به جملاتی در مورد "انتخاب" بر می خورم . یکی از بزرگترین و عجیب ترین هدایای خداوند به انسان ... تفاوت ما با سایر موجودات ... حق انتخاب چیزی فراتر از اونیه که معمولا در موردش فکر می کنیم ... به زندگیم نگاه می کنم تا ببینم از حق انتخابم چقدر استفاده کردم ؟! در 29 سال اولش تقریبا هیچی !!! و در دو سال اخیر ... خیلی ... و چه لذت بخشه ... عجیب به نظر میاد اگه به کسی بگن تو تمام عمرش خودش نبوده که برا خودش تصمیم می گرفته ؟! پس کی بوده ؟! باز هم صداااا (بحثی که در مورد صدا زمانی تو وبلاگ داغ بود... صدای ذهن ... شیطان ... می تونید رو کلمه ی صدا کلیک کنید و مباحث مرتبط رو ببینید . ) انتخابهام دائم توسط نواقصم انجام میشد ... نیمی از کارها از روی ترس ها بود (ترس از دست دادن ، ترس بدست نیاوردن ) ، نیمی از روی باقی نواقص مثل رودربایستی ، خشم ، شهوت ، حرص و طمع ، .... همسرم رو کی انتخاب کرد (ترس از تنهایی ، هوس ، ترس قضاوت ، ... ) شغلم رو کی انتخاب کرد ( نا امیدی ، ترس ، اجبار ، شرایط ... ) رشته ی تحصیلی ام ( ساده اندیشی ، هوس ، راحت طلبی ، ... ) دوستام رو کی انتخاب کرد ( نیازهام ، ترس هام ، ... )  ولی امروز ... من حق انتخاب دارم . مسئولیت کارهایی که انجام می دم رو سعی می کنم تمام و کمال بپذیرم . می دونم زندگی منو انتخاب هامه که می سازه . می دونم من قربانی شرایط نیستم ... شرایط رو با انتخابهام به وجود میارم ... با مشکلات با انتخابهام مواجه می شم و چقدر لذت بخشه آگاهانه انتخاب کردن ، چقدر لذت بخشه که پای نواقص رو از انتخابها بیرون بکشم و اجازه بدم خودم ، با استفاده از ابزاری که تو مسیر آرامشم بدست آوردم ( مثل خویشتن پذیری ، صداقت ، روشن بینی ، پذیرش ، فروتنی ، مشورت و ... ) انتخاب کنم و نتایجش تا امروز برام فوق العاده بوده ... چون انتخابی رو که خواست خدا رو توش در نظر بگیری ... همیشه نتیجش همون خواست خداست ... و الخیر فی ما وقع ...
نیم نوشته
۳۱مرداد
این روزها درد زیادی رو تحمل می کنم اما یاد گرفتم هر درد درسی با خودش داره ... این روزها قدر سلامتیم رو بیشتر می دونم ، شاید به تلنگر احتیاج داشتم ... این روزها وقتی خدا رو صدا می کنم انگار که خیلی نزدیکتره ... می دونم من بودم که دور بودم ... اون همیشه نزدیکه ... این روزها یاد گرفتم که هر چه که یاد می گیرم باید امتحانش رو پس بدم ، با قبولی تو امتحاناست که می رم رو پله ی بعدی ... این روزها یاد گرفتم اگه کوچکترین بهانه ای پیدا کنم که از مسیرم دورم کنه ، فورا آنچنان آشفته و غیر قابل اداره می شم که باور کردنش هم سخته ... این روزها فهمیدم به هر چیزی که چنگ بندازم تا خلاء درونیم رو باش پر کنم ... هیچ فایده ای نداره ... هیچ لذتی ، هیچ تفریحی ، هیچ سرگرمی ، هیچ ... چیزی نمی تونه آرامش لحظات با خدا و در مسیرش بودن رو بهم بده ... این روزها فهمیدم در عین تنهایی تنها نیستم ... و دوستانی دارم که به خودم اهمیت می دن فارغ از داشته ها و نداشته ها ... این روزها ... و چقدر درس تو لحظات سخت زندگی نهفتس ... چقدر دردها حرف دارن برای گفتن ... باید گوشم رو بیشتر باز کنم ... برام دعا کنید .
نیم نوشته
۲۳مرداد
لحظاتی هست که انگار آخر آخر دنیاست ... لحظاتی هست که انگار هیچکس تو دنیا نیست که بتونه نجاتت بده ... لحظاتی که انگار هیچکس درکت نمی کنه ... لحظاتی که درد امونت رو می بره ... لحظاتی هست که اونقدر درمونده ای که از همه چیز و همه کس نا امیدی ... تو اون لحظات چه می کنی ؟! این سوال رو دقیقا و همین لحظه دارم از خودم می پرسم ... حالا که آخر دنیاست ... حالا که دیگه چیزی واسه باختن نیست ... پس بذار آروم بگیرم ... بذار ماهیچه های سرم که دارن انگار منفجر میشن بس که منقبض شدن رو رها کنم ... بذار کمی نفس عمیق بکشم ... بذار ذهنمو ساکت کنم و فقط نگاه اطرافم کنم ... سکوووووت ... و چقدر فکر نکردن خوبه ... حالا نگاهی به اطرافم می کنم ... آدمهای کوچیک با مشکلات کوچیک ... چرا باید از اونها کمک بخوام ؟!  و یک لحظه چشمامو می بندم و می گم ... خدایا ... خودت ...
نیم نوشته
۲۱مرداد
امروز داشتم به این فکر می کردم که درد کشیدن هم "هنره" ! درد وجود داره ، چه درد جسمی ، چه درد عاطفی و روانی ( که اینروزها با همشون دارم دست و پنجه نرم می کنم ) ... ولی برخورد با اون هنریه که هر کسی نداره ... زمانی (قبل از اونکه به زمین بیام ) به محض برخورد با درد سرم رو زیر برف فرو می کردم ... فرار می کردم ، فلج می شدم ، به هر چیزی چنگ می نداختم ، افسرده می شدم ، خودکشی هم می کردم ! ... جالبه که با این راهکارها درد بیشتر و بیشتر میشد و برای التیامش زمان بیشتری می برد تا زمان کار خودش رو می کرد ... این روزها درد می کشم ... اما با نگاهی تازه ... تمایل شدیدی دارم که فرار کنم ، تمایلش برام میاد که مثل گذشته رفتار کنم ... روح نا آرام من هنوز عادت نکرده که بجنگه ولی امروز من فرق کردم ... تو لحظاتی که کنترل و انتخاب رو به دست می گیرم با لبخند باهاش مواجه می شم ... تمام عقلم رو در این لحظات به کار می گیرم تا ببینم باید چطور باهاش مواجه بشم ... از ابزار های جدیدم مثل مشورت ، دوستان خوب ، درددل بیطرفانه و ... استفاده می کنم ، شرایط رو طوری که هست می بینم و می پذیرم ... برای درد جسمی ناگزیرم تحمل کنم ، به مسکن ها دل نمی بندم و طرفشون نمی رم (البته برای من شرایط فرق می کنه و اینکار رو به همه پیشنهاد نمی کنم ) ... نگاهم و تمرکزم رو روی درد عوض می کنم ... دردهای عاطفی و روانی رو با دعا و عمل در راستای خواست خدا کمتر می کنم و آخرین ابزارم رو به کار میگیرم ... صبر ...صبر ... صبر ... این روزها فقط تو 30 درصد اوقاتم به آنچه که گفتم عمل می کنم و تو بقیه دقایق در حال جنگ با خودم هستم ! در حال کشمکشی وحشتناک ...  با تمایلی که به فرار دارم ... برام دعا کنید .
نیم نوشته
۱۸مرداد
دوست دارم فورا بعد از پست بعدی احساسم رو درباره ی عشق بگم :  ... عشق واقعی از نظر من (و تا امروز ) عشقیه که منشا درونی داره ... عشقیه که انتظارات درش جایی نداره ... فداکاری و محبت  دو طرفه درش موج میزنه ... تو عشق واقعی "من" گم نمی شه ! بلکه بالنده تر میشه ... عشق واقعی عشقیه که درش حسادت جایی نداره ... عشقی که درش رشد وجود داره ... عشق واقعی درد نداره ، اشتیاق داره ... یه رقص دائم و درونی ... عشق واقعی بیش از اونکه به معشوق وابسته باشه به درون من وابستس ... تو عشق واقعی تملک معنا نداره ... زنجیر معنی نداره ... زمان معنی نداره ... عشق واقعی رو فقط توی لحظه ها میشه پیدا کرد ... عشق واقعی لحظه لحظه های عاشقانه ایه که به هم می چسبن ... بدون حسرت گذشته و ترس آینده ... چیزی که گفتم رو فکر نمی کنم به این راحتی ها روی زمین بشه پیدا کرد ... سرمو به آسمون بلند می کنم .
نیم نوشته
۱۸مرداد
امروز داشتم روابطم رو مرور می کردم ... آیا فرق وابستگی و دلبستگی رو می دونیم ؟ تو روابطمون وابسته می شیم یا دلبسته ؟ برا من تعریف وابستگی ، وابسته شدن به فرد یا چیزیه به صورتی که بدون اون تعادل زندگیمون به هم بخوره ... در وابستگی من هویتی نداره و فقط با طرف مقابله که می تونه زندگی معنا داشته باشه ، تو وابستگی اگر طرف مقابل با من نباشه دیگه رابطه ای معنی نداره ... اصلا برای مدتی زندگی معنی نداره ... در وابستگی رشد وجود نداره ، فقط ارضای استرس ها ، کمبودها ، ترسها و ... در میونه ... تعریف دلبستگی (یا همون همبستگی) برای من جذاب تره : کسی یا چیزی رو دوست داشته باشی چون در بودن با اون رشد می کنی ... هویتت ، شادیت ، استقلالت تقویت میشه ... دوستش داری به خاطر چیزی که هست ، نه نیازهایی که خودت بهش داری ... در دلبستگی حرکت موازی وجود داره ، کنار هم حرکت می کنیم ، رشد می کنیم ، تغییر می کنیم ، همدیگه رو اونجور که هست می پذیریم نه اونجور که می خوایم . در دلبستگی منطق و استقلال وجود داره ، بعد تبدیل به صمیمیت میشه ... وقتی دلبسته ی کسی باشیم حضور یا عدم حضورش فرقی نمی کنه ، در دلبستگی دو طرف برای هم درد به همراه نمیارن بلکه شور و شادی در اون موج میزنه ... در دلبستگی هویت من وجود داره و فقط بالنده تر و زیباتر میشه ... اگه بخوام بنویسم خیلی میشه ... شخصا انسانی بودم که تمام عمرم رو تا قبل از اینکه به زمین بیام با وابستگی زندگی کردم ... اینروزها می خوام دلبستگی رو تمرین کنم ... قشنگه ... هر چند کمیابه ...
نیم نوشته
۱۵مرداد
روزهایی هست که از دست خدا شاکی می شیم ... طلبکارانه کلی چرا و اگر میاریم و آخرش می گیم مگه چی بهم دادی ... چند روزه که تو بیمارستانم ... بیشترش رو بالای یه سر دوست در حال مرگ ... (و چقدر انسان در این حال ناتوان و کوچکه )  و یک روزش رو برای درد جسمی ای که سراغم اومد ... وقتی سلامتی رو از دست می دی می بینی که از معدود داشته هاییه که با هیچ چیز ... هیچ چیز نمی شه عوضش کرد ... داشته ایه که بهمون داده شده و قدرش رو اکثرمون نمی دونیم ... دیگه چه داشته هایی داریم که بهشون فکر نمی کنیم ؟ بابت کدوم از داشته هامون سپاسگذاریم ؟
نیم نوشته
۱۰مرداد
از وقتی به زمین اومدم زندگی خیلی خیلی آرومتر و بی استرس تری رو سپری می کنم ! آیا این به این معنیه که چون الگوهای رفتاری من عوض شده همه ی مشکلات پا به فرار گذاشتن ؟! نه !!! توی این سالها مشکلاتی رو تجربه کردم که توی 29 سال قبل هرگز چنین اتفاقاتی برام نیافتاده بود ... حتی توی یک روز دیدم کار و خونه و خانوادم رو یکجا ندارم ! همه رفتن یه شهر دیگه ! و من موندم و ... هیچی ! به همین سادگی ! اما چه اتفاقی افتاده که هنوز آرامش در زندگیم موج میزنه ؟! اتفاق اول اینه که با تغییر الگوهای رفتاری نیمی از خطرات و اعصاب خوردی ها و مشکلات رو برای خودم به وجود نمیارم : وقتی با عقل تصمیم می گیرم و از اصول روحانی مثل صداقت ، مشورت ، امید ، ایمان ، شهامت و ... استفاده می کنم و سعی می کنم در همه جای زندگیم از عقل هم استفاده کنم خطرات و مشکلات به خودی خود کم میشن ... مشکلات و استرسی که به خاطر دروغ ، رودربایستی ، خطرهای احمقانه ، اشتباهات تکراری و ... برام به وجود میومد از زندگیم رخت بست و رفت ... اما در نیمی از مشکلات نقشی نداشتم و روال عادی زندگی وجود داشتن اونهاست (که اگه اونا نباشن زندگی بیرنگ و یکنواخت میشه و فرصتهای رشد کمتری برامون بوجود میاد ) ... اگه اونها از بین نرفتن پس چطور شد که من آرام شدم ؟! ماجرا تغییر نگاهم بود ... تغییر برخوردم با مشکلات بود ... دیگه فرار نمی کنم ! دیگه قایم نمی شم ! پشتیبانی خدا بخش بزرگی از نگاه من به مشکلاته ... اینکه می دونم اگه کار درست رو انجام بدم ، نتیجه هر چی که باشه خیره ! امید و صبر به من کمک می کنه که فورا انتظار نداشته باشم همه چیز حل بشه و می دونم که زمان خیلی چیزها رو درست می کنه ... مشکلات همون مشکلاتن ... مردم همون مردمن ... نگاه منه که عوض شده ...
نیم نوشته
۰۹مرداد
خیلی از  ما در اکثر مواقع در حالی به سر می بریم که احساس نارضایتی داریم ... نارضایتی از خودمون ، اطرافیانمون ، شرایطمون ،  آب و هوا ، جامعه ، زندگی و ... ولی چرا ؟! این احساس نارضایتی از کجا میاد ؟ تجربه من بهم میگه هر وقت که پذیرش نداشته باشم یعنی در حال نارضایتی هستم ! هر وقت دنیای بیرون رو همونطور که هست نپذیرم و دائم به فکر تغییر همه چیز و همه کس باشم (چون عموما زورم به خیلی چیزها نمی رسه که تغییرشون بدم ) ناراضی ام ! هر وقت احساس کنم خدا دستش بنده و من باید نقش خدا رو بازی کنم  ولی زورم به بنده ها و دنیاش نمی رسه ناراضی ام ... یه وقتایی هم هست که خودم رو اونطور که هستم نپذیرفتم ... اصطلاحا فروتنی ندارم ... وقتایی که خودم رو دوست ندارم ... اون موقع هم هست که انواع نارضایتی به سراغم میاد ... چرا من قشنگ تر نیستم ، چرا عصبانی شدم ، چرا هیشکی منو دوس نداره ، چرا صدام مث شادمهر نیست ، چرا چشمای سیبل کن رو ندارم ، چرا رقص مایکل رو ندارم ، چرا پول بیل گیتس رو ندارم ... و نارضایتی نارضایتی نارضایتی ... راه حل اینه که چشمامو باز کنم ... من همینم که هستم ... می تونم تلاش کنم و بهتر بشم ، می تونم موفق ، شاد و خوشبخت بشم ولی الان در این لحظه من همینم که هستم ! دنیا هم همینه که هست ... مردم رو با خوبی ها و بدیهاشون می پذیرم ... شاید روزی عوض بشن ... شاید روزی بهتر بشن ... شاید روزی بتونم رو همشون تأثیر بذارم ... ولی امروز و الان دنیا همینه که ست ... با پذیرفتن درون و بیرونم به همون صورت که هست ناگهان یه آرامش رو احساس می کنم ... می تونم دنیای واقعی رو ببینم بدون اینکه دنبال دنیای خیالیم باشم ... می تونم از الانم لذت ببرم به جای اینکه به فکر اینده ای باشم که قراره اونطور بشه که من می خوام . حالا وقتشه خودمو دوست داشتم باشم ... حتی می تونم عاشق خودم بشم ... همه ی اینها رو نوشتم چون هفته ی گذشته با هدیه دادن چند تا کادو کوچیک به خودم دیدم که چقدر این هفته احساسای خوبی رو دارم تجربه می کنم ... دیدم خودم رو چقدر بیشتر دوست دارم ... به این نتیجه رسیدم که باید با خودم بیشتر رفاقت کنم ... باید به خودم بیشتر هدیه بدم ... باید با خودم مهربونتر باشم ... باید از خودم راضی باشم .
نیم نوشته
۰۶مرداد
امروز بعد سالها با خانوادم بودم ... چقدر احساس لذت بخشی بود ... وقتی همواره در کنارشونیم غرغر می کنیم ... کنترلشون می کنیم ، قضاوت می کنیم و قدر هر لحظه با اونا بودن رو نمی دونیم ... ولی من امروز عشقی رو در قلبم احساس کردم که مدتها بود تجربش نکرده بودم ... چقدر قشنگه دوست داشتن کسانی که هیچ انتظاری ازشون نداری و انتظاری ازت ندارن ... یه عشق بلاعوض ... ساده و کاملا خالی از اضافات ... بیاید قدر خانواده هامون رو بدونیم ...
نیم نوشته